<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خـلوتکــده فانـتـزی</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های دخترونه یه شادی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 18:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تزئین گوگووولی اتااق</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
دوشنبه بعد از کار با دوستم بازار رفتیم دوستم کیف لپ تاپ می خواست
بخره . بعد از خرید کیف (دوستم کیف لپ تاپ خرید منم یه کیف اسپرت)‌ داشتیم
تو بازار می چرخیدیم که یه کیفی دایره که کله یه پسر بچه بود و
موهاشو تو صورتش ریخته بود &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیدیم ، &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یه قیافه خیلی مشنگی داشت ،‌کیفه رو دیدیم
مااات مونده بودیم که وااای این چقدر شبیه رئیس کوچیکس و انگار خودشو
چسبوندن رو کیف و نگا تریپ موها خودشه و .... گفتیم حالا که ما برا
خودمون کیف خریدیم بزار برا اینم یه کیف می خریم تا بعدها که یکم روابط
حسنه شد به یه مناسبتی بش می دیم حتی شده یه گودبای پارتی جعلی براش راه می ندازیم تا ردش کنیم بره و بعدم تو گودبای پارتیه کیفو بهش می دیم .
کلی فکر کردیم بخریم نخریم چه کنیم آخه ١٤ تومن بود و اصلا رئیس کوچیکه با
کلهم وسیله هاشو همه چی سر هم مفتش گرووونه و اینقدرا نمی ارزه که بخوایم
براش اینقدر پیاده شیم! آخر سر گفتیم جهنمه ١٤ تومن و بریم بخریم اما
مغازه درش بسته بود و طبق گفته شاهدان دور و بری گفتن فروشنده همون دور و
بره اما خدا رو شکر ما ندیدیمش و خطر از بیخ گوشمون رد شد وگرنه می خواسیم
کیفو بخریم . داشتیم جاها دیگه رو می گشتیم که رسیدیم به یه مغازه مجسمه
فروشی که چیزا فانتزی قشنگ داشت. از اونجایی که به نظرمون جو کار خیلی
غمناک و دپ بود مخصوصا من بعد از دعوایی که با رئیس کوچیکه کردم به زوور
می رم کار و اصلا صبح به صبح انگار می خوام پاشم دور از جووون&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; برم&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; تو گوور
&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif&quot; alt=&quot;نگران&quot; title=&quot;نگران&quot; /&gt;،
گفتیم یکم خرت و پرت دکوری بگیریم و یکم برنامه رو شااد کنیم :)) و
الگومونم شده بود &lt;a href=&quot;http://www.google.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;گوگل&lt;/a&gt;، آخه یه محیییط کار جیییگری دارن. هر کی هر کار
دوست داره می کنه و کلی امکانات : شهر بازی ، پارک ، مبل و خلاصه بساطیااا پیک
نییییکه پیک نیییک&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif&quot; alt=&quot;خیال باطل&quot; title=&quot;خیال باطل&quot; /&gt;
. گفتیم درسته حقوق و مزایا گوگل نمی تونیم داشته باشیم حداقل بزار ٤
تیکه چیز که می تونیم خودمون بخریمو داشته باشیم و به قولی اگه نمی تونیم 
محیط کارو گوگلی کنیم حداقل گوگووولی کنیم &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif&quot; alt=&quot;از خود راضی&quot; title=&quot;از خود راضی&quot; /&gt;.
دو تا قو قرمز گرفتیم و دو تا قورباغه ، قورباقه ها هر کدوم یه مجسمن که
سه تا قورباغه چسبیدن به هم. اینا رو که گرفتیم یه مجسمه پسر خنگوووولم
گرفتیم به نیت رئیس کوچیکه :)) یه مو قشنگه دماغ گنده &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; alt=&quot;قهقهه&quot; title=&quot;قهقهه&quot; /&gt;حالا
بعدها که ایشالا خواست بره یا ایشاالاتر ما خواسیم بریم بهش می دیم. مجسمه
قورباغه ها رو بالای کیس گذاشیم ، قو هام کنار دستمون گذاشیم. قوها وقتی
کله هاشون چسبیده به هم حالت قلب پیدا می کنه. وقتی سر کاریم شکل قلب
می کنیمشون (البته برا خودمون وگرنه پسرا کاری لا جررزم زیادشونه) وقتی
کار تمام می شه به حالت معمولی می زاریمشون . شش تا قو هم با کاغذ قبلا
درست کرده بودیم که سه تاش رو به رو مانیتور منه سه تاش پیش دوستم ،‌این
کاغذیا چون کار دستن خیلی خوشم میاد ازشون( همین که پایینه البته این عکسو از اینترنت پیدا کردم
). دیروز دوستم داشت با رئیس کوچیکه حرف می زد، ‌از رئیس کوچیکه پرسید
الان نیرو می گیرین؟ و یکی هست می خواد بیاد سر کار.رئیس کوچیکه  گفت برا تیممون پسر
باشه بهتره&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; alt=&quot;سبز&quot; title=&quot;سبز&quot; /&gt;!
دوستم گفت چرا ؟! از ما خسته شدین؟( تو تیمه رئیس کوچیکه من و دوستم هستیم)
گفت نــه!! شما اینا رو که گذاشین آقای قد قد گفت ( قد قد نمی دونم مسئول
چیه، ‌یه جوری شاید هماهنگی و مدیریتی و ... اینا باشه اما فنی نیست) نگاا 
توضیحا پرانتز اینقدر زیاد شد یادم رفت چی چی  می گفتم ! داشتم می گفتم آقای
قدقد به رئیس کوچیکه گفته تیمت معلومه دخترونس!! دوستمم گفت برین ببین
گوگل چه جوریه. رئیس کوچیکه گفت نه خب گوگل فرق داره ماساژورو اینام
دارن!( حالا از بین این همه چیز نمی دونم چرا ماساژور گفته!!) دوستم گفته
آره ما از حقوق و مزایا گوگل گذشتیم حداقل این کارو که می تونیم
بکنیم.خلاصه بی ادبا کلی مسخرمون کردن.  حالا بعد یه عکس از محیط کارم می
زارم . خیلی خوشکل تر می تونست باشه الانم به نظرم خلوته اما دیگه بیشتر
گفتیم شاید دعوامون کنن :(. کلی چیزه خوشگل برده بودم به دیوار و کیس و اینا
بزنم (بلکه یکم خوشحال بشم می رم کار ، مثه یه زهر ماررری که بخوااای یه
جووری شیرین کنی و زووری بخوری !)‌ اما بعد گفتم فردا میان مسخره می کنن و
مثلا یکی بلند به قدقد می گه بیا اینجا رو ببین اتاق بچتو اینجوری تزئین
کن!(آخه انگار بچش تو راهه). این پسرا همون آشغالدونی لیاقتشونه اینا رو چه
به گوگل! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://freewords.persiangig.com/image/263.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیروز با رئیس بزرگه تلفنی صحبت کردم که من نمی تونم اینقدر زیاد سر
کار بیام و می خوام 80% بقیه بیام (بقیه 5 روز می رن من 4 روز برم) . رئیس
بزرگه گفت خب چرا و چه دلیلی داره ؟ گفتم خسته می شم اینقد کار کنم! نمی
تونم این همه کار کنم و ساعت کاری زیاده و خستمــــــــــــــه . گفتم مگه
غیرعادیه یکی بگه خستشه ؟! گفت خب آره اینجور که نمی شه! گفتم من می رسم
خونه 5:30 ، 6 می شه ، هوا تاریک به هییییچ کاریم نمی رسم نه کلاسی نه
هیچی و نمی تونم و جون ندارم. گفت حالا تا کی می خوای اینطور باشه ؟ گفتم
تا عید. رئیس بزرگه گفت باید با رئیس کوچیکه هم حرف بزنی. گفتم تابستون
باش حرف زده بودم و گفته بود تا آخر مرداد بیا بعد کمتر بیا. اون موقع
تابسون ساعتا کاری کمتر بود دیگه من دنبالشو نگرفتم و الانم نمی تونم باش
حرف بزنم!(بعد دعوا هلووویی که کردیم یه دوبار دیدمش یه سلام خدافظی
زووووووری کردیم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif&quot; alt=&quot;نگران&quot; title=&quot;نگران&quot; /&gt;)
رئیس بزرگه گفت خب من فعلا تا اطلاع ثانوی موافقت می کنم نه تا عید و
ممکنه وسطش بگیم کامل بیا . گفتم من می خوام برم یه کلاسی چیزی بنویسم نمی
شه که! گفت حالا اگه ما لازمتون داشتیم می گیم بیشتر بیاین. چیزی نگفتم
هرچند که تو ذهنم اومد اون موقع که رئیس کوچیکه هر چی از دهنش دراومد باید
فکر اینجاشو می کردین و من حتی حق دارم بگم پارت تایم می خوام بیام
الانم که گفتم می خوام کم بیام فعلا برا اینه که کمتر رئیس کوچیکه رو
ببینم چون دو روز میاد می خوام یه روزشو نباشم. بعد رئیس بزرگه گفت یه
درخواست کتبی بنویس و بده به من. گفتم پس دیگه نمی خواد به رئیس کوچیکه
بگم؟ گفت همون درخواست کتبیو بش بده امضا کنه! ایییییش همه چی به این
کوچیکه می رسه! حالا باز کتبی بهتره چون اصلا نمی تونم صداشو تحمل کنم.
&lt;br /&gt;چند وقت پیشا فهمیدیم یه سری کلاسا شبکه از طرف کار می زارن (البته
محیط اصلی کار خیلی بزرگه یه مکان خیلی بزرگه که من بیشتر در مورد همین قسمت
خودمون که مال کامپیوتر و شبکه و ایناس می گم). سال قبل یکی از دوره ها رو رفته بودم
خیلی راضی بودم اما پارسال شرکت پول دو تا پسرا رو داد و پول منو نداد
(گفتن کلاسا به کار تو ربط نداره و اگه می خوای بری با پول خودت و ساعتا
کاری هم که کلاس می ری مرخصی بگیر) گفتم امسال خودمون می ریم ثبت نام می
کنیم و اصلا به کسی هم نمی گیم ( چون آگهی کلاسا به صورت اینترنتی تو
سیستم اومده بود فکر کردم کسی توجه نکرده) با دوستم برا ثبت نام رفتیم
دیدم واااای اینا همه که ثبت نام کردن ماله قسمت خودمونن که!! حتی
منشیمون. تقریبا مطمئن شدم قراره پول یه سریو از طرف کار بدن که اینا همه
بدوو اومدن ثبت نام. رفتم به یه بچه ها که مسئول مالی و خرید و این چیزا
بود گفتم این کلاسا چه جوره؟ قراره هزینشو بدن؟ گفت رئیس بزرگ گفته یه
سریو می دیم. گفتم ما هم ثبت نام کردیم بی زحمت ما هم لیست کن. چند روز
بعد اومد گفت رئیس بزرگ  با همه موافقت کرده و حالا باید بدیم رئیس کوچیکه
اونم موافقت کنه که خب اون احتمالا موافقت می کنه! یعنیاااا یعنی الان تک
تک گیسامو می کنم&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif&quot; alt=&quot;کلافه&quot; title=&quot;کلافه&quot; /&gt;.
هر جا می ریم و هر چی میخوایم این باید تایید کنه. من شخصا حاضرم دو سه
برابر پول کلاسو خودم بدم( 250 تومن) اما نمی خوام با رئیس کوچیکه در
مورده هیچی حرف بزنم. بهرحال لیستو نشونش بدن حتما منو تایید می کنه!&lt;br /&gt;توجه
کردین خیلی چیزا چقدر نسبیه؟ مثلا پیری و جوونی . ممکنه به نظر ما یکی پیر
باشه و به نظر یکی دیگه جوون. چند روز پیش دیدم یه بازیگرا سریال لاست 40
سالشه (لاست نمی بینم، سر یه موضوعی داشتم در مورده یه بازیگراش می خوندم)
به مامانم گفتم اِاِاِ این 40 سالشه (آخه مامانم لاست می بینه) گفت &quot;چه
جووون معلوم بود سنی نداره!&quot;  گفتم جوون؟!! مسخره می کنی ؟ خرپیره کجاش
جووونه؟ 40 سال!! بعد دیدم چه ضایعی کردم جلو مامانم!:(&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان و کار و بی کاری</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;چقدر بد که اینقدر بی حوصلم که نمی تونم اتفاقا این مدتمو بنویسم . همش نشستم بازی مین روبِ ویندوزو بازی می کنم با آهنگ تو گوشم. دیروز برا باره شونصدم امتحان تافل داشتم. دفعه ها قبلی هر کدوم نمرهاش یه مشکلی داشت نمره اولی برا هر جایی می خواستم بفرستم مینیمم بود دوست داشتم بیشتر باشه دفعه دومی نمره انشا که جدا حساب می شه خیلی کم شد و حتی از دفعه اولی هم کمتر شد! وگرنه بقیش خیلی خوب بود . دیروز برا بار سوم امتحان دادم که خب با اون اعصاب قشنگم چیزی نباید از امتحانه انتظار داشه باشم. ناراحتیمم برا دعوای 2 هفته پیشه که با رئیس کوچیکه داشتم و تو حرفاش گفت که &quot;منم مثه دو تا مسئول قبلی که باشون کار می کردی بات مشکل پیدا کردم&quot; (تو پست قبل گفتم که حرفاش اشتباس که مسئول قبلیا با من مشکل داشتن و اینجور نبوده که این گفت) این یه جمله از 100 تا فحشاش بود اما این یکی شاید سنگین ترین جملش برا من بود. 2شنبه دو هفته پیش بحثمون شد و من فقط 4شنبه سرکار رفتم و دیدم اصلا نمی تونم یه کپی پیست ساده هم انجام بدم و دیگه نرفتم حالا فردا بعد 2 هفته برم بینم چه خبره. 1 شنبه هفته پیش یه سمیناری برا یه جایی بود که واقعا لطف کردم ورفتم سمینارمو دادم، گفتم مردم برا سمینار میان چه گناهی دارن بیان الاف بشن. آخه با حرفایی که اون زده بود می تونستم بگم نمی رم و خودت برو، چون تو دعوامون گفته بود دیگه همکاری ما با هم تمام می شه! 1 شنبه سمیناره دادم. 2شنبه رفتم با رئیس بزرگ حرف زدم که جریان اینه و بحث هرچی هم که بوده باشه این نباید اینجور می گفت. با رئیس بزرگ که حرف زدم 1 هفته از دعوامون گذشته بود اما اصلا نمی تونسم حرف بزنم تا میومدم حرف بزنم بغضم می گرفت به زوور اون جملشو گفتم چون واقعا سختم بود بگمش. بعدم گفتم من که از اون موقع کار نرفتم و می خوام 2، 3 هفته نیام . به رئیس بزرگ گفتم شما اگه بودین چه کار می کردین؟ من اصلا انتظار این حرفو بعد 1 سال نداشتم و .... و اونم گفت خب این اتفاقا که خیلی نمیوفته چون کمه طوری نیست و اونم کنترلش از دست رفته و عصبانی شده و.... . خلاصه که این مدت کار نرفتیم. الان نمی دونم اصلا درسته برم و دوباره با این کار کنم یا نه. من واقعا انتظار نداشتم بعد 1 سال که کار کردیم برگرده به من اینطور بگه ، هنوز یه جوری تو شک حرفاشم ، شاید اگه دوستم شاهد حرفا نبود من فکر می کردم توهم زدم همچین چیزایی شنیدم! اصلا نمی تونم بگم یه بحث معمولی بوده به نظر من رئیس کوچیکه هر چی می تونست گفت و من واقعا حرف بدتری نمی تونم تصور کنم، آخه قرار نبود که بیاد اون وسط فحش خونوادگی به من بده ! من بعد اون جریان رئیس کوچیکه رو ندیدم اما دو بار به دوستم گفته بود که حرفاشو جدی نگیرم و منظوری نداشته. دوبار هم از بچه ها سراغمو گرفته و حتی یه کنفرانسی تهران بوده گفته به شادی بگین بینین می خواد بره یه نه. من نمی دونم واقعا آدم ممکنه اینقدر عصبانی بشه که همچین حرفایی بزنه؟ دارم فک می کنم اگه این حرفو جایه دیگه شنیده بودم چه کار می کردم؟ این حرفا رو که آدم بعیده از خونواده بشنوه ، اما اگه از دوستی کسی این حرفو شنیده بودم ( اینکه قابل تحمل نیسی) دیگه طرفش نمی رفتم و هیچ عذر و بهانه ایم قبول نمی کردم نمی دونم الان چون کارِ باید بیشتر تحمل کنم؟ مطمئنم دیگه درست نمی تونم با رئیس کوچیکه کار کنم ، حتی شاید نتونم صورتشو ببینم چون یادم به حرفاش میوفته. با این حرفایم که زد دوست ندارم گروهمو عوض کنم چون انگار من یه آدم ناسازگارم! نمی دونم باید فردا برم بینم چی می شه . امروزم رئیس کوچیکه اومده بود از دوستم پرسیده من اومدم یا نه. فردا اگه بیاد و ببینمش نمی دونم می تونم یا نه. یا اگه بخواد حرفی بزنه؟ من دوست ندارم حرفی در مورده اون جریان بشنوم و واقعا چیزی نیست که با حرف حل بشه چون واقعا فکر می کنم این هر چی از دهنش در اومد جلو دوستم به من گفت و می دونم با حرف و اینکه منظورش این نبود و اینا حل نمی شه. نمی دونم چی می شه&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دردسر حرفا رئیس کوچیکه</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سکانس اول : چند وقت پیشا پدر یه بچه ها فوت کرده بود و رفته بودیم مراسمش اما پسرا
نتونسته بودن بیان آخه زنونه مردونه فاصله داشت و گفتن ما که خانم فلانیو
نمی تونیم ببینیم پس نمیایم و فقط گل فرستاده بودن . دوستمم که پدرش فوت
کرده بود از یه مدت قبله اینکه پدرش فوت کنه هم به خاطر باباش و هم پروژه
پایانی فوق لیسانسش دیگه نیمده بود سر کار. بعد از مراسم باباش اس ام اس
زده بود از همه تشکر کرده بود که اومده بودن و فک می کرد رئیس کوچیکه هم
اومده به اونم اس ام اس تشکر زده بود و دیگه دوستم بچه ها رو ندیده بود تا
پریروز که یه جایی رئیس کوچیکه رو دیده بود. رئیس کوچیکه هم رفته تسلیت
گفته وبعدم گفته ببخشید مراسم نتونسم بیام آخه مامانم همون روز قراره
خواسگاری برام گذاشته بود دیگه نشد مراسم باباتون بیام&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; alt=&quot;سبز&quot; title=&quot;سبز&quot; /&gt;!!!
یعنی من واقعا از عقل قده نخود این بچه موندم . با این عقل ناقصه و نصفه
پلسفه هر روزم پا می شه یه جا می ره خواسگاری بی چاره اونی که زنه این می
شه، آخه حداکثر تا یه سال و نیم دیگه فوقش تمام می شه و بعدش برا دکترا می
ره خارج چون امتحان زبانم جدیدا داده رزومه درسی و کاریشم که عالیه
احتمالا مامان جونش نمی زاره بدون زن بره . دیروز دوستم بهم زنگ زد که آره
این مراسم اومده بود یا نه. من می دونسم این نیمده حتی یه بارم بحث نیمدنش
شده بود و خودش گفت آخه یه قراری بود نشد مراسم بیام و ایشالا قراره نتیجه
بده می گم چی بود و اینا ، ما فهمیدیم منظورش خواسگاریه اما روم
نشد به دوستم بگم که نیمده .گفتم نمی دونم ما اون روز دخترا اومدیم
نفهمیدیم اینا چه کار کردن . دوستم عصبانی که آخه این چه وضعه تسلیت گفتنه
!! رفتم خواسگاری دیگه نشد ترحیم بیام&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot; alt=&quot;خنده&quot; title=&quot;خنده&quot; /&gt;!! پسره خدای ادعاس بعد اصلا یکم تشخیص نمی ده چیو کجا بگه ها&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سکانس دوم : گفتم
رئیس کوچیکه داااغ دلم تازه شد. 2شنبه عصر یه دعوااایی کردیم اساااسی
تـــــُــــــپــــُـــــل. خلاصه بخوام بگم دعوا سر این بود که یه
کارگاهی بود بعد من می گفتم نمی خوام اینو ارائه بدم حالا دلیل نرفتنم
طولانیه اما خلاصش این می شه که 1شنبه قبلی یه ارائه برا یه جایی داشتم
این 1شنبه هم که میاد دوباره یه ارائه ، دیگه نمی تونستم 3شنبه هم یه
کارگاه برا یه جا دیگه برم گفتم نمی تونم تو یه هفته سه جا ارائه کنفرانس
و کارگاه و هر زهرماری که هست بدم . 3شنبه صبح کارگاهه بود 2شنبه عصر بعد
ساعت کاری اومده نه مطلبا آماده نه هیچی .منم از قبل گفته بودم برا
کارگاهه من نمی رم و از این ارائه ها و سمینارا خیلی خستمه . 2شنبه که
اومد گفت باید بیای حتی یکم هم که شده ارائه بدی گفتم باشه بیا ببینیم چی
می خوایم بگیم بعد در مورده این حرف می زنیم . گفت باید همین اول بگی و
بیای یا نیای تو مطالب فرق می کنه گفتم باشه رو این حساب کن که نمایم. بعد
پسره پررو نه گذاشته نه برداشته گفتش باشه اگر این کارگاهو نمیای همکاریه
ما با هم تمام می شه( بهتـــــــر&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif&quot; alt=&quot;بغل&quot; title=&quot;بغل&quot; /&gt;)
بعدم گفت منم مثه اون دو تا مسئول تیما که نتونستن باهات کار کنن منم نمی
تونم .حالا که بقیه نمی تونن با شما کار کنن منم سومی که نمی تونم باتون
کار کنم!! بقیه حرفاشو اصلا نفهمیدم دیگه حالم خوب نبود اصلا انتظار همچین
حرفاییو نداشتم. حرفایی که زد هر کی می فهمه انگار من یه آدمه ناسازگار که
کسی نمی تونه باهام کار کنه در صورتی که اصلا اینطور که این گفته نیست من
با دوستم قبلا تو یه تیمه دیگه بودیم بعدا ساختاره تیم ها تغییر کرد
مسئولامون تغییر کردن نه که من با اونا مشکل داشته باشم یه مدته کوتاهم تو
یه تیمه دیگه بودم که کارش خیلیییی چرت بود و من با کاره مشکل داشتم .
تقریبا از آبان پارسال تو تیمه این رئیس کوچیکه بودم . نمی دونم چطور
تونست این حرفا رو بگه . این حرفا رو با این لحن آدم تنها هم بش بگن
ناراحت می شه چه برسه این حرفا رو جلو دوستم زد بقیه هم که تو اتاقا دیگه
بودن شاید فهمیدن آخه اتاقا پارتیشن بندیه دیوار نیست که صدا نره. بعدا
بازم حرف زد اما من دیگه اصلا هیچی برام مهم نبود پاشدم رفتم تو نمازخونه
آخه حالم خوب نبود که خونه بیام. تا ساعت 9:15 بود که دوستم دنبالم اومد
کارشون تمام شده بود. آخه به دوستم گفت بیاد کارگاهه رو بده .دوستم گفت که
این گفته اگه می خواد شادی هم فردا بیاد سر کارگاه و حرفا منو جدی نگیره .
من که اصلا حال وحوصله هیچی نداشتم 3 شنبه کار نرفتم و 4 شنبه هم فقط برا
این رفتم که برم با رئیس بزرگه حرف بزنم که البته نبودش. دوستم 4 شنبه
نیمده بود بهم زنگ زد که این دوباره گفته که شادی حرفا منو جدی نگیره و
... من نمی فهمیدم دوستم چی داره می گه یعنی اصلا برام مهم نیست رئیس
کوچیکه چی گفته . حرفاشو همون موقع گفته بود. الان فقط برام مهمه برم پیش
رئیس بزرگه و بگم من یه مدت نمیام شاید حالم بهتر بشه و شایدم کلا دیگه
نیام و اصلا دعوای ما سر هر چی که بود اون نباید بر می گشت و جلو دوستم
همچین چیزی می گفت و الانم جدی یا شوخی بودن حرفاش مهم نیست و بیاد بگه
غلطم کردم برا من فرقی نمی کنه . شخصا واقعا متاسفم برا حرفایی که زد. یه
نتیجه اخلاقیم ته پست بگیرم اینکه خیلی مهمه آدم تو دعوا هر چیزی از دهنش
در نیاد چون فردا شاید بخواد تو صورت طرف دعوا نگاه کنه. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابا و سی دیای علمی آموزشی!</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;دیروز بعد نهار با دوستم رفتیم یه نمایشگاه کتاب که نزدیک محل کار بود
. از اونجایی که کمی عاقل شده بودیم کلا رفته بودیم تو نخ کتابا عقشوولیو
و آنچه در مورد ععققشش باید بدانید و چطور کیس مناااسب بجورین و .....
تریپ علمی برداشته بودییم ناجوووور &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif&quot; alt=&quot;خجالت&quot; title=&quot;خجالت&quot; /&gt;.
بعد که کلی از این کتابا باار زدیم ، برگشتیم سر کار. کتابا رو گذاشه
بودیم تو یه پلاستیک که یه کتاب فروشیا داده بود و دوسم گذاشه بود کنارش.
یه بار پا شدیم رفتیم آب خوردیم بعد که برگشتیم دوسم دید رو میزش یه مو
افتاده! (میزا چون سفیدن یه چی بیوفته تابلو می شه)‌خلاصه ما هم فکری که
یعنی این پسرا رفتن سر کتابا ما؟! آخه تو اتاق بقیه پسر بودن خیلی هم شلوغ
بود ! بعد کلی فکر به این نتیجه رسیدیم که اگرمسر کتابا  رفته باشن فوقش
تونسن عنوانشو ببینن که خب چیزه خااصی نیست و اشکال نداره. گفتیم تا آخر
کار دیگه از جامون بلند نمی شیم و مشغول کار شدیم. من یه مدته که سر کار
لاست دانلود می کنم دوستم گفت زن عموم اومد خونمون دید اینو دارم گفت برا
منم رو سی دی بزن! ما هم دیدیم رو هر سی دی فقط یه قسمت جا می شه، نشسته
بودیم هی یه سی دی یه سی دی لاست برا این می زدیم! حالا فک کنین این کارا
رو در حالی می کردیم که رئیس کوچیکه و بقیه تیر طایفه پسرا تو اتاق بودن.
هر چن دیقه یه بار این سی دی دونه من قییییییژژژژ می زد بیرون یعنی یه
قسمت دیگه رو سی دی ریخته شد ضاااایع هااا! آخرین سی دی رو که گذاشه بودم
١٠ مین مونده بود تا ساعت کار تمام شه و سرویسا راه بیوفتن( رفتن و برگشتن
سرویس داریم) ما هم نشسه بودیم هییی قسم و آیه به این سی دیه که زووود باش
جا موندیم از سرویس یالا بیا بیرون!  به دوسم گفتم بزا درش بیارم فوقش می
سوزه طوری نیست اینطوری جا می مونیم اگرم بریم و درش نیاریم که جلو این
پسرا میاد بیرون نمی شه که&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif&quot; alt=&quot;ابرو&quot; title=&quot;ابرو&quot; /&gt;!
خلاصه دقیقا یه جوری سی دی اومد بیرون که باید ٥ دقیقه راهو تا اونجا که
سرویسا میومدن چهار نعل می دویدیم . دوستم در کیفش باز که سی دیو بندازم
توش منم تا این سی دی دونیه باز شد فوری سی دیو برداشتمو دِ بدووووو .
دوستمم پشت سرم بدوووو . همچیین گرووووم گروووم می دویدیم همه فهمیدن
بدووو می ریم برا سرویسا! تا از کار اومدیم بیرون من در حاال دوو برگشتم
به دوستم گفتم چیزی که جا نذاشتیم؟ یهو دوستم گفت چراا کتاباا&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif&quot; alt=&quot;تعجب&quot; title=&quot;تعجب&quot; /&gt;!!!
واااای یعنی همون وسط پخشش شدما . با این بدووویی که ما کردیم حالا کی
رووش می شد بره داخل دیگه؟!!(آخه پسرا همه بودن) اما از اوونجایی که اصلا
جای درنگ نبود دوستم سریع رفت و کتابا رو اورد . دیگه از سرویسا جا موندیم
دیدیم خودمونم اصلا حس و حالش نیست با تاکسی و اتوبوس بریم برا همین آژانس
گرفتیم! یعنی برا یه سی دی ٢٠٠ ٣٠٠ که ماله یکی دیگه بود  یه ٤٠٠٠ تومنی
پول آژانس دادیم. اماا خداایی هنوز دارم فک می کنم اگه این کتابا جا مونده
بود چی می شد؟! مطمئنا امروز که می رفتیم از رو دفتر ساعت ورود و خروج (
ما هم برا ورود خروج  انگشت می زنیم هم  برا محکم کاری تو یه دفتری می
نویسیم )می دیدم پسرا همه تا نصفه شب یا صبح اضافه کار موندن تا این کتابا
رو تموم کنن&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif&quot; alt=&quot;نگران&quot; title=&quot;نگران&quot; /&gt;!!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 18:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بو  .... میاد!</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;وااای اصلا نمی دونم چند روزه چم شده حوصله هییچ کاری ندارم، دپسرده
افتادم یه گوشه. حوصله سرکار ، خونه و .... هیچی ندارم . شنبه کار نرفتم ،
یه شنبه هم که تعطیل بود دوشنبه زوووری رفتم دیدم اصلا نمی تونم دوباره
امروز نرفتم ! چند بارم بهم زنگیدن که اصلا به رو خودم نیاوردم و برنداشتم
حالا فردا خدا به دادم برسه این رئیس کوچیکه رو نبینم چون شنبه سراغمو
گرفته بود، دوشنبه که من بودم نبود و دوباره امروز اومده دیده من نیسم
فردا  بیاد خرخرمو می جوه منم که کلا تو مودیم که رااااحت شکمشو سفره می
کنم بخواد چیزی بگه. کلا نمی دونم چمه ، غمگینم :( تو خونه هم هی نشستم می
گم غـــمـــم میاد، بو غـــممممم میاد ، چقد همه چی غمگینه . خل شدم به مامانم پیشنهاد دادم بشینیم یکم با هم گریه کنیم شاید خوب بشم!!! :(( نمی
دونم افسردگی فصلی گرفتم یا چی. تند و تندم شکلات می خورم بلکه خوب شم اما
فعلا که فایده نداشته:( شروع کردم هر روز شربت زعفرونم می خورم اما هنوز
غمگینم :(( آخه چمه؟ ربط داره به اینکه یکم دیگه پاییز داره میاد؟! آخه
هنوز آب و هوا زیاد تغییری نکرده . آیاااا من چم شده است؟! . هییچ چیزی
نیست برا گیریدن شروع کردم به جرز دیوار گیر دادن. یه چیزه شادی آور کسی
سراغ داره؟! اِکس و اینا یعنی جوااب می ده؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجلس ختم افطاری</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;واای که این چند روزه همش پا این فیلم فرار از زندان نشستم . از کار که
میام یعنی 2:30 تا نصف شب که با التماس خودمو از پا کامی جم می
کنم که پاشوو برو بخواب، همش دارم اینو می بینم. خیلی فیلم قشنگیه پیشنهاد
می کنم حتما ببینین اما یه پیشنهاد مهم تر اینه که اصلا از این سریال
دنباله داراا نگیرین بدجووور معتاد می شین ، واقعا از خواب و خوراک می
افتین بی چاره مامانم بعد 2 سال اومده پیشم بعد من میییخ شدم پا این فیلمه:(.&lt;br /&gt;
دیروز از طرف کار بمون افطاری دادن. بعد از کار اومدم خونه و تقریبا ساعت
6:30 به زووور از پا فیلم پا شدم. وقتی تو سالن افطاری رسیدیم دیدم واااای انگار بعضیا
عروسی اومدن ! رئیس کوچیکه برداشته بود موهاشو اتو کشیده و صاف کرده یه
وری ریخته بود تو صورتش! آخه بگو پسر خواسگاریته با این تیپ. یه شلوار
سفیدم پوشیده بود یه بار که پا شد من حس کردم لباسِ زیر شلوار معلومه (همون شرت خودمون می شه)&lt;img border=&quot;0&quot; title=&quot;ساکت&quot; alt=&quot;ساکت&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/32.gif&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/32.gif&quot; /&gt;!
از زوور خجالت کلمو انداختم پاین دیگه ندیدم ، حالا می گن این پسره
همگروهیاش بش نگفتن په این چیه پوشیدی! پسره ی خود سر، این چه تیپ و قیافه
ایه!! اون از اونور این تپش بود از اینور من حتی یه روژ کمرنگم نزده بودم
آخه ماه رمضون اصلا آرایشگاه نشده برم! تو سلمونی دردم میاد بعد گشنگی تحمل دردو
ندارم، آرایشگاهم نرم یعنی یه گلوله پشم خالی می شما&lt;img border=&quot;0&quot; title=&quot;سبز&quot; alt=&quot;سبز&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; /&gt;!!
یکم آرایش کرده بودم بعد دیدم واااای انگار یه گوسفندی برداره روژ و سایه
و ... بزنه فاجعه شده بودم!! همه رو پاک کردم . افطاری زیاد جالب نبود ،
جو داخل سالن خیلیی بد بود خانما یه ور سالن آقایون اون یه ور ،  سووووت و
کوووور ، فقط این وسط یکی مونده بود بگه برا شادی روووح مرحوووم
صلواات. مابچه ها و دوستام که مثلا اونجا آشنا بودیم داشتیم غرییب مرگ می شدیم بیچاره یه بدبختی که تنها همراه شوهرش اومده بود شوهرش یه ور سالن خودش تک و تنها اینور سالن! مسخره بوووود.&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یادش به خیر چه زووود تقریبا یه ساال گذشت . انگار همین دیروز
بود پارسال &lt;a href=&quot;http://freewords.blogfa.com/post-102.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;افطاری &lt;/a&gt;دادن.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعات کاریه سر کاری</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سریال پریزن بریک ( Prison Break - فرار از زندان) رو گرفتم. به مامانم گفتم
برو دمه یه
سی دی ، دی وی دی فروشی ببین سریال لاست ، فرندز ، پریزن بریک رو
داره یا نه . یارو هم گفته اینا غیر قانونیه و حالا با صاحب فروشگاه که
الان نیستش تماس بگیرین شاید داشته باشه. به یارو زنگیدم ، گفتش آره اون روز
مامانتون اومد گفتم اینا غیرقانونیه حالا اگه خواسین قبلش بزنگین بگم کی
بیاین. آخه بابا یه جوری می گی قاجاق انگار چی چی خواستم اینا رو
که همه دارن دیگه . بعدم فهمیدم که خوده صاحب مغازه بوده که
به مامانم گفته حالا صاحب مغازه نیست با شمارش تماس بگیرین!! فک کرده مامانم اماکنیه!&lt;img border=&quot;0&quot; title=&quot;خنده&quot; alt=&quot;خنده&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot; /&gt; خلاصه یه روز طبق قرار و نقشه قبلی جوری که کسی نفهمه
مامانمو راهی کردم تا محموله مورد نظرو تحویل بگیره. محموله مورد نظر من
دو تا دی وی دی از پریزن بریک بود چون از اسمش حس کردم از این نوع فیلم
خوشم میاد. واااای خیلیییی قشنگ بود خییلییی . پریشب تا ساعت چهار ربع کم
داشتم می دیدمش (حالا نگین پریشب احیا بودا &lt;img border=&quot;0&quot; title=&quot;ناراحت&quot; alt=&quot;ناراحت&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif&quot; /&gt; لیاقت نداشتیم دیگه ) دیشبم
تا 2:30 داشتم می دیدم . امروز دو تا دی وی دی که یه سیزن می شه تمام شد . دقیقا
فیلمش  همون چیزی بود که می خواستم. ژانرش می شه گفت درام ، پلیسی ،
جنایی ، رمانتیک ، قشنگ و .... آقا من چه می دونم یه ژانره خوبی بود دیگه.
اگه بخوام یه کوچوول از فیلم بگم اینجوره که برادر مایکل (لینکُلن بود فک کنم) به جرم
قتل برادر نائب رئیس جمهور می خواد اعدام بشه ، مایکل برا نجات برادرش دست
به سرقت یه بانک می زنه تا به زندان برادرش بره و .... . این تقریبا نصفه
قسمت اول از سیزن اولش بود . خیلیی قشنگه . کلش 10 تا دی وی دیه که متاسفانه بقیه رو نگرفتم از
خمااری دارم می میرم :(&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;
این مدت ماه رمضونی کار رسما پیک نیک شده سااعت کاری 8:30 تا 2 کلهم
رو هم 5:30 که خب با استراحت وسطشو لوازم جانبی و اینا یه 3 ساعتی از توش
در میاد . تا باشه از این ساعت کاریااا، حاالی دادن بموناا . تازه حقوق آدمم
نسبت به روزا دیگه که 8 سااعت جووون می کنی و عرق می
ریزی اصلا فرق نمی کنه . حالا جالبه که فاز کاری تازه تموم شده (کارمون فاز فازیه)
بعد هییییچ کاری نداریم انجام بدیم . یعنی مفیدترین کاری که این چند
روزه انجام دادم دانلود فیلمو سریال بوده یه سرعت توووپیم داریم که نگو
سه چهاار روز طول می کشه تا یه قسمت lost دانلود بشه!!! اینترنت ته شلینگ
که می گن همینه نه به یه وقتی که سرعت بالا 100 کیلو می ره نه به الان که
دارم لاستو دانلود می کنم با سرعت خارق العاده 500 بیییت &lt;img border=&quot;0&quot; title=&quot;بغل&quot; alt=&quot;بغل&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif&quot; /&gt;!!! دانلود می
شه. خلاصه هیییچ کاری نداریم فقط نشسیم تا ساعت کاری تموم
بشه. بعد آخر ماه که میشه باید یه فرم تحویل بدیم که هر روز چند ساعت چه
کار کردیم . حالا موندم ته ماه چی چی می خوام تحویل بدم. یه کارآموزی هست که دست
من دادن  مثلا حواسم بهش باشه و ببینم چه کار می کنه و کمکش کنم و اینا .
منم اصلا هییچ کاری باهاش ندارم بعضی وقتا که یه سوالی داره جوابو سمبل می
کنم بعدم می گم خب فعلا وقت ندارم &lt;img border=&quot;0&quot; title=&quot;دروغگو&quot; alt=&quot;دروغگو&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/44.gif&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/44.gif&quot; /&gt;! آخر شهریور تمام
ساعت کاریا ماهو باید بگم سر کارآموز بودم آخه هییچ کاره دیگه ای نیست!
فقط شانس اوردم اون موقع که می خوام این فرمو تحویل بدم کارآموزه دیگه
رفته وگرنه می دید من 100 ساعت برا کارا اون گذاشتم در حالی که تو چشاش
داشتم فیس بوک ، بالاترین و ول گردیو (قبلا وب گردی می گفتن!) می کردم چی
می گفت. دیروزم به مناسبت شب قدر  تعطیلمون کردن  احتمالا دیدن 5:30 بخواد
2 ساعتشم برا شب قدر بره و مردم دیرتر سر کار بیان چی می شهههه . به قولی پشه چیه که فشار خونش چی چی باشه. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 18:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشغالی صدا و سیما</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;
دیروز اتفاقی زدم این برنامه شیرین عسل احسان علی زاده(فامیلش درست یادم نیست) آخه یه مدته یعنی خیلی مدته اصلا سراغ محصولات داخلی نمی رم الانم
که دیگه تی وی تحریم شده یه باره دیگه . خلاصه همینجور یهو نمی دونم چی شد
راهو گم کردم کانال افتاد اونجا. عجب بی خوده هاااااا . البته احتمالا
ایشالا شما هم ندیدین! دیروز چند تا مهمون داشت. &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مهمونا که حرف می زدن همچین یه ژستی که انگااار ذووب شده تو حرفا اینا &lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; alt=&quot;سبز&quot; title=&quot;سبز&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; آخر برنامه که شد
گفت خب الان اگه حرفی خاطره ای چیزی هست بگین. بعد میکروفنو دسته هر کی می
داد می گفت سررریییییع وقت نداریم اذان شد بدوووووووووو :| به محض اینکه دست یارو از دووور میکروفونو لمس می کرد فوری
میکروفونو می گرفت خودش شروع می کرد قصه حسین کرد شبستری تعریف کردن. دِ اگه وقت نیست
خو تو هم خفــــــه ! ایییییششش. &lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;می گم این سریالا ماه رمضون جالبه؟ من که نمی بینم با هر کسی هم صحبت می
کردم
راضی نبودن. حتی یه فامیلامون که به هیییچ فیلمی نـــه نمی گفت
گفت اصلا فیلما خوب نیست . دیروز یه کانالا بلاد کفر داشت می گفت بــــه
بــــه عجب سریاله قشنگیه این خورشید پنجم خیلیییی عاالیه همه می بیینن!!
نمی دونم واقعا خوبن فیلما یا اونا دیگه حسابی تو قحطی فیلم مونده بودن&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif&quot; mce_src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif&quot; alt=&quot;خنثی&quot; title=&quot;خنثی&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پاورقی : جوک تکراری : به یارو می گن تفاوت شهرداری با صدا سیما چیه ؟ می گه اولی آشغال جم می کنه دومی آشغال پخش می کنه :)&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 11:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بنیاد کودک</title>
<link>http://freewords.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چند روز پیش تو بلاگ &lt;a href=&quot;http://dokhmalebaba.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دخملی&lt;/a&gt;  پست معرفی &lt;a href=&quot;http://www.childf.com/WebSite/Home.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بنیاد کودک&lt;/a&gt; رو دیدم. فکر نکنم هیچ مطلبی تو بلاگا حتی تو سایتا که تا حالا خوندم تا این اندازه منو تحت تاثیر قرار داده باشه . همون روز و روزا بعد یکم تو سایت چرخیدم ، امروز با مامانم بنیاد رفتیم. من می خواستم یکم از حقوقمو به یه بچه ای کمک کنم خدا رو شکر بچه زیادی نبود یعنی فک می کردم خیلی بیشتر از اینا باشه ، تعداد زیاد بودا اما خدا رو شکر اکثرشون کفیل داشتن مثلا خانمه که مسئول اونجا بود می گفت یه آقای کارخونه داری یه دفعه اومد کفالت 20 تا بچه رو برداشت، خود خانمه هم کلی در مورد بچه های تحت پوشش بنیاد و وضعیتشون و در مورد خود کار بنیاد توضیح داد. همون موقع هم که خودمون اونجا بودیم چند نفر از خونواده نیازمندا اومده بودن مثلا یکیشون اومده بود داشت فیش حقوقی شوهرش که فوت کرده بودو نشون مسئول می داد، فیش 89 تومن بود!! نمی دونم واقعا چی بگم. حالا زیاد وارد جزئیات نمی شم اما واقعا هر کی می تونه به نظرم یه جورایی وظیفس کمک بشه. بنیاد تو خیلی شهرها هم شعبه داره. گفتم منم یه اطلاع رسانی کرده باشم چون به شخصه واقعا دنبال همچین جایی بودم اما نمی دونستم کجا و چه جوری . ایشالا روزی برسه که انسانی نیازمند نباشه. آمیـــــن :)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;(چون من اینجا یه انسان ناشناسم این پستو گذاشتم، نه که بخوام چندغازی که دارم کمک می کنمو تو بوووق کنم چون اصلا گفتن نداره اما هم می خواستم اطلاع رسانی کنم هم اینکه  کسی اینجا منو نمی شناسه)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=freewords&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>freewords</dc:creator>
<guid>http://freewords.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
