تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       
چقدر بد که اینقدر بی حوصلم که نمی تونم اتفاقا این مدتمو بنویسم . همش نشستم بازی مین روبِ ویندوزو بازی می کنم با آهنگ تو گوشم. دیروز برا باره شونصدم امتحان تافل داشتم. دفعه ها قبلی هر کدوم نمرهاش یه مشکلی داشت نمره اولی برا هر جایی می خواستم بفرستم مینیمم بود دوست داشتم بیشتر باشه دفعه دومی نمره انشا که جدا حساب می شه خیلی کم شد و حتی از دفعه اولی هم کمتر شد! وگرنه بقیش خیلی خوب بود . دیروز برا بار سوم امتحان دادم که خب با اون اعصاب قشنگم چیزی نباید از امتحانه انتظار داشه باشم. ناراحتیمم برا دعوای 2 هفته پیشه که با رئیس کوچیکه داشتم و تو حرفاش گفت که "منم مثه دو تا مسئول قبلی که باشون کار می کردی بات مشکل پیدا کردم" (تو پست قبل گفتم که حرفاش اشتباس که مسئول قبلیا با من مشکل داشتن و اینجور نبوده که این گفت) این یه جمله از 100 تا فحشاش بود اما این یکی شاید سنگین ترین جملش برا من بود. 2شنبه دو هفته پیش بحثمون شد و من فقط 4شنبه سرکار رفتم و دیدم اصلا نمی تونم یه کپی پیست ساده هم انجام بدم و دیگه نرفتم حالا فردا بعد 2 هفته برم بینم چه خبره. 1 شنبه هفته پیش یه سمیناری برا یه جایی بود که واقعا لطف کردم ورفتم سمینارمو دادم، گفتم مردم برا سمینار میان چه گناهی دارن بیان الاف بشن. آخه با حرفایی که اون زده بود می تونستم بگم نمی رم و خودت برو، چون تو دعوامون گفته بود دیگه همکاری ما با هم تمام می شه! 1 شنبه سمیناره دادم. 2شنبه رفتم با رئیس بزرگ حرف زدم که جریان اینه و بحث هرچی هم که بوده باشه این نباید اینجور می گفت. با رئیس بزرگ که حرف زدم 1 هفته از دعوامون گذشته بود اما اصلا نمی تونسم حرف بزنم تا میومدم حرف بزنم بغضم می گرفت به زوور اون جملشو گفتم چون واقعا سختم بود بگمش. بعدم گفتم من که از اون موقع کار نرفتم و می خوام 2، 3 هفته نیام . به رئیس بزرگ گفتم شما اگه بودین چه کار می کردین؟ من اصلا انتظار این حرفو بعد 1 سال نداشتم و .... و اونم گفت خب این اتفاقا که خیلی نمیوفته چون کمه طوری نیست و اونم کنترلش از دست رفته و عصبانی شده و.... . خلاصه که این مدت کار نرفتیم. الان نمی دونم اصلا درسته برم و دوباره با این کار کنم یا نه. من واقعا انتظار نداشتم بعد 1 سال که کار کردیم برگرده به من اینطور بگه ، هنوز یه جوری تو شک حرفاشم ، شاید اگه دوستم شاهد حرفا نبود من فکر می کردم توهم زدم همچین چیزایی شنیدم! اصلا نمی تونم بگم یه بحث معمولی بوده به نظر من رئیس کوچیکه هر چی می تونست گفت و من واقعا حرف بدتری نمی تونم تصور کنم، آخه قرار نبود که بیاد اون وسط فحش خونوادگی به من بده ! من بعد اون جریان رئیس کوچیکه رو ندیدم اما دو بار به دوستم گفته بود که حرفاشو جدی نگیرم و منظوری نداشته. دوبار هم از بچه ها سراغمو گرفته و حتی یه کنفرانسی تهران بوده گفته به شادی بگین بینین می خواد بره یه نه. من نمی دونم واقعا آدم ممکنه اینقدر عصبانی بشه که همچین حرفایی بزنه؟ دارم فک می کنم اگه این حرفو جایه دیگه شنیده بودم چه کار می کردم؟ این حرفا رو که آدم بعیده از خونواده بشنوه ، اما اگه از دوستی کسی این حرفو شنیده بودم ( اینکه قابل تحمل نیسی) دیگه طرفش نمی رفتم و هیچ عذر و بهانه ایم قبول نمی کردم نمی دونم الان چون کارِ باید بیشتر تحمل کنم؟ مطمئنم دیگه درست نمی تونم با رئیس کوچیکه کار کنم ، حتی شاید نتونم صورتشو ببینم چون یادم به حرفاش میوفته. با این حرفایم که زد دوست ندارم گروهمو عوض کنم چون انگار من یه آدم ناسازگارم! نمی دونم باید فردا برم بینم چی می شه . امروزم رئیس کوچیکه اومده بود از دوستم پرسیده من اومدم یا نه. فردا اگه بیاد و ببینمش نمی دونم می تونم یا نه. یا اگه بخواد حرفی بزنه؟ من دوست ندارم حرفی در مورده اون جریان بشنوم و واقعا چیزی نیست که با حرف حل بشه چون واقعا فکر می کنم این هر چی از دهنش در اومد جلو دوستم به من گفت و می دونم با حرف و اینکه منظورش این نبود و اینا حل نمی شه. نمی دونم چی می شه

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

دردسرا خانم رحیمی!!
دردسراا جوون عزیزی!
تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ