تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

سکانس اول : چند وقت پیشا پدر یه بچه ها فوت کرده بود و رفته بودیم مراسمش اما پسرا نتونسته بودن بیان آخه زنونه مردونه فاصله داشت و گفتن ما که خانم فلانیو نمی تونیم ببینیم پس نمیایم و فقط گل فرستاده بودن . دوستمم که پدرش فوت کرده بود از یه مدت قبله اینکه پدرش فوت کنه هم به خاطر باباش و هم پروژه پایانی فوق لیسانسش دیگه نیمده بود سر کار. بعد از مراسم باباش اس ام اس زده بود از همه تشکر کرده بود که اومده بودن و فک می کرد رئیس کوچیکه هم اومده به اونم اس ام اس تشکر زده بود و دیگه دوستم بچه ها رو ندیده بود تا پریروز که یه جایی رئیس کوچیکه رو دیده بود. رئیس کوچیکه هم رفته تسلیت گفته وبعدم گفته ببخشید مراسم نتونسم بیام آخه مامانم همون روز قراره خواسگاری برام گذاشته بود دیگه نشد مراسم باباتون بیامسبز!!! یعنی من واقعا از عقل قده نخود این بچه موندم . با این عقل ناقصه و نصفه پلسفه هر روزم پا می شه یه جا می ره خواسگاری بی چاره اونی که زنه این می شه، آخه حداکثر تا یه سال و نیم دیگه فوقش تمام می شه و بعدش برا دکترا می ره خارج چون امتحان زبانم جدیدا داده رزومه درسی و کاریشم که عالیه احتمالا مامان جونش نمی زاره بدون زن بره . دیروز دوستم بهم زنگ زد که آره این مراسم اومده بود یا نه. من می دونسم این نیمده حتی یه بارم بحث نیمدنش شده بود و خودش گفت آخه یه قراری بود نشد مراسم بیام و ایشالا قراره نتیجه بده می گم چی بود و اینا ، ما فهمیدیم منظورش خواسگاریه اما روم نشد به دوستم بگم که نیمده .گفتم نمی دونم ما اون روز دخترا اومدیم نفهمیدیم اینا چه کار کردن . دوستم عصبانی که آخه این چه وضعه تسلیت گفتنه !! رفتم خواسگاری دیگه نشد ترحیم بیامخنده!! پسره خدای ادعاس بعد اصلا یکم تشخیص نمی ده چیو کجا بگه ها

سکانس دوم : گفتم رئیس کوچیکه داااغ دلم تازه شد. 2شنبه عصر یه دعوااایی کردیم اساااسی تـــــُــــــپــــُـــــل. خلاصه بخوام بگم دعوا سر این بود که یه کارگاهی بود بعد من می گفتم نمی خوام اینو ارائه بدم حالا دلیل نرفتنم طولانیه اما خلاصش این می شه که 1شنبه قبلی یه ارائه برا یه جایی داشتم این 1شنبه هم که میاد دوباره یه ارائه ، دیگه نمی تونستم 3شنبه هم یه کارگاه برا یه جا دیگه برم گفتم نمی تونم تو یه هفته سه جا ارائه کنفرانس و کارگاه و هر زهرماری که هست بدم . 3شنبه صبح کارگاهه بود 2شنبه عصر بعد ساعت کاری اومده نه مطلبا آماده نه هیچی .منم از قبل گفته بودم برا کارگاهه من نمی رم و از این ارائه ها و سمینارا خیلی خستمه . 2شنبه که اومد گفت باید بیای حتی یکم هم که شده ارائه بدی گفتم باشه بیا ببینیم چی می خوایم بگیم بعد در مورده این حرف می زنیم . گفت باید همین اول بگی و بیای یا نیای تو مطالب فرق می کنه گفتم باشه رو این حساب کن که نمایم. بعد پسره پررو نه گذاشته نه برداشته گفتش باشه اگر این کارگاهو نمیای همکاریه ما با هم تمام می شه( بهتـــــــربغل) بعدم گفت منم مثه اون دو تا مسئول تیما که نتونستن باهات کار کنن منم نمی تونم .حالا که بقیه نمی تونن با شما کار کنن منم سومی که نمی تونم باتون کار کنم!! بقیه حرفاشو اصلا نفهمیدم دیگه حالم خوب نبود اصلا انتظار همچین حرفاییو نداشتم. حرفایی که زد هر کی می فهمه انگار من یه آدمه ناسازگار که کسی نمی تونه باهام کار کنه در صورتی که اصلا اینطور که این گفته نیست من با دوستم قبلا تو یه تیمه دیگه بودیم بعدا ساختاره تیم ها تغییر کرد مسئولامون تغییر کردن نه که من با اونا مشکل داشته باشم یه مدته کوتاهم تو یه تیمه دیگه بودم که کارش خیلیییی چرت بود و من با کاره مشکل داشتم . تقریبا از آبان پارسال تو تیمه این رئیس کوچیکه بودم . نمی دونم چطور تونست این حرفا رو بگه . این حرفا رو با این لحن آدم تنها هم بش بگن ناراحت می شه چه برسه این حرفا رو جلو دوستم زد بقیه هم که تو اتاقا دیگه بودن شاید فهمیدن آخه اتاقا پارتیشن بندیه دیوار نیست که صدا نره. بعدا بازم حرف زد اما من دیگه اصلا هیچی برام مهم نبود پاشدم رفتم تو نمازخونه آخه حالم خوب نبود که خونه بیام. تا ساعت 9:15 بود که دوستم دنبالم اومد کارشون تمام شده بود. آخه به دوستم گفت بیاد کارگاهه رو بده .دوستم گفت که این گفته اگه می خواد شادی هم فردا بیاد سر کارگاه و حرفا منو جدی نگیره . من که اصلا حال وحوصله هیچی نداشتم 3 شنبه کار نرفتم و 4 شنبه هم فقط برا این رفتم که برم با رئیس بزرگه حرف بزنم که البته نبودش. دوستم 4 شنبه نیمده بود بهم زنگ زد که این دوباره گفته که شادی حرفا منو جدی نگیره و ... من نمی فهمیدم دوستم چی داره می گه یعنی اصلا برام مهم نیست رئیس کوچیکه چی گفته . حرفاشو همون موقع گفته بود. الان فقط برام مهمه برم پیش رئیس بزرگه و بگم من یه مدت نمیام شاید حالم بهتر بشه و شایدم کلا دیگه نیام و اصلا دعوای ما سر هر چی که بود اون نباید بر می گشت و جلو دوستم همچین چیزی می گفت و الانم جدی یا شوخی بودن حرفاش مهم نیست و بیاد بگه غلطم کردم برا من فرقی نمی کنه . شخصا واقعا متاسفم برا حرفایی که زد. یه نتیجه اخلاقیم ته پست بگیرم اینکه خیلی مهمه آدم تو دعوا هر چیزی از دهنش در نیاد چون فردا شاید بخواد تو صورت طرف دعوا نگاه کنه.

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

دردسرا خانم رحیمی!!
دردسراا جوون عزیزی!
تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ