| |
دیروز بعد نهار با دوستم رفتیم یه نمایشگاه کتاب که نزدیک محل کار بود
. از اونجایی که کمی عاقل شده بودیم کلا رفته بودیم تو نخ کتابا عقشوولیو
و آنچه در مورد ععققشش باید بدانید و چطور کیس مناااسب بجورین و .....
تریپ علمی برداشته بودییم ناجوووور .
بعد که کلی از این کتابا باار زدیم ، برگشتیم سر کار. کتابا رو گذاشه
بودیم تو یه پلاستیک که یه کتاب فروشیا داده بود و دوسم گذاشه بود کنارش.
یه بار پا شدیم رفتیم آب خوردیم بعد که برگشتیم دوسم دید رو میزش یه مو
افتاده! (میزا چون سفیدن یه چی بیوفته تابلو می شه)خلاصه ما هم فکری که
یعنی این پسرا رفتن سر کتابا ما؟! آخه تو اتاق بقیه پسر بودن خیلی هم شلوغ
بود ! بعد کلی فکر به این نتیجه رسیدیم که اگرمسر کتابا رفته باشن فوقش
تونسن عنوانشو ببینن که خب چیزه خااصی نیست و اشکال نداره. گفتیم تا آخر
کار دیگه از جامون بلند نمی شیم و مشغول کار شدیم. من یه مدته که سر کار
لاست دانلود می کنم دوستم گفت زن عموم اومد خونمون دید اینو دارم گفت برا
منم رو سی دی بزن! ما هم دیدیم رو هر سی دی فقط یه قسمت جا می شه، نشسته
بودیم هی یه سی دی یه سی دی لاست برا این می زدیم! حالا فک کنین این کارا
رو در حالی می کردیم که رئیس کوچیکه و بقیه تیر طایفه پسرا تو اتاق بودن.
هر چن دیقه یه بار این سی دی دونه من قییییییژژژژ می زد بیرون یعنی یه
قسمت دیگه رو سی دی ریخته شد ضاااایع هااا! آخرین سی دی رو که گذاشه بودم
١٠ مین مونده بود تا ساعت کار تمام شه و سرویسا راه بیوفتن( رفتن و برگشتن
سرویس داریم) ما هم نشسه بودیم هییی قسم و آیه به این سی دیه که زووود باش
جا موندیم از سرویس یالا بیا بیرون! به دوسم گفتم بزا درش بیارم فوقش می
سوزه طوری نیست اینطوری جا می مونیم اگرم بریم و درش نیاریم که جلو این
پسرا میاد بیرون نمی شه که !
خلاصه دقیقا یه جوری سی دی اومد بیرون که باید ٥ دقیقه راهو تا اونجا که
سرویسا میومدن چهار نعل می دویدیم . دوستم در کیفش باز که سی دیو بندازم
توش منم تا این سی دی دونیه باز شد فوری سی دیو برداشتمو دِ بدووووو .
دوستمم پشت سرم بدوووو . همچیین گرووووم گروووم می دویدیم همه فهمیدن
بدووو می ریم برا سرویسا! تا از کار اومدیم بیرون من در حاال دوو برگشتم
به دوستم گفتم چیزی که جا نذاشتیم؟ یهو دوستم گفت چراا کتاباا !!!
واااای یعنی همون وسط پخشش شدما . با این بدووویی که ما کردیم حالا کی
رووش می شد بره داخل دیگه؟!!(آخه پسرا همه بودن) اما از اوونجایی که اصلا
جای درنگ نبود دوستم سریع رفت و کتابا رو اورد . دیگه از سرویسا جا موندیم
دیدیم خودمونم اصلا حس و حالش نیست با تاکسی و اتوبوس بریم برا همین آژانس
گرفتیم! یعنی برا یه سی دی ٢٠٠ ٣٠٠ که ماله یکی دیگه بود یه ٤٠٠٠ تومنی
پول آژانس دادیم. اماا خداایی هنوز دارم فک می کنم اگه این کتابا جا مونده
بود چی می شد؟! مطمئنا امروز که می رفتیم از رو دفتر ساعت ورود و خروج (
ما هم برا ورود خروج انگشت می زنیم هم برا محکم کاری تو یه دفتری می
نویسیم )می دیدم پسرا همه تا نصفه شب یا صبح اضافه کار موندن تا این کتابا
رو تموم کنن !!
|
|
|
|
| |
| |
|
الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .
صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ
آرشیو موضوعی
شخصی
شعر
جالبات!
زیرخاکی
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آخرین مطالب
دردسرا خانم رحیمی!!
دردسراا جوون عزیزی!
تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
پیوندها
RSS

|