تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

اَی که گِل بگیرن در این بلاگفا رو هزاااار باره، بلاگه منم رووش ! هر بار که میومدم یه چی بنویسم بلاگفا نمیومد بالاا ، وقتی اون میومد بالا من نمی تونسم چیزی بیارم بالا! کلا این مدت یه جو دِپی دور و برم بود :( سر کار همش بحثا سیاسی بود فیلم عکس حرف و ....
خب حالا بی خی بعد این همه مدت اومدم این حرفا رو نزنم دِپسرده تر می شم . بریم سر روزمره گیمون!
رئیس کوچیکه مون(کسی یادشه شخصیتا بلاگمو D: حالا زیادم مهم نیسن خلاصش این بود رئیس کوچیکه یه رئیسیه که یه سال از من کوچیکتره) آره داشتم می گفتم تابسون شده و این رئیس کوچیکه درس و مدرسش تعطیل شده دو سه روزیه درست میاد سر کار. امروز دوباره شروع کرد به گیر دادن به من. صدام کرد و گفت خب یکم دعوا کنیم نگرانوااای خداااا دوباره شروع شد. دوباره به داکیومنتام ایراد گرفت که عامیانه می نویسی و این جملات نوشتاری نیست و .... بابا من دوست دارم با مخاطب صمیمی باشم!بغل فک کنم یه جوری همین انشا بلاگیمو بر می دارم تو داکیومنتا کاری پیاده می کنم. البته اون که حرفاش الکیه، فقط یه گیری به من بده . بعد که خوب بلند بلند دعواهاشو کرد، جوری که طبق معمول همه شرکت شنیدن، گفت خب نحوه حرف زدنم خوب بود دیگه! ( آخه یه باراعصاابم اینقدر وز وزی شده بود پیش رئیس بزرگمون زااار زاااار از دستش گریه کرده بودم:((. قبلا نوشتمش مفصله ، خلاصه رو اون حساب گفت دعوا کردنم خوب بود دیگه!!) گفتم شما وقتی حرف می زنی تا اون دربونه دمه در و اون باغبونا بیرون می فهمن داکیومنتا من مشکل داره! گفت خب باشه دفعه دیگه می ریم فلان اتاق که کسی نفهمه (قول دعوا بعدیم گرفتمابله) بعدش شروع کرد تعریف کردن که آره شما یکم دقت کنی حلّه و خیلی باهوش و با استعدادی و ..... گفتم باشه دعواهاتو که کردی ، نمی خواد دیگه هندونه ...؟! هندونه...؟! یه ده بار هندونه هندونه کردم، آخه نمی شد بگم هندونه زیر بغل! ضایع بود. مونده بودم بگم نمی خواد هندونه قااچ کنی؟! هندونه بخوری ؟ هندونه بلند کنی؟! تهش فک کنم گفتم نمی خواد هندونه دستم بدی!! کلا ارادت خاصی به ضرب المثلا فارسی دارم . این حرفا تو اتاقی رد و بدل شد که همه بودن چیزه مخفی نبود، کلا ضایع شدن من عمومی و در جمع صورت می گیره. آخرش گفت خب این داکیومنتا یکم سلیقه ایه و باید سلیقه داشته باشی و یکم قشنگ باشه و ... و بعد گفت به قول مادربزرگم که می گه بین نوه هام تو از همه بدسلیقه تری! این نقل قولاش از خواهر و مامان و نَن جوون و اینا منو کشته! گفتم راست گفتن، الانم داکیومنتا من ایراد نداره تو سلیقه نداری! با این بلبل زبونیا که من کردما فردا همچین چرب و نرم نزاره تو کاسم خیلیه .

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ