تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

یه دوسه دوران دانشگاهی دارم که اگه اینو ندیده بودم و یه اتفاقی تو زندگی این نمی افتاد من آدم بی جنبه به معنای واقعی کلمه رو هنوز درک نکرده بودم . این دوسم از سال اول هدبند می زد و من فک می کردم از خونواده مذهبیه، آخه دانشگاه ما این چیزا مسئله نیس و مانتوت کوتاه باشه یا مقنعت عقب باشه کاری نداشتن . خلاصه این از سال اول تا سال ٤ هد می زد،‌ سال 4 تو سالن مطالعه دیدمش هد نداشت مقنعشم عقب. یه بچه ها پرسید چی شد هدتو برداشی؟ گف مگه خبر نداری خواهرم داره با یه شهروند آمریکا ازدواج می کنه و دیگه ما اونجا بریم همینم بر می داریم!! خیلی از حرفش جا خوردم آخه چه ربطی به الان تو داره ؟! مگه تا حالا مجبور بودی؟! از اون موقع به بعد بود که مرتب در مورد شوهر خواهرشو و فامیلاش حرف می زد |: . سال ٤ تمام و این دوسم درسش تمام . یه سالی ندیدمش شهر خودشون رفته بود و برا فوق می خوند . پارسال بعد عید دوباره دیدمش، فوق داده بود برا کار اومده بود . یه مدت کوتاهی با ما کار می کرد. خواهرش 6 ماهی بود امریکا رفته بود . مدام از خواهرش و امریکا و بهشت برین و .... اینا می گف کلافه. همون موقع ها نتیجه ها فوق اومده بود . رتبشم خوب شده بود . حرف که می زدیم مثلا می پرسیدم خب حالا چی می زنی؟ می گف می دونی من که دیگه نمی خوام اینجا بمونم و اصلا ایرانو نمی تونم تحمل کنم و حالا درست نمی دونم چی بزنم، خواهرم می گه بیا اینجا و دانشگاها ایران اصلا به درد نمی خوره و .... آخ. همش تو خواب و خیال بود . بش سلام می کردی می گف من که دیگه دارم می رم! واقعاااا رو نِرو من بود . آخه این شِر و ورا رو داش برا کسی می گف که همه خونوادش اونجان (البته دوسام که نمی دونن خونواده من اونجان) خونواده من خیلی قبل از خواهر این رفته بودن و من یه بار از دهنه یکیشون حتی خواهر کوچیکم نشنیدم که اینجا همون ارض موعوده ! در صورتی که خونواده من کالیفرنیان که بهترین ایالت امریکا از نظر آب و هواییه و خواهر اون تو تگزاس که ارزونه و فک کنم خشک باشه . هی سر هیچی کلاس می زاشت. آخه آدم خواهرش شوهر کنه بره امریکا اِفه داره دیگه؟!! خلاصه برا فوق فقط سه تا دانشگاه اول روزانه و شبانه زد ، به قول خواهرش بقیش به درد نمی خوره . یه بار یه همکارا ازش پرسید ماله چه شهری هسی؟ خندید گف همه جایه ایران سرای من است!! من چشام رو زمین! یکمم خجالت کشیدم ، این چه جوابیه آخه . اهله یه شهرا استان لرستانه ، دیگه حتی عارش میومد بگه ماله کجاس [آیکن یک آدم بی جنبه به تمام معناااا]. تا آخر خرداد با ما کار می کرد و بعد مثلارفت دنبال ویزاش . مثه یه آدم کاملا ندید بدید ، هنوز 6 ماه نبود خواهرش رفته بود اینم بدوووو پش سرش و حتی نمی دونس که به یه دختر مجرد جایی ویزای توریستی نمی دن اونم امریکا! می گف گوودبای پارتیمو می خوام قبل سفارت رفتن بگیرم چون بعدش وقت ندارم :)) رفت و ما دیگه ازش خبر نداشیم . اگه کسیم بش ایمیل می زد جواب نمی داد مثلا خیلی سرش شلوغ بود . تقریبا قبل عید بود که اومد فیس بوک . همه فقط داشتن ازش می پرسیدن کجایی چه کار می کنی چه خبر ، آخه بشری نبود که ندونه این داره می ره. به همه یه جواب می داد که long story! از عکسش معلوم بود ایرانه . چن وقت پیش با یه همکارام چت کرده بود و گفته رفتم و برگشتم!! دروغگو و الان دارم می خونم فرانسه یا کانادا اَپلای کنم. آخه کی پاش به اونجا برسه بر میگرده؟!! خودتی :)) من چون کاملا با قوانین آشنام D: می دونم که سفارتم رفته باشه صد در صد ویزا ندادن و یه دینایه خوشکل تو پاسش خورده . فوق هم قبول نشد و دیگه تنها راهی که براش مونده اَپلای برا جاها دیگس چون امریکا هم خیلی احتمال داره ویزای دانشجوییم بش نده چون خواهرش اونجاس. دیروز یه عکس تو فیس بوکش گذاشه بود مثلا یه عکس از بالا ورزشگاهی بگیریم و پر جمعیت ریز ریز باشه ها . بعد نوشته

جشن فارغ التحصیلی شوهر خواهرم در امریکا
(این عکس مال چند روز پیشه )
تو این عکس خواهرم ، شوهرش و کلی از اقوام ما هستن
حال پیدا کنید پرتقال فروش را
:دی

هنوز تو کفه امریکا رفتنه خواهرشه!! این نوشته چن نکته داره ، اول در امریکاش خیلی مهمه خط بکشین نکته اصلی همینه!! البته خودش فهمید چقد این تیکش ضایعس ، بعد در امریکاشو حذف کرد اما من همه جمله رو کپی پیست کرده بودم داشتم تو چت برا خواهرم می گفتم که نگا این ول کن نیس ، اون موقع امریکا داشت. می دونین منظور از "کلی اقوام ما تو این عکس هستن" کیان! فامیلا شوهر خواهره رو می گه عمه انقضیا! شوهر خواهره شدن کلی فامیلا اینا !! یکی مثه این دوسمو می بینم که همچین تو بوق کرد خواهرش داره می ره که همه باغبون و آبدارچیو نگهبانا یونیم فهمیدن خواهرش رفته و اینم می خواد بره . بعد یکی مثه من از ترس اینکه کسی نفهمه خونوادش اونجان کلی کلنجار رفتم تا خواهرامو تو فیس بوک اَد کردم. به خدا جنبه هم خوب چیزیه .

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ