تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

امروز جشن فارغ التحصیلیه یونی بود، البته من که یه سالی می شه درسم تموم شده اما اینجا مدلش اینجوریه که مثلا جشن امروز ماله فارغ التحصیلا بعد از شهریور 86 تا فارغ التحصیلا آخر شهریور 87 بود یعنی مثلا یکی دِی 87 فارغ التحصیل شده باشه جشن خرداد 89 باید شرکت کنه . خلاصه این جشن فارغ التحصیلی ما بود که خب ماله همه رشته هاس یعنی یه جمعیته خیلی زیادی میاد . صبح، اول سر کار رفتم و یکم بعد با همکارم رفتیم ، نشسه بودیم و دست و آهنگ و .... که گوشیم زنگید . از گزینش برا یه دوسام زنگیده بودن که ببینن چطور آدمیه . آخه اینجا که ما کار می کنیم فک می کنن مهندس کامپیوتر یا هر کس دیگه باید در حد مجتهد اطلاعات داشته باشه . حالا فک کنین یارو اونور خط داره می پرسه خب چه طور آدمیه ؟ حجابش ، نماز اول وقتش ، اعمال و رفتارش و .... اینور تو جشن دارن صووت و کِل و بزن و برقص آآآآهههه بیااا وسط!! صد بار به یارو گفتم بله ما الان مراسم اختتامیه لیسانس اومدیم که انشالا لیسانسمون قبول باشه و .... گفتم نگا ما هرروز مثه بچه آدم سر کار بودیما یه امروز پارتی!! اومدیم زهرمون کردن . مرتیکه!! می پرسه دوستت چه طور آرایش می کنه!! تهش گفتم بابا عااالیه، راحت می شه به عنوان امام جمعه بش اقتدا کرد ! حالا دوسم اصلا نماز نمی خونه ، بهر حال تقصیره خوده گزینشیاس ، می خوان دروغ بشنون!! خلاصه داشتم جشنو می گفتم ، من پارسالم با دوسام رفته بودم چون بیشتر دوسام جشنشون پارسال بود . امسال بیشتریا ورودی 83 بودن که یه سال کوچیکتره ما بودن و من در واقع نقش مادربزرگ ملتو داشتم :(. مراسم جالبی بود یه عالمه دانشجو لیسانسی ، فوقی ، دُکی ( از رنگ لباسا می شد فهمید طرف فارغ التحصیله چیه) .بعضی دکیا با بچه شون بودن ! آدم فک می کنه همه چی چه سریع می گذره ، فارغ التحصیل دکترا شدن باید جالب باشه :). برا مراسمم یه مجریا معروفه تی وی بود . مراسم که تموم شد ، همه مشغول عکس گرفتن بودن . منو و همکارم و یه دوسا همدوره ایم رفته بودیم رو سِن ، داشتیم عکس می گرفتیم ( جشن تو یه سالن بزرگ مثه سالن سینما بود ) بالا ایساده بودیم و منم کَلم همینجور هلیکوپتری داشت می چرخید تا بلکه احیانا یه همدوره ای ببینم ! آقا یهو  چشمم افتاد به پله ها (که مثه سالن سینما طبقه پایینو وصل می کنن به طبقه بالا)، تو این شلوغیو هیری ویری رئیس کوچیکه رو دیدم آخ!! آخه اونم سال پایینی ما بود ، ایییششسبز سرمو چرخوندم و نفهمیدم اونم دیدمون یا نه! داشتیم حرف می زدیم یهو جلومون سبز شد و سلاام و علیک و گف چرا اونور نیمدین بچه ها جم بودن داشتن عکس می گرفتن!! اَاَیی منظورش 83یا بود ! یعنی ما بریم با سال پایینتریامون عکس بگیریم!!! مهدکوودک!!! بعدم فوری گف من عکس بگیرم ازتوندلقک! حالا نگو تا ما رو دیده بدو بدو اومده عکس بگیره :)) نمی شد که بگیم نه !نگران زوری 3 نفری ، منو و همکارم و دوسم ، ایسادیم تا عکس بگیره! رئیس کوچیکه داشت چییک چییک عکس می گرفت ، حالا همکارم اصلا راحت نبود که این با دوربین خودش داشت عکس می گرفت ، از یه طرفم دوسم فک می کرد دوربین خودمونه دادیم به این و هی می گف نــــه بد شد دوباره بگیر :)) چییک چیییک آخر نفهمیدیم چن تا عکس چیکید ! بعدم دیگه پیچوندیکش و رفتیم . وااای کلا خیلی خووب بود . سوگند نامه مهندسیم خوردیم . البته چیزای دیگه هم دادن خوردیم اماسوگنده جالب بود ;) هرچند درس یادم نیی اما انگار به عنوان مهندس یه چیزایی متعهد شدیمخجالت ، خیلی خووب بود هرچند کم از همدوره ایا خودمو دیدم اما دلم برا درس و اینا تنگوولید .

واااای عکسمو ببینید D: دقیقا لباسا لیسانسیا همین شکل و رنگ بود :) .
خدایی همچین ذوق می کنم که انگار چه کردم! لیسانس بعد از هووونصد ساال اینقذه ذوق داره بچه!!

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ