تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

دیروز قرار بود از طرف سپ*اه بیان از ما بازدید کنن ، آخه می خواسن قرارداد ببندن می خواسن قبلش بیان با بر و بچ آشنا بشن و ببینین بچه ها خوبی هسیم یا نه. از روزه قبلش هی به ما سفارش که اینا سپ*اهین و رعایت کنید و جم و جور کنید و .... . کلا هر بار که قراره کسی بیاد ما رو نظارت کنه هی میان غیر مستقیم به من می گن جم کنم ،چون سرم خیلی شلوغهعینک میزمم خیلی شلوغ پلوغه هی به من می گن. خلاصه پریروز جم و جور کردیم و دیروزم با یه تیپه شپشیه سپ*اه پسند راهی کار شدیم . اولش رئیس روسا یه جلسه هایی باشون داشتن. طرف ١١ بود که یه دفعه رئیس کوچیکه خراب شده رو سر من که اینا الان میان اینجا و تو هم باید یه چیزایی بگی! حالا این 3پاهیا کجا بودن؟ پشت در اتاقه ما و بقیه گروها داشتن براشون حرف می زدن . تو این وضعیت اومده می گه تو هم باید حرف بزنی. شانس دوستامم که هم اتاقی بودیم برا یه کنفرانسی تهران رفته بودن و اتاقه ما پر از خالی بود .می گم آخه شما خودتون یه هفتس دارین مطلب آماده می کنین چی ببافین به هم حالا اومدی به من می گی ؟! وضعیتم مثه اینا هست که می گن کارم از گریه گذشته ، غش خنده بودم قهقههکه اینا پشت در ، من باید چی براشون توضیح بدم آخه ؟! می گه اولا یکم نخندینم بد نیس سبز و اینا از 3پا اومدن!! واا حالا هر چی !! 3 پا یا 4 پا! من نمی تونم آقاا . دهههههه . بد گف هیچی حالیشون نیس و هر چی گفتی گفتی و بعدم یه مشت انگلیش بلغور کرده که calm down و take it easy و ایناآخ . رفته و اومده می گه واااای اینا خیلی دارن می پرسن از کنکورم بتره و من هول کردم و .... استرس! جالب بود از سوالا ترسیده بود :)) آخه زمان دانشجویش پدر بچه ها رو با سوالا دری وری در میورد. همون موقع نوبت اتاقه ما شد . یه دفعه چشم باز کردم دیدم 10 ، 12 تا آدم ریخت تو اتاق . تازه بقیشونم جا نشدن بیرون ایساده بودن. مثکه 16 تایی بودن . یکی نبود بگه چه خبره اینجور لشگر کشی کردین . تا اون آبدارچی 3پا هم اورده بودن .اکثر حرفا رو خوده رئیس کوچیکه زد و یکم نوبت من شد . که اِاِیی بدی حرف نزدم . قسمت معرفیمون جالب بود . منو گفتن مهندس شاادی . واای فک کن . مهندس بغل. خوبه بعضی وقتا یه کسایی برا بازدید میان وگرنه که در حالت معمولی هِی و هُی صدامون می کنن ، اینا که میان می شیم مهــــندسسسسس بغل. حیف اینام اومدن و رفتن .حالا کو تا دوباره مهندس شیم :(

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ