تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

دوشنبه بعد از کار با دوستم بازار رفتیم دوستم کیف لپ تاپ می خواست بخره . بعد از خرید کیف (دوستم کیف لپ تاپ خرید منم یه کیف اسپرت)‌ داشتیم تو بازار می چرخیدیم که یه کیفی دایره که کله یه پسر بچه بود و موهاشو تو صورتش ریخته بود دیدیم ، یه قیافه خیلی مشنگی داشت ،‌کیفه رو دیدیم مااات مونده بودیم که وااای این چقدر شبیه رئیس کوچیکس و انگار خودشو چسبوندن رو کیف و نگا تریپ موها خودشه و .... گفتیم حالا که ما برا خودمون کیف خریدیم بزار برا اینم یه کیف می خریم تا بعدها که یکم روابط حسنه شد به یه مناسبتی بش می دیم حتی شده یه گودبای پارتی جعلی براش راه می ندازیم تا ردش کنیم بره و بعدم تو گودبای پارتیه کیفو بهش می دیم . کلی فکر کردیم بخریم نخریم چه کنیم آخه ١٤ تومن بود و اصلا رئیس کوچیکه با کلهم وسیله هاشو همه چی سر هم مفتش گرووونه و اینقدرا نمی ارزه که بخوایم براش اینقدر پیاده شیم! آخر سر گفتیم جهنمه ١٤ تومن و بریم بخریم اما مغازه درش بسته بود و طبق گفته شاهدان دور و بری گفتن فروشنده همون دور و بره اما خدا رو شکر ما ندیدیمش و خطر از بیخ گوشمون رد شد وگرنه می خواسیم کیفو بخریم . داشتیم جاها دیگه رو می گشتیم که رسیدیم به یه مغازه مجسمه فروشی که چیزا فانتزی قشنگ داشت. از اونجایی که به نظرمون جو کار خیلی غمناک و دپ بود مخصوصا من بعد از دعوایی که با رئیس کوچیکه کردم به زوور می رم کار و اصلا صبح به صبح انگار می خوام پاشم دور از جووون برم تو گوور نگران، گفتیم یکم خرت و پرت دکوری بگیریم و یکم برنامه رو شااد کنیم :)) و الگومونم شده بود گوگل، آخه یه محیییط کار جیییگری دارن. هر کی هر کار دوست داره می کنه و کلی امکانات : شهر بازی ، پارک ، مبل و خلاصه بساطیااا پیک نییییکه پیک نیییکخیال باطل . گفتیم درسته حقوق و مزایا گوگل نمی تونیم داشته باشیم حداقل بزار ٤ تیکه چیز که می تونیم خودمون بخریمو داشته باشیم و به قولی اگه نمی تونیم محیط کارو گوگلی کنیم حداقل گوگووولی کنیم از خود راضی. دو تا قو قرمز گرفتیم و دو تا قورباغه ، قورباقه ها هر کدوم یه مجسمن که سه تا قورباغه چسبیدن به هم. اینا رو که گرفتیم یه مجسمه پسر خنگوووولم گرفتیم به نیت رئیس کوچیکه :)) یه مو قشنگه دماغ گنده قهقههحالا بعدها که ایشالا خواست بره یا ایشاالاتر ما خواسیم بریم بهش می دیم. مجسمه قورباغه ها رو بالای کیس گذاشیم ، قو هام کنار دستمون گذاشیم. قوها وقتی کله هاشون چسبیده به هم حالت قلب پیدا می کنه. وقتی سر کاریم شکل قلب می کنیمشون (البته برا خودمون وگرنه پسرا کاری لا جررزم زیادشونه) وقتی کار تمام می شه به حالت معمولی می زاریمشون . شش تا قو هم با کاغذ قبلا درست کرده بودیم که سه تاش رو به رو مانیتور منه سه تاش پیش دوستم ،‌این کاغذیا چون کار دستن خیلی خوشم میاد ازشون( همین که پایینه البته این عکسو از اینترنت پیدا کردم ). دیروز دوستم داشت با رئیس کوچیکه حرف می زد، ‌از رئیس کوچیکه پرسید الان نیرو می گیرین؟ و یکی هست می خواد بیاد سر کار.رئیس کوچیکه گفت برا تیممون پسر باشه بهترهسبز! دوستم گفت چرا ؟! از ما خسته شدین؟( تو تیمه رئیس کوچیکه من و دوستم هستیم) گفت نــه!! شما اینا رو که گذاشین آقای قد قد گفت ( قد قد نمی دونم مسئول چیه، ‌یه جوری شاید هماهنگی و مدیریتی و ... اینا باشه اما فنی نیست) نگاا توضیحا پرانتز اینقدر زیاد شد یادم رفت چی چی می گفتم ! داشتم می گفتم آقای قدقد به رئیس کوچیکه گفته تیمت معلومه دخترونس!! دوستمم گفت برین ببین گوگل چه جوریه. رئیس کوچیکه گفت نه خب گوگل فرق داره ماساژورو اینام دارن!( حالا از بین این همه چیز نمی دونم چرا ماساژور گفته!!) دوستم گفته آره ما از حقوق و مزایا گوگل گذشتیم حداقل این کارو که می تونیم بکنیم.خلاصه بی ادبا کلی مسخرمون کردن. حالا بعد یه عکس از محیط کارم می زارم . خیلی خوشکل تر می تونست باشه الانم به نظرم خلوته اما دیگه بیشتر گفتیم شاید دعوامون کنن :(. کلی چیزه خوشگل برده بودم به دیوار و کیس و اینا بزنم (بلکه یکم خوشحال بشم می رم کار ، مثه یه زهر ماررری که بخوااای یه جووری شیرین کنی و زووری بخوری !)‌ اما بعد گفتم فردا میان مسخره می کنن و مثلا یکی بلند به قدقد می گه بیا اینجا رو ببین اتاق بچتو اینجوری تزئین کن!(آخه انگار بچش تو راهه). این پسرا همون آشغالدونی لیاقتشونه اینا رو چه به گوگل!

 

دیروز با رئیس بزرگه تلفنی صحبت کردم که من نمی تونم اینقدر زیاد سر کار بیام و می خوام 80% بقیه بیام (بقیه 5 روز می رن من 4 روز برم) . رئیس بزرگه گفت خب چرا و چه دلیلی داره ؟ گفتم خسته می شم اینقد کار کنم! نمی تونم این همه کار کنم و ساعت کاری زیاده و خستمــــــــــــــه . گفتم مگه غیرعادیه یکی بگه خستشه ؟! گفت خب آره اینجور که نمی شه! گفتم من می رسم خونه 5:30 ، 6 می شه ، هوا تاریک به هییییچ کاریم نمی رسم نه کلاسی نه هیچی و نمی تونم و جون ندارم. گفت حالا تا کی می خوای اینطور باشه ؟ گفتم تا عید. رئیس بزرگه گفت باید با رئیس کوچیکه هم حرف بزنی. گفتم تابستون باش حرف زده بودم و گفته بود تا آخر مرداد بیا بعد کمتر بیا. اون موقع تابسون ساعتا کاری کمتر بود دیگه من دنبالشو نگرفتم و الانم نمی تونم باش حرف بزنم!(بعد دعوا هلووویی که کردیم یه دوبار دیدمش یه سلام خدافظی زووووووری کردیمنگران) رئیس بزرگه گفت خب من فعلا تا اطلاع ثانوی موافقت می کنم نه تا عید و ممکنه وسطش بگیم کامل بیا . گفتم من می خوام برم یه کلاسی چیزی بنویسم نمی شه که! گفت حالا اگه ما لازمتون داشتیم می گیم بیشتر بیاین. چیزی نگفتم هرچند که تو ذهنم اومد اون موقع که رئیس کوچیکه هر چی از دهنش دراومد باید فکر اینجاشو می کردین و من حتی حق دارم بگم پارت تایم می خوام بیام الانم که گفتم می خوام کم بیام فعلا برا اینه که کمتر رئیس کوچیکه رو ببینم چون دو روز میاد می خوام یه روزشو نباشم. بعد رئیس بزرگه گفت یه درخواست کتبی بنویس و بده به من. گفتم پس دیگه نمی خواد به رئیس کوچیکه بگم؟ گفت همون درخواست کتبیو بش بده امضا کنه! ایییییش همه چی به این کوچیکه می رسه! حالا باز کتبی بهتره چون اصلا نمی تونم صداشو تحمل کنم.
چند وقت پیشا فهمیدیم یه سری کلاسا شبکه از طرف کار می زارن (البته محیط اصلی کار خیلی بزرگه یه مکان خیلی بزرگه که من بیشتر در مورد همین قسمت خودمون که مال کامپیوتر و شبکه و ایناس می گم). سال قبل یکی از دوره ها رو رفته بودم خیلی راضی بودم اما پارسال شرکت پول دو تا پسرا رو داد و پول منو نداد (گفتن کلاسا به کار تو ربط نداره و اگه می خوای بری با پول خودت و ساعتا کاری هم که کلاس می ری مرخصی بگیر) گفتم امسال خودمون می ریم ثبت نام می کنیم و اصلا به کسی هم نمی گیم ( چون آگهی کلاسا به صورت اینترنتی تو سیستم اومده بود فکر کردم کسی توجه نکرده) با دوستم برا ثبت نام رفتیم دیدم واااای اینا همه که ثبت نام کردن ماله قسمت خودمونن که!! حتی منشیمون. تقریبا مطمئن شدم قراره پول یه سریو از طرف کار بدن که اینا همه بدوو اومدن ثبت نام. رفتم به یه بچه ها که مسئول مالی و خرید و این چیزا بود گفتم این کلاسا چه جوره؟ قراره هزینشو بدن؟ گفت رئیس بزرگ گفته یه سریو می دیم. گفتم ما هم ثبت نام کردیم بی زحمت ما هم لیست کن. چند روز بعد اومد گفت رئیس بزرگ با همه موافقت کرده و حالا باید بدیم رئیس کوچیکه اونم موافقت کنه که خب اون احتمالا موافقت می کنه! یعنیاااا یعنی الان تک تک گیسامو می کنمکلافه. هر جا می ریم و هر چی میخوایم این باید تایید کنه. من شخصا حاضرم دو سه برابر پول کلاسو خودم بدم( 250 تومن) اما نمی خوام با رئیس کوچیکه در مورده هیچی حرف بزنم. بهرحال لیستو نشونش بدن حتما منو تایید می کنه!
توجه کردین خیلی چیزا چقدر نسبیه؟ مثلا پیری و جوونی . ممکنه به نظر ما یکی پیر باشه و به نظر یکی دیگه جوون. چند روز پیش دیدم یه بازیگرا سریال لاست 40 سالشه (لاست نمی بینم، سر یه موضوعی داشتم در مورده یه بازیگراش می خوندم) به مامانم گفتم اِاِاِ این 40 سالشه (آخه مامانم لاست می بینه) گفت "چه جووون معلوم بود سنی نداره!" گفتم جوون؟!! مسخره می کنی ؟ خرپیره کجاش جووونه؟ 40 سال!! بعد دیدم چه ضایعی کردم جلو مامانم!:(

 

چقدر بد که اینقدر بی حوصلم که نمی تونم اتفاقا این مدتمو بنویسم . همش نشستم بازی مین روبِ ویندوزو بازی می کنم با آهنگ تو گوشم. دیروز برا باره شونصدم امتحان تافل داشتم. دفعه ها قبلی هر کدوم نمرهاش یه مشکلی داشت نمره اولی برا هر جایی می خواستم بفرستم مینیمم بود دوست داشتم بیشتر باشه دفعه دومی نمره انشا که جدا حساب می شه خیلی کم شد و حتی از دفعه اولی هم کمتر شد! وگرنه بقیش خیلی خوب بود . دیروز برا بار سوم امتحان دادم که خب با اون اعصاب قشنگم چیزی نباید از امتحانه انتظار داشه باشم. ناراحتیمم برا دعوای 2 هفته پیشه که با رئیس کوچیکه داشتم و تو حرفاش گفت که "منم مثه دو تا مسئول قبلی که باشون کار می کردی بات مشکل پیدا کردم" (تو پست قبل گفتم که حرفاش اشتباس که مسئول قبلیا با من مشکل داشتن و اینجور نبوده که این گفت) این یه جمله از 100 تا فحشاش بود اما این یکی شاید سنگین ترین جملش برا من بود. 2شنبه دو هفته پیش بحثمون شد و من فقط 4شنبه سرکار رفتم و دیدم اصلا نمی تونم یه کپی پیست ساده هم انجام بدم و دیگه نرفتم حالا فردا بعد 2 هفته برم بینم چه خبره. 1 شنبه هفته پیش یه سمیناری برا یه جایی بود که واقعا لطف کردم ورفتم سمینارمو دادم، گفتم مردم برا سمینار میان چه گناهی دارن بیان الاف بشن. آخه با حرفایی که اون زده بود می تونستم بگم نمی رم و خودت برو، چون تو دعوامون گفته بود دیگه همکاری ما با هم تمام می شه! 1 شنبه سمیناره دادم. 2شنبه رفتم با رئیس بزرگ حرف زدم که جریان اینه و بحث هرچی هم که بوده باشه این نباید اینجور می گفت. با رئیس بزرگ که حرف زدم 1 هفته از دعوامون گذشته بود اما اصلا نمی تونسم حرف بزنم تا میومدم حرف بزنم بغضم می گرفت به زوور اون جملشو گفتم چون واقعا سختم بود بگمش. بعدم گفتم من که از اون موقع کار نرفتم و می خوام 2، 3 هفته نیام . به رئیس بزرگ گفتم شما اگه بودین چه کار می کردین؟ من اصلا انتظار این حرفو بعد 1 سال نداشتم و .... و اونم گفت خب این اتفاقا که خیلی نمیوفته چون کمه طوری نیست و اونم کنترلش از دست رفته و عصبانی شده و.... . خلاصه که این مدت کار نرفتیم. الان نمی دونم اصلا درسته برم و دوباره با این کار کنم یا نه. من واقعا انتظار نداشتم بعد 1 سال که کار کردیم برگرده به من اینطور بگه ، هنوز یه جوری تو شک حرفاشم ، شاید اگه دوستم شاهد حرفا نبود من فکر می کردم توهم زدم همچین چیزایی شنیدم! اصلا نمی تونم بگم یه بحث معمولی بوده به نظر من رئیس کوچیکه هر چی می تونست گفت و من واقعا حرف بدتری نمی تونم تصور کنم، آخه قرار نبود که بیاد اون وسط فحش خونوادگی به من بده ! من بعد اون جریان رئیس کوچیکه رو ندیدم اما دو بار به دوستم گفته بود که حرفاشو جدی نگیرم و منظوری نداشته. دوبار هم از بچه ها سراغمو گرفته و حتی یه کنفرانسی تهران بوده گفته به شادی بگین بینین می خواد بره یه نه. من نمی دونم واقعا آدم ممکنه اینقدر عصبانی بشه که همچین حرفایی بزنه؟ دارم فک می کنم اگه این حرفو جایه دیگه شنیده بودم چه کار می کردم؟ این حرفا رو که آدم بعیده از خونواده بشنوه ، اما اگه از دوستی کسی این حرفو شنیده بودم ( اینکه قابل تحمل نیسی) دیگه طرفش نمی رفتم و هیچ عذر و بهانه ایم قبول نمی کردم نمی دونم الان چون کارِ باید بیشتر تحمل کنم؟ مطمئنم دیگه درست نمی تونم با رئیس کوچیکه کار کنم ، حتی شاید نتونم صورتشو ببینم چون یادم به حرفاش میوفته. با این حرفایم که زد دوست ندارم گروهمو عوض کنم چون انگار من یه آدم ناسازگارم! نمی دونم باید فردا برم بینم چی می شه . امروزم رئیس کوچیکه اومده بود از دوستم پرسیده من اومدم یا نه. فردا اگه بیاد و ببینمش نمی دونم می تونم یا نه. یا اگه بخواد حرفی بزنه؟ من دوست ندارم حرفی در مورده اون جریان بشنوم و واقعا چیزی نیست که با حرف حل بشه چون واقعا فکر می کنم این هر چی از دهنش در اومد جلو دوستم به من گفت و می دونم با حرف و اینکه منظورش این نبود و اینا حل نمی شه. نمی دونم چی می شه

 

سکانس اول : چند وقت پیشا پدر یه بچه ها فوت کرده بود و رفته بودیم مراسمش اما پسرا نتونسته بودن بیان آخه زنونه مردونه فاصله داشت و گفتن ما که خانم فلانیو نمی تونیم ببینیم پس نمیایم و فقط گل فرستاده بودن . دوستمم که پدرش فوت کرده بود از یه مدت قبله اینکه پدرش فوت کنه هم به خاطر باباش و هم پروژه پایانی فوق لیسانسش دیگه نیمده بود سر کار. بعد از مراسم باباش اس ام اس زده بود از همه تشکر کرده بود که اومده بودن و فک می کرد رئیس کوچیکه هم اومده به اونم اس ام اس تشکر زده بود و دیگه دوستم بچه ها رو ندیده بود تا پریروز که یه جایی رئیس کوچیکه رو دیده بود. رئیس کوچیکه هم رفته تسلیت گفته وبعدم گفته ببخشید مراسم نتونسم بیام آخه مامانم همون روز قراره خواسگاری برام گذاشته بود دیگه نشد مراسم باباتون بیامسبز!!! یعنی من واقعا از عقل قده نخود این بچه موندم . با این عقل ناقصه و نصفه پلسفه هر روزم پا می شه یه جا می ره خواسگاری بی چاره اونی که زنه این می شه، آخه حداکثر تا یه سال و نیم دیگه فوقش تمام می شه و بعدش برا دکترا می ره خارج چون امتحان زبانم جدیدا داده رزومه درسی و کاریشم که عالیه احتمالا مامان جونش نمی زاره بدون زن بره . دیروز دوستم بهم زنگ زد که آره این مراسم اومده بود یا نه. من می دونسم این نیمده حتی یه بارم بحث نیمدنش شده بود و خودش گفت آخه یه قراری بود نشد مراسم بیام و ایشالا قراره نتیجه بده می گم چی بود و اینا ، ما فهمیدیم منظورش خواسگاریه اما روم نشد به دوستم بگم که نیمده .گفتم نمی دونم ما اون روز دخترا اومدیم نفهمیدیم اینا چه کار کردن . دوستم عصبانی که آخه این چه وضعه تسلیت گفتنه !! رفتم خواسگاری دیگه نشد ترحیم بیامخنده!! پسره خدای ادعاس بعد اصلا یکم تشخیص نمی ده چیو کجا بگه ها

سکانس دوم : گفتم رئیس کوچیکه داااغ دلم تازه شد. 2شنبه عصر یه دعوااایی کردیم اساااسی تـــــُــــــپــــُـــــل. خلاصه بخوام بگم دعوا سر این بود که یه کارگاهی بود بعد من می گفتم نمی خوام اینو ارائه بدم حالا دلیل نرفتنم طولانیه اما خلاصش این می شه که 1شنبه قبلی یه ارائه برا یه جایی داشتم این 1شنبه هم که میاد دوباره یه ارائه ، دیگه نمی تونستم 3شنبه هم یه کارگاه برا یه جا دیگه برم گفتم نمی تونم تو یه هفته سه جا ارائه کنفرانس و کارگاه و هر زهرماری که هست بدم . 3شنبه صبح کارگاهه بود 2شنبه عصر بعد ساعت کاری اومده نه مطلبا آماده نه هیچی .منم از قبل گفته بودم برا کارگاهه من نمی رم و از این ارائه ها و سمینارا خیلی خستمه . 2شنبه که اومد گفت باید بیای حتی یکم هم که شده ارائه بدی گفتم باشه بیا ببینیم چی می خوایم بگیم بعد در مورده این حرف می زنیم . گفت باید همین اول بگی و بیای یا نیای تو مطالب فرق می کنه گفتم باشه رو این حساب کن که نمایم. بعد پسره پررو نه گذاشته نه برداشته گفتش باشه اگر این کارگاهو نمیای همکاریه ما با هم تمام می شه( بهتـــــــربغل) بعدم گفت منم مثه اون دو تا مسئول تیما که نتونستن باهات کار کنن منم نمی تونم .حالا که بقیه نمی تونن با شما کار کنن منم سومی که نمی تونم باتون کار کنم!! بقیه حرفاشو اصلا نفهمیدم دیگه حالم خوب نبود اصلا انتظار همچین حرفاییو نداشتم. حرفایی که زد هر کی می فهمه انگار من یه آدمه ناسازگار که کسی نمی تونه باهام کار کنه در صورتی که اصلا اینطور که این گفته نیست من با دوستم قبلا تو یه تیمه دیگه بودیم بعدا ساختاره تیم ها تغییر کرد مسئولامون تغییر کردن نه که من با اونا مشکل داشته باشم یه مدته کوتاهم تو یه تیمه دیگه بودم که کارش خیلیییی چرت بود و من با کاره مشکل داشتم . تقریبا از آبان پارسال تو تیمه این رئیس کوچیکه بودم . نمی دونم چطور تونست این حرفا رو بگه . این حرفا رو با این لحن آدم تنها هم بش بگن ناراحت می شه چه برسه این حرفا رو جلو دوستم زد بقیه هم که تو اتاقا دیگه بودن شاید فهمیدن آخه اتاقا پارتیشن بندیه دیوار نیست که صدا نره. بعدا بازم حرف زد اما من دیگه اصلا هیچی برام مهم نبود پاشدم رفتم تو نمازخونه آخه حالم خوب نبود که خونه بیام. تا ساعت 9:15 بود که دوستم دنبالم اومد کارشون تمام شده بود. آخه به دوستم گفت بیاد کارگاهه رو بده .دوستم گفت که این گفته اگه می خواد شادی هم فردا بیاد سر کارگاه و حرفا منو جدی نگیره . من که اصلا حال وحوصله هیچی نداشتم 3 شنبه کار نرفتم و 4 شنبه هم فقط برا این رفتم که برم با رئیس بزرگه حرف بزنم که البته نبودش. دوستم 4 شنبه نیمده بود بهم زنگ زد که این دوباره گفته که شادی حرفا منو جدی نگیره و ... من نمی فهمیدم دوستم چی داره می گه یعنی اصلا برام مهم نیست رئیس کوچیکه چی گفته . حرفاشو همون موقع گفته بود. الان فقط برام مهمه برم پیش رئیس بزرگه و بگم من یه مدت نمیام شاید حالم بهتر بشه و شایدم کلا دیگه نیام و اصلا دعوای ما سر هر چی که بود اون نباید بر می گشت و جلو دوستم همچین چیزی می گفت و الانم جدی یا شوخی بودن حرفاش مهم نیست و بیاد بگه غلطم کردم برا من فرقی نمی کنه . شخصا واقعا متاسفم برا حرفایی که زد. یه نتیجه اخلاقیم ته پست بگیرم اینکه خیلی مهمه آدم تو دعوا هر چیزی از دهنش در نیاد چون فردا شاید بخواد تو صورت طرف دعوا نگاه کنه.

 

دیروز بعد نهار با دوستم رفتیم یه نمایشگاه کتاب که نزدیک محل کار بود . از اونجایی که کمی عاقل شده بودیم کلا رفته بودیم تو نخ کتابا عقشوولیو و آنچه در مورد ععققشش باید بدانید و چطور کیس مناااسب بجورین و ..... تریپ علمی برداشته بودییم ناجوووور خجالت. بعد که کلی از این کتابا باار زدیم ، برگشتیم سر کار. کتابا رو گذاشه بودیم تو یه پلاستیک که یه کتاب فروشیا داده بود و دوسم گذاشه بود کنارش. یه بار پا شدیم رفتیم آب خوردیم بعد که برگشتیم دوسم دید رو میزش یه مو افتاده! (میزا چون سفیدن یه چی بیوفته تابلو می شه)‌خلاصه ما هم فکری که یعنی این پسرا رفتن سر کتابا ما؟! آخه تو اتاق بقیه پسر بودن خیلی هم شلوغ بود ! بعد کلی فکر به این نتیجه رسیدیم که اگرمسر کتابا رفته باشن فوقش تونسن عنوانشو ببینن که خب چیزه خااصی نیست و اشکال نداره. گفتیم تا آخر کار دیگه از جامون بلند نمی شیم و مشغول کار شدیم. من یه مدته که سر کار لاست دانلود می کنم دوستم گفت زن عموم اومد خونمون دید اینو دارم گفت برا منم رو سی دی بزن! ما هم دیدیم رو هر سی دی فقط یه قسمت جا می شه، نشسته بودیم هی یه سی دی یه سی دی لاست برا این می زدیم! حالا فک کنین این کارا رو در حالی می کردیم که رئیس کوچیکه و بقیه تیر طایفه پسرا تو اتاق بودن. هر چن دیقه یه بار این سی دی دونه من قییییییژژژژ می زد بیرون یعنی یه قسمت دیگه رو سی دی ریخته شد ضاااایع هااا! آخرین سی دی رو که گذاشه بودم ١٠ مین مونده بود تا ساعت کار تمام شه و سرویسا راه بیوفتن( رفتن و برگشتن سرویس داریم) ما هم نشسه بودیم هییی قسم و آیه به این سی دیه که زووود باش جا موندیم از سرویس یالا بیا بیرون! به دوسم گفتم بزا درش بیارم فوقش می سوزه طوری نیست اینطوری جا می مونیم اگرم بریم و درش نیاریم که جلو این پسرا میاد بیرون نمی شه کهابرو! خلاصه دقیقا یه جوری سی دی اومد بیرون که باید ٥ دقیقه راهو تا اونجا که سرویسا میومدن چهار نعل می دویدیم . دوستم در کیفش باز که سی دیو بندازم توش منم تا این سی دی دونیه باز شد فوری سی دیو برداشتمو دِ بدووووو . دوستمم پشت سرم بدوووو . همچیین گرووووم گروووم می دویدیم همه فهمیدن بدووو می ریم برا سرویسا! تا از کار اومدیم بیرون من در حاال دوو برگشتم به دوستم گفتم چیزی که جا نذاشتیم؟ یهو دوستم گفت چراا کتابااتعجب!!! واااای یعنی همون وسط پخشش شدما . با این بدووویی که ما کردیم حالا کی رووش می شد بره داخل دیگه؟!!(آخه پسرا همه بودن) اما از اوونجایی که اصلا جای درنگ نبود دوستم سریع رفت و کتابا رو اورد . دیگه از سرویسا جا موندیم دیدیم خودمونم اصلا حس و حالش نیست با تاکسی و اتوبوس بریم برا همین آژانس گرفتیم! یعنی برا یه سی دی ٢٠٠ ٣٠٠ که ماله یکی دیگه بود یه ٤٠٠٠ تومنی پول آژانس دادیم. اماا خداایی هنوز دارم فک می کنم اگه این کتابا جا مونده بود چی می شد؟! مطمئنا امروز که می رفتیم از رو دفتر ساعت ورود و خروج ( ما هم برا ورود خروج انگشت می زنیم هم برا محکم کاری تو یه دفتری می نویسیم )می دیدم پسرا همه تا نصفه شب یا صبح اضافه کار موندن تا این کتابا رو تموم کنننگران!!

 

وااای اصلا نمی دونم چند روزه چم شده حوصله هییچ کاری ندارم، دپسرده افتادم یه گوشه. حوصله سرکار ، خونه و .... هیچی ندارم . شنبه کار نرفتم ، یه شنبه هم که تعطیل بود دوشنبه زوووری رفتم دیدم اصلا نمی تونم دوباره امروز نرفتم ! چند بارم بهم زنگیدن که اصلا به رو خودم نیاوردم و برنداشتم حالا فردا خدا به دادم برسه این رئیس کوچیکه رو نبینم چون شنبه سراغمو گرفته بود، دوشنبه که من بودم نبود و دوباره امروز اومده دیده من نیسم فردا بیاد خرخرمو می جوه منم که کلا تو مودیم که رااااحت شکمشو سفره می کنم بخواد چیزی بگه. کلا نمی دونم چمه ، غمگینم :( تو خونه هم هی نشستم می گم غـــمـــم میاد، بو غـــممممم میاد ، چقد همه چی غمگینه . خل شدم به مامانم پیشنهاد دادم بشینیم یکم با هم گریه کنیم شاید خوب بشم!!! :(( نمی دونم افسردگی فصلی گرفتم یا چی. تند و تندم شکلات می خورم بلکه خوب شم اما فعلا که فایده نداشته:( شروع کردم هر روز شربت زعفرونم می خورم اما هنوز غمگینم :(( آخه چمه؟ ربط داره به اینکه یکم دیگه پاییز داره میاد؟! آخه هنوز آب و هوا زیاد تغییری نکرده . آیاااا من چم شده است؟! . هییچ چیزی نیست برا گیریدن شروع کردم به جرز دیوار گیر دادن. یه چیزه شادی آور کسی سراغ داره؟! اِکس و اینا یعنی جوااب می ده؟

 

واای که این چند روزه همش پا این فیلم فرار از زندان نشستم . از کار که میام یعنی 2:30 تا نصف شب که با التماس خودمو از پا کامی جم می کنم که پاشوو برو بخواب، همش دارم اینو می بینم. خیلی فیلم قشنگیه پیشنهاد می کنم حتما ببینین اما یه پیشنهاد مهم تر اینه که اصلا از این سریال دنباله داراا نگیرین بدجووور معتاد می شین ، واقعا از خواب و خوراک می افتین بی چاره مامانم بعد 2 سال اومده پیشم بعد من میییخ شدم پا این فیلمه:(.
دیروز از طرف کار بمون افطاری دادن. بعد از کار اومدم خونه و تقریبا ساعت 6:30 به زووور از پا فیلم پا شدم. وقتی تو سالن افطاری رسیدیم دیدم واااای انگار بعضیا عروسی اومدن ! رئیس کوچیکه برداشته بود موهاشو اتو کشیده و صاف کرده یه وری ریخته بود تو صورتش! آخه بگو پسر خواسگاریته با این تیپ. یه شلوار سفیدم پوشیده بود یه بار که پا شد من حس کردم لباسِ زیر شلوار معلومه (همون شرت خودمون می شه)ساکت! از زوور خجالت کلمو انداختم پاین دیگه ندیدم ، حالا می گن این پسره همگروهیاش بش نگفتن په این چیه پوشیدی! پسره ی خود سر، این چه تیپ و قیافه ایه!! اون از اونور این تپش بود از اینور من حتی یه روژ کمرنگم نزده بودم آخه ماه رمضون اصلا آرایشگاه نشده برم! تو سلمونی دردم میاد بعد گشنگی تحمل دردو ندارم، آرایشگاهم نرم یعنی یه گلوله پشم خالی می شماسبز!! یکم آرایش کرده بودم بعد دیدم واااای انگار یه گوسفندی برداره روژ و سایه و ... بزنه فاجعه شده بودم!! همه رو پاک کردم . افطاری زیاد جالب نبود ، جو داخل سالن خیلیی بد بود خانما یه ور سالن آقایون اون یه ور ، سووووت و کوووور ، فقط این وسط یکی مونده بود بگه برا شادی روووح مرحوووم صلواات. مابچه ها و دوستام که مثلا اونجا آشنا بودیم داشتیم غرییب مرگ می شدیم بیچاره یه بدبختی که تنها همراه شوهرش اومده بود شوهرش یه ور سالن خودش تک و تنها اینور سالن! مسخره بوووود.

یادش به خیر چه زووود تقریبا یه ساال گذشت . انگار همین دیروز بود پارسال افطاری دادن.

 

سریال پریزن بریک ( Prison Break - فرار از زندان) رو گرفتم. به مامانم گفتم برو دمه یه سی دی ، دی وی دی فروشی ببین سریال لاست ، فرندز ، پریزن بریک رو داره یا نه . یارو هم گفته اینا غیر قانونیه و حالا با صاحب فروشگاه که الان نیستش تماس بگیرین شاید داشته باشه. به یارو زنگیدم ، گفتش آره اون روز مامانتون اومد گفتم اینا غیرقانونیه حالا اگه خواسین قبلش بزنگین بگم کی بیاین. آخه بابا یه جوری می گی قاجاق انگار چی چی خواستم اینا رو که همه دارن دیگه . بعدم فهمیدم که خوده صاحب مغازه بوده که به مامانم گفته حالا صاحب مغازه نیست با شمارش تماس بگیرین!! فک کرده مامانم اماکنیه!خنده خلاصه یه روز طبق قرار و نقشه قبلی جوری که کسی نفهمه مامانمو راهی کردم تا محموله مورد نظرو تحویل بگیره. محموله مورد نظر من دو تا دی وی دی از پریزن بریک بود چون از اسمش حس کردم از این نوع فیلم خوشم میاد. واااای خیلیییی قشنگ بود خییلییی . پریشب تا ساعت چهار ربع کم داشتم می دیدمش (حالا نگین پریشب احیا بودا ناراحت لیاقت نداشتیم دیگه ) دیشبم تا 2:30 داشتم می دیدم . امروز دو تا دی وی دی که یه سیزن می شه تمام شد . دقیقا فیلمش همون چیزی بود که می خواستم. ژانرش می شه گفت درام ، پلیسی ، جنایی ، رمانتیک ، قشنگ و .... آقا من چه می دونم یه ژانره خوبی بود دیگه. اگه بخوام یه کوچوول از فیلم بگم اینجوره که برادر مایکل (لینکُلن بود فک کنم) به جرم قتل برادر نائب رئیس جمهور می خواد اعدام بشه ، مایکل برا نجات برادرش دست به سرقت یه بانک می زنه تا به زندان برادرش بره و .... . این تقریبا نصفه قسمت اول از سیزن اولش بود . خیلیی قشنگه . کلش 10 تا دی وی دیه که متاسفانه بقیه رو نگرفتم از خمااری دارم می میرم :(

این مدت ماه رمضونی کار رسما پیک نیک شده سااعت کاری 8:30 تا 2 کلهم رو هم 5:30 که خب با استراحت وسطشو لوازم جانبی و اینا یه 3 ساعتی از توش در میاد . تا باشه از این ساعت کاریااا، حاالی دادن بموناا . تازه حقوق آدمم نسبت به روزا دیگه که 8 سااعت جووون می کنی و عرق می ریزی اصلا فرق نمی کنه . حالا جالبه که فاز کاری تازه تموم شده (کارمون فاز فازیه) بعد هییییچ کاری نداریم انجام بدیم . یعنی مفیدترین کاری که این چند روزه انجام دادم دانلود فیلمو سریال بوده یه سرعت توووپیم داریم که نگو سه چهاار روز طول می کشه تا یه قسمت lost دانلود بشه!!! اینترنت ته شلینگ که می گن همینه نه به یه وقتی که سرعت بالا 100 کیلو می ره نه به الان که دارم لاستو دانلود می کنم با سرعت خارق العاده 500 بیییت بغل!!! دانلود می شه. خلاصه هیییچ کاری نداریم فقط نشسیم تا ساعت کاری تموم بشه. بعد آخر ماه که میشه باید یه فرم تحویل بدیم که هر روز چند ساعت چه کار کردیم . حالا موندم ته ماه چی چی می خوام تحویل بدم. یه کارآموزی هست که دست من دادن مثلا حواسم بهش باشه و ببینم چه کار می کنه و کمکش کنم و اینا . منم اصلا هییچ کاری باهاش ندارم بعضی وقتا که یه سوالی داره جوابو سمبل می کنم بعدم می گم خب فعلا وقت ندارم دروغگو! آخر شهریور تمام ساعت کاریا ماهو باید بگم سر کارآموز بودم آخه هییچ کاره دیگه ای نیست! فقط شانس اوردم اون موقع که می خوام این فرمو تحویل بدم کارآموزه دیگه رفته وگرنه می دید من 100 ساعت برا کارا اون گذاشتم در حالی که تو چشاش داشتم فیس بوک ، بالاترین و ول گردیو (قبلا وب گردی می گفتن!) می کردم چی می گفت. دیروزم به مناسبت شب قدر تعطیلمون کردن احتمالا دیدن 5:30 بخواد 2 ساعتشم برا شب قدر بره و مردم دیرتر سر کار بیان چی می شهههه . به قولی پشه چیه که فشار خونش چی چی باشه.

 

دیروز اتفاقی زدم این برنامه شیرین عسل احسان علی زاده(فامیلش درست یادم نیست) آخه یه مدته یعنی خیلی مدته اصلا سراغ محصولات داخلی نمی رم الانم که دیگه تی وی تحریم شده یه باره دیگه . خلاصه همینجور یهو نمی دونم چی شد راهو گم کردم کانال افتاد اونجا. عجب بی خوده هاااااا . البته احتمالا ایشالا شما هم ندیدین! دیروز چند تا مهمون داشت. مهمونا که حرف می زدن همچین یه ژستی که انگااار ذووب شده تو حرفا اینا سبز آخر برنامه که شد گفت خب الان اگه حرفی خاطره ای چیزی هست بگین. بعد میکروفنو دسته هر کی می داد می گفت سررریییییع وقت نداریم اذان شد بدوووووووووو :| به محض اینکه دست یارو از دووور میکروفونو لمس می کرد فوری میکروفونو می گرفت خودش شروع می کرد قصه حسین کرد شبستری تعریف کردن. دِ اگه وقت نیست خو تو هم خفــــــه ! ایییییششش.

می گم این سریالا ماه رمضون جالبه؟ من که نمی بینم با هر کسی هم صحبت می کردم راضی نبودن. حتی یه فامیلامون که به هیییچ فیلمی نـــه نمی گفت گفت اصلا فیلما خوب نیست . دیروز یه کانالا بلاد کفر داشت می گفت بــــه بــــه عجب سریاله قشنگیه این خورشید پنجم خیلیییی عاالیه همه می بیینن!! نمی دونم واقعا خوبن فیلما یا اونا دیگه حسابی تو قحطی فیلم مونده بودنخنثی

پاورقی : جوک تکراری : به یارو می گن تفاوت شهرداری با صدا سیما چیه ؟ می گه اولی آشغال جم می کنه دومی آشغال پخش می کنه :)

 

چند روز پیش تو بلاگ دخملی پست معرفی بنیاد کودک رو دیدم. فکر نکنم هیچ مطلبی تو بلاگا حتی تو سایتا که تا حالا خوندم تا این اندازه منو تحت تاثیر قرار داده باشه . همون روز و روزا بعد یکم تو سایت چرخیدم ، امروز با مامانم بنیاد رفتیم. من می خواستم یکم از حقوقمو به یه بچه ای کمک کنم خدا رو شکر بچه زیادی نبود یعنی فک می کردم خیلی بیشتر از اینا باشه ، تعداد زیاد بودا اما خدا رو شکر اکثرشون کفیل داشتن مثلا خانمه که مسئول اونجا بود می گفت یه آقای کارخونه داری یه دفعه اومد کفالت 20 تا بچه رو برداشت، خود خانمه هم کلی در مورد بچه های تحت پوشش بنیاد و وضعیتشون و در مورد خود کار بنیاد توضیح داد. همون موقع هم که خودمون اونجا بودیم چند نفر از خونواده نیازمندا اومده بودن مثلا یکیشون اومده بود داشت فیش حقوقی شوهرش که فوت کرده بودو نشون مسئول می داد، فیش 89 تومن بود!! نمی دونم واقعا چی بگم. حالا زیاد وارد جزئیات نمی شم اما واقعا هر کی می تونه به نظرم یه جورایی وظیفس کمک بشه. بنیاد تو خیلی شهرها هم شعبه داره. گفتم منم یه اطلاع رسانی کرده باشم چون به شخصه واقعا دنبال همچین جایی بودم اما نمی دونستم کجا و چه جوری . ایشالا روزی برسه که انسانی نیازمند نباشه. آمیـــــن :)

(چون من اینجا یه انسان ناشناسم این پستو گذاشتم، نه که بخوام چندغازی که دارم کمک می کنمو تو بوووق کنم چون اصلا گفتن نداره اما هم می خواستم اطلاع رسانی کنم هم اینکه  کسی اینجا منو نمی شناسه)

 

سرورقی: نماز روزه ها قبوول. التماس دعاا لبخند

یه مدت کلاسی وایرلس (wireless)می رم .تو این کلاس که واقعا خیلیم بی خوده و چون پولشو دادم مجبورم برم فقط من دخترم و یه 7 8 تا پسر. کلاسه دو روز تو هفتس یه شنبه و سه شنبه . معلم کلاسه دفعه پیش یعنی یه شنبه یه برگه داد گفت دفعه دیگه در مورده این برگه بحث می کنیم. دیروز یعنی سه شنبه گفت خب برگه رو بیارین تا در موردش توضیح بدم تا برگه رو باز کردم دیدم دو ردیف کانِکتُر کشیده(کانکتر یه چیزی مثلا سیم ماهواره که می خوره به تلوزیون به اون قسمت سرش فک کنم کانکتر می گن یه همچین چیزی مثلا) خلاصه دو ردیف کانکتر تو برگه کشیده زیر یه ردیف نوشته female زیر ردیف دیگه نوشته male ! بعدم استاد شروع کرد که آره کانکتر انواع نرّی و مادگی دارهسبز!!!! فک کنین حالا تنها دختر کلاس من! معلم داره می گه آره اینا نر و ماده داره .کانکترهای ماده مهره داره و نرا پیچ!! که اینا چفت بشن تو هم!! پیچه می ره تو مهره که درست بسته بشن .بعدم با دست داشت نحوه رفتن پیچ تو مهره هم نشون می دادخجالت!!! یعنی فک کنین!! حالا این کلاسمون مزخرف و اصلا هیچیو سر کلاس توضیح نمی داد حالا این بحثه رو با شکل و دست و فیلم داره برامون نشون می ده!! منم کَلَم پااایینمژه اصلا نمی تونستم جمع بشم!! در ادامه بحثم داشت می گفت اینا ممکنه از لاشون آب درز کنه و بعضی انواعش محکمه و آب درز نمی کنه اما بعضیا ممکنه آب بره یه لاستیکایی استفاده می شه تا آب نره و ...... آخه مرتیکه فلان فلااااااان (با عرض پوزش از خونواده های محترم) سر کلاس مختلط برامون تنظیم خانواده با شکل و انیمیشن گذاشتهنگران! ایییکبیییریییییییی . منم می خواستم حواسم پرت شه یکم خودمو از رو زمین جم کنم بعد حواسم رفته بود به خنده دار ترین خاطره ها زندگیم دیگه کاملااااا پخخخششش شده بودم=)) ! ردیف اول کلاسم می شینم خیلی ضاایع بود . اصلا حسه کلاس رفتن ندارم حالا اگه بخواد چیزا بیشتری توضیح بده و ریز تر وارد بحث پیچ و مهره شه شیطان.

 

(آیکن خجااالت بسیااار) چی بگم والا سه هفتس رفتم الان اومدم چی چی بگم!! خب فعلا عذر و بهانمو بگم ! راستش دو هفتس مامانم اومده واقعا وقت سر خاروندن نداشتم و خیلی کم می شد سر کامی بیام. حالا اگه شد جریاناشو بعد می گم. طی روزای آینده ایشالا میام به دوستان هم سر می زنم . فعلا بریم سر جریان اینروزا شرکت

یه بچه ها شرکت هفته دیگه داره میره کانادا (اسم مستعارشو می زارم سوری) . دخترا تصمیم داشتیم یه هدیه براش بگیریم و گوودبای پارتی در نظر نداشتیم . دیروز رئیس کوچیکه اومده میگه شما نمی خواین برای سوری گوودبای پارتی بگیرین ؟ فردا آخرین روزیه که می شه کاری کردا چون از شنبه ماه رمضونه. بعدم شروع کرد پیشنهاد دادن که می شه همینجا کیک بگیریم و یا بریم بیرون شام بخوریم یا اِل کنیم و بِل و .... دوستم گفت والا ما خودمون یه کادو می خواستیم بگیریم و حالا با بقیه بچه ها صحبت کنیم نتیجشو می گیم . بعد از شور و مشورت بسیار گفتیم نهار پیتزا بگیریم دور همی ، ما هم که از قبل می خواستیم گُلِ نقره بگیریم همونو هدیه می گیریم. بعد از ظهر رفتیم به رئیس کوچیکه طرح تصویبیو بگیم . رئیس کوچیکه خودش هوول تره همه ، آخه سوری تو گروهه ما بود و نوور چشمی این رئیس . من و دوستم رفتیم بگیم برنامه این شده خودش یه لیست گذاشت جلومون که به نظرم اینا خوبه بگیریم! گفتیم منتظر دستور شما بودیم چی چی بگیریم! خلاصه سرتونو درد نیارم چون جریانش مفصله چه جوور اون وسط با لنگه کفش منظورا تفهیم شد. آخرش قرار شد کیک بگیریم که کیکو خودش گفت می گیره من گفتم بشقاب یه بار مصرف میارم چون تو خونه دازم و چاقو و چنگالو رئیس بیاره . به من گفت روله فکس هم بگیر و دوستم مداد رنگی بیاره تا همه رو این روله یادگاری بنویسن. کادو هم زوووری قبول کرد که گل نقره بگیریم از طرف دخترا و رئیس کوچیکه! می گفت ما سی دی کینگ به هم می دیم ( کینگ سی دی ایه که یه عالمه نرم افزار برا نصب داره) سر اینم کلی دعوا که بابااا دخترا به هم سی دی ، دی وی دی کادو نمی دننگران.

امروز بعد ساعت اداری قرار بود پارتی در محل کار برگزاار بشه . تابستونا ما تا 2:30 می کاریم . تا ساعت 3 هر چی ما نشسته بودیم دیدیم اونا هم نشستن ، بعضی بچه ها یکم عجله داشتن که برن خونه. من رفتم به رئیس کوچیکه گفتم نمی خواین شروع کنین ؟ گفت چرا برین بچه ها رو دعوت کنین تا بریم! اییییشششش ما بریم بگیم؟!!سبز رفتم به سوری گفتم، اونم چون 6 تا دندوناشو پر کرده بود و کشیده بود اصلا نمی تونست حرف بزنه گفت من نمی تونم . به رئیس کوچیکه گفتم ما به دخترا می گیم شما هم پسرا رو بگین . دخترا رفتیم نشستیم و مثلا جشن شروع کردیم. یکم بعد آقایونم فس و فس رسیدن . اولش هیچکی هیچ حرفی نمی زد و هر کی برا خودش سووت سووت:-" . بعد رئیس کوچیکه اومد گفت خب حالا هر کی یه خاطره از سوری که داره بگه و سوری هم یه خاطره از اون شخص بگه . بعدش تقریبا فضا تغییر کرد و برنامه شاد شد . خاطره ای هم که من گفتم ماله این روز (جریان من و سوری و رئیس کوچیکه ) بود . تو حین تعریف خاطره ها رول کاغذیو باز کرد جلو همه ، مداد و خودکار رنگیو ریختیم رو میز و گفت هر کی هر چی دوست داره بنویسه! خلاصه داشتیم خاطره می گفتیم و عکس می گرفتیم و روله هم جلومون باز کرده اصلا نوشتنمونم نمیومد چی چی بنویسیم . کم کم یه چیزایی شروع کردن به نوشتن مثلا موقع خوردن کیک رو به رویی من حسااابی احساساتی شده بود و چنگال و چاقو گذاشته بود رو کاغذ روله و داشت عکسشونو می کشید و منم دستمو برگردوندم و می خواستم شروع کنم به کشیدن که همون رو به روییم گفت شادی دستتو نکش وگرنه منم مجبور می شم کفشمو در بیارم و پاهامو بکشم :)) جالب بود همه ماشاالاااا زبوووون شده بودن ! حسابی شرمندمون کردن با حرفا! این وسط رئیس کوچیکه هم کم نمی زاشت و کلی چیز حداقل بار من کرد. البته زبونه اونو که می دونستم اما بقیه هم معلوم شد آب نیست وگرنه پسرا همشون شناگرا ماهرین .

 

می گن بعضیا نخود تو دهنشون نمی خیسه ها حکایت این رئیس کوچیکه ماست ، امکان نداره یه چی بدونه و همه جا جااار نزنه. پریروز بحث ادامه تحصیل و اینا بود گفت من که نمی تونم امریکا برم چون برا ویزا آدم دوبار باید از کشور خارج بشه و ترکیه یا قبرس یا جایی بره و با مشکل سربازی نمی شه جایی برم و بعدم ادامه داد که حالا شاید مامان بابامو راضی کردم جدا بشن تا معاف شم ابرو گفتم اونم که مثکه باید یک سالی جدا باشن تا معاف بشی، گفت خب آره حالا که فعلا وقت هست شاید راضی بشن! اینجور که این داشت صحبت می کرد ظاهرا مامان باباش مراحله آخر طلاق داشتن طی می کردن چشم! آخه بگو بچه آدم که همه چیو تو جمع نمی گه. من به نظرم آدم هر کار می تونه بکنه برا معافی خیلی خوبه و اشکال نداره، اما اینجور هووو کردن همه جا !! من اگه همچین چیزیم از مامان بابام می خواستم عمرا حتی نمی زاشتم حتی خواهرامم بفهمن که اینا دارن جدا می شن چه برسه برم سر کار بگم! اصلا بعضی این پسرا چه اخلاقای خاصی دارنا ، همین رئیس پریروز خداحافظی کرد بره مشهد، بعد گفت حالا شاید نرفتم ممکنه مامان بابام نزارن برم!! مامان باباش نزارن مسافرت بره بعد می خواد بره زن بگیره:)) یه آدم بچه مامانیه که نگو ، روزی صدباااار با خونه حرف می زنه . یه بار داشت با مامانش حرف میزد مامانش پرسید چه کار می کنی گفت هییچ زیر سایه شما !! یه جوریه که اگه مامانه بگه بمییر این هفت کفن پوسووونده! من که اصلا بعید می دونم با این وابستگیش بتونه از جاش تکوون بخوره.

دیروز حساابی با پسرا شرکت زدیم به تییپ و تاااپ همتشویق! چند تا لپ تاپ هست که استفاده همگانی داره ، پریروز دوستم روش برنامه اجرا کرده بود و گذاشته بود روشن باشه تا برنامه کارایی که می خواستو انجام بده و بعدم همه رفتن خونه و لپ تاپ هم روشن داشت کار می کرد. بعد از ساعت اداری من مونده بودم اینترنت کامپیوترا قطع بود اما لپ تاپا چون وایرلس استفاده می کنن و از یه طریقه دیگه اینترنت دارن اینترنت داشتن. یه بچه ها گفت سر این لپ تاپه بشینم؟ گفتم برنامه داره کار می کنه خاموشش نکنید گفت نه و نشست سرش. منم یکم بعد رفتم خونه. دیروز دوستم رفت سر لپ تاپ و حساابی حالش گرفته شد. آدرس جی میلشو زده بود و به جا اینکه بره تو صفحه که یوزر و پسورد بخواد مستقیم تو ایمیل رفته بود! دوستم می گفت sign out کرده اما خب بدون یوزر و پسورد رفت تو ایمیل . دوستم هیستُری لپ تاپ دید . هیستری نشون می داد چند بار ساعت 8 بعد از ظهر تو ایمیلش رفتن! کارد به دوستم می زدی خونش در نمیومد! کلی اعصاب ما هم خورد شده بود . فک نمی کردیم همکارا اینجور آدمایی باشن. جالب بود که این آقای همکار اصلا هیستری لپ تاپ پاک نکرده بود و حتی تو فیس بوک خودش رفته بود ما هنوز می شد بریم توش. خلاصه طرفا ظهر بود که آقای همکار اومد. دوستم خیلی آدم کمروییه به بدبختی راضیش کردیم به یارو یه چیزی بگه. یارو ساعتشو پا لپ تاپ جا گذاشته بود، اومد دنبال ساعتش که دوستم گفت شما دیروز سر لپ بودین، من از ایمیلم خارج شده بودم؟ گفت والا توجه نکردم و نمی دونم دروغگو. دوستم گفت هیستری داره نشون می ده شما تو ایمیل من رفتین . پسره اینقد صداشو برده بود بالا و یه قیافه حق به جانب که انگار یه چیزیم بشون بدهکار شدیم. آخرشم گفت خب بزارین بقیه بیان موضوعو مطرح کنیم. یارو 4 تا جمله گفت 10 تا غلط غلوووط و تناقض تو حرفاش . آخه بگو آدم تو که حتی یه هیستری نمی تونی پااک کنی که حداقل یکم اثر جرمتو از بین ببری غلط می کنی سر چیزا خصوصی مردم می ری! حسابی کلامون رفت تو هم . اون یکی هم اتاقیمون لنگ ظهر اومد سر کار،میزش ته اتاق ماِ ، حسابی قبل اومدن پرش کرده بودن که سرشو بندازه پایین و سر جاش بشینه هیچ حرفیم با ما نزنه! آقااای گاو سرشو انداخته پااین رفته سر جاش بی هییچ سلام و علیکی . ما که مرده سلام اینا نیستیم اما شعور یه نفرو می رسونه دیگه .ظاهرا اینا همه زیر بته سبز شدن .

 

چون چند بار در مورد کارم و رئیس و اینا سوال شده یه توضیحی در این مورد بدم. کار من شبکه و امنیت شبکه و اینا حساب می شه و بیشترشم تحقیقاتیه .یه پروژه مخابراته که مدیرش یه استاد دانشگاس . حالا چرا رئیس کوچیکه که از من کوچیکتر رئیس شده . این رئیس کوچیکه خییلیی کار بلته،‌ یه سال از من کوچیکتره و یه سال بعده ما اومد دانشگامون و از اونایی بود که معروف بود هم به تووپی هم به اذیت و آزار و مچ گیری و ... . خلاصه یه جورایی خیلی تووپه. الانم دانشجو فوقه. رزومش عاالیه ، برا دُکی شدن یه جا خیلی خوب می تونه اَپلای کنه. تو مسابقات جهانی و اینور اونورم رتبه و اینا اورده. تو کار هک و امنیت و .... . خیلی وقتا می بینین مثلا یه سایتی بالا نمیاد، مثلا این مدت خیلیا داشتن سعی می کردن سایتا دولتی اشغال پخش کن رو بش حمله کنن و نزارن بالا بیاد ، یا مثلا همین بلاگفا می گن بش حمله شده و قاااط می زنه و اینا .این کارا رو می تونن بکنن منظورم این نیست کارمون اینه ، ما برا جلوگیری از این چیزاییم ، البته این یه نمونه خیلی ساده و الکی بود گفتم که یکم قابل لمس تر باشه امنیت یعنی چی مثلا. خلاصه رئیس کووچیکه واقعا توپه و استاد هم باش مشورت می کنه چی کار کنه و اینا .

حالا جریان امروزو بگم:))) گفتم که یه تعدادی کارآموز برا تابستون پیشمون اومدن. ما یه سری مطلب به اینا یاد دادیم و یه امتحانی گرفتیم . صبح که سر کار اومدم کسی تو اتاق نبود. وقتی اومدم رئیس کوچیکه اومد گفت تو این برگه امتحانیا که پیشه تو هست ببین فلانی چند شده . منم دیدم بد نشده بود. گفت خب از قسمت شما نمرش خوب شده اما تو قسمتای دیگه که بچه ها صحیح کردن زیر نصف شده و باید بش بگم که ما نمی خوایمش. گفت چه کار کنیم، یکی باید بره بش بگه که یکم خشن باشه و من نمی تونم برم بگم!! گفتم شما نگران نباش به اندازه کافی خشن هستی و از پسش بر میای. یه دفعه بی هوا گفت "مثه اینا هست دختر پسرا برا خواستگاری و آشنایی می رن می خوان آشنا بشن ،‌دیروز (تاریخ دقیقش یادم نیست تو اوون شُک حرفاش اصلا یادم رفت گفت کی خواستگاری رفته بود!) رفته بودم با یکی آشنا بشم جلسه خواستگاریو اینا ، ساعت ٧ قرار داشتیم دختره ساعت ٦ زنگ زده که آره من تازه از خواب پاشدم و .... . بعدم رفتیم یارو بهم گفت خشنی و البته منم خوشم نیمد ازش!!" منم در اینجا نقش ماادر عروس گفتم چیی؟!! تو خوشت نیمد؟!! آخه تو چه کاره ای که از طرف خوشت نیاد!؟‌ مطمئنا اون خوشش نیمده! بعد برگشتیم سر همون بحث کارآموزه ! هر چند من تو همون جلسه خواستگاری موندم :)) منو می گی دیگه اصلا مگه جم می شدم؟! آخه شما فک کنین یه همکاری یه سال کوچیکتر شروع کنه جلسه خواستگاریشو براتون بگه!! خداایی فک کرده من جای  نـَن جونشم ! منم که بی جنبه ای در نوع خود بی نظییییر! دوستم که سر کار نبود فوووری زنگیدم بش و جریانو براش گفتم! اون یکی تو اتاق بغلی دستشو گرفتم بردم بیرون جریانو براش گفتم و ... . خلاصه به هر عابری رسیدم جریان ملاقات و خواستگاری براش گفتم=)) اصلا امروز که نتونستم کار کنم سر جام فقط داشتم به خودم می پیچیدم تا یهو بوووم منفجر نشم! آخه خیلی جالبه این پسر ظاهرا مخلس ( mokh less)شده ! این حرفش اینقد عجیبه که الان دارم فک می کنم حتما دوستام فک کردن من خل شدم و توهم زدم که این همچین چیزی برام تعریف کرده! یه بچه ها که از قبل از دست رئیس حساابی عصبانی بود بعد تعریفِ من گفت من اصلا هیییچ ناراحتی از این ندارم این ظاهرا رسما کرکره کشیده پایین تعطیییل! =))


 

دیروز دوباره با این رئیس کوچیکه حرفم شد! چه کار کنم زیر بار حرف زوور نمی رم هی با این دعوام می شه! دیروز بش گفتم من 3 شنبه نمیام گفت اُکی . بعد اومد بپرسه تازگی چه کارا کردم . داشتیم حرف می زدیم و من می گفتم واااای کارا خیلیو و اینا آخه هر بار یه لیست بلند بااالا میاره که خب کارا چیاش انجام شده ، هر بارم یکی دوتاش بیشتر انجام نشده و هی می گم بابا اینا رو کم کن من این همه کار نمی تونم . خلاصه بحث زیادیه کارا بود . بعد گفت خب 3شنبه که شما نیسین و 4شنبه هم من نیستم ، یهو من که ایییششااالا لاااال شم در چنین مواقعی ، گفتم خب می خواین منم 4شنبه که شما نیسین نیام و اگه 3شنبه کاری داشتین بگین! یه دفعه گفت پس الکی می خوای نیای هاااا!؟! (یعنی گفتم من برام فرق نداره 3شنبه یا 4شنبه نیام فقط می خوام یه روز نیام) من دو هفته پیشم بش گفته بودم من می خوام یه روز در هفته نیام ، گفت فعلا کارا زیاده بیا . گفتم آره من خستم می شه این همه کار کنم و می خوام کمتر بیام! قبلا هم من 80% بقیه میومدم و این مدت که کامل اومدم خسته شدم و نمی تووووونم و خستمه بابااااا . ااااااه اصلا درک نمی کنن من همه خرید و کارا خونه و همه چی رو سرم ریخته!! گفت کارا زیاده شما هم که نمی خواین بیایو اینا . بعد صحبت ارائه ای که برا کارآموزا دادم شد و گفت از نظر ساعتی خیلی براش وقت گذاشتی (1شنبه گفت 3 شنبه ارائه داری ، 1 شنبه 2شنبه که برا دری وریای که می خواستم خوورد کاراموزا بدم وقت گذاشتم خیلی بوده یعنی!) بعد گفت از نیلوو یاد بگیر (نیلو یکی از دوستامه ، همکلاسی دانشگاه ، الانم همکار) ، 1شنبه بش گفتم 2 شنبه ارائه داری راحت رفت ارائه داد!! می گم مگه قراره همه چیو به شما بگه، نیلو اون شب تا صبح بیدار بود مطلب آماده می کرد مگه قراره به شما بگه چی بش گذشته (یادم رفت بش بگم که اونا دو نفری رفتن ارائه دادن یعنی نیلو با یه بچه ها دیگه، دو نفری برا ارائه وقت گذاشتن). یه مقایسه الکی با اطلاعات نداشته و غلط خودش انجام داد که یعنی من بچه بدی هستم . نمی دونم شما اگه باتون با تبعیض رفتار می کردن چه کار می کردین؟ خیلی وقتا دیگه هم شده از من ایراد می گیره مثلا پریروز بود گفت وقتی تو داکیومنتات می نویسی computer باید به صورت COMPUTER باشه ( همه ایرادیایی که می گیره در همین حده) گفتم محااله من اینو اشتباه نوشته باشم چون قبلا این ایرادو گرفته بودین و من هرچیو اشتباه کنم کوچیک بزرگیو درست می نویسم . گفت اِاِ خب شاید ماله بقیه بوده!! می گم شما ایرادا بقیه هم باید به من بگی!! رفتم داکیومنتا بچه ها رو دیدم ، داکیومنتی که خود رئیس کوچیکه تایید کرده بود و هیییچ ایرادی ازش نگرفته بود دقیقا computer نوشته بودن ، بعد تمام داکیومنتا خودمو چک کدرم همش درست بود. دیروز آخرش گفت خب حالا اگر هم می خوای 3شنبه نیای اما بعد ..... گفتم اما بعد جبران می کنین نه؟! گفت چی؟!! من؟!! تا حالا طوری رفتار کردم که یعنی دارم تلافی می کنم؟! من چی بگم بش؟ روزه روزش با من نمی سازه ؟! خلاصه الان هم الکی بش گفتم 3شنبه نمیام فردا شییییک باید پاشم برم ، هم الکی باش بحث کردم . منم که زبونم درااز اصلا تو بحثا براش کم نمی زارم! تا تابستون تمام شه و بره سر درس و مشقش باید چییی بکشم.

پاورقی : یکی از دوستان لطف کرد این عکس خوشگلو برام گذاشت ، عکس من و رئیس کووچیکه :)) دقیقا همینجوری هستیم ، یکم پوششا فرق می کنه ;)

 

تو پست قبلی گفتم اگه بشه جریان ارائه ای که برا کارآموزا که تابستون پیش ما اومدنو بگم . 3شنبه هفته پیش بود . قبلش خیلی حسه ذوق و شووق داشتم می رم براشون حرف می زنم اما دوستام که روز قبلش رفته بودن گفتن خیلی پسراشون بد بودن و همش حرف می زدن و می خندیدن و اذیت می کردن و ... مثکه دوستم یکم باشون حرفش شده بود خلاصه به من گفته بود حواست باشه شلوا دسشون ندی . ساعت 8:30 ارائه داشتم، محل ارائه تو یه ساختمون دیگه بود که با جای ما یه 5 دقیقه ای پیاده راه بود. با دوستم تقریبا 8:30 راه افتادیم . رسیدیم اونجا داشتم مثلا پروژکتور و به لپ تاپ وصل می کردم ،حالا فک کنین من به عمرم دست به پروژکتور برا ارائه نزده بودم بییییق بییییق . کابل پروژکتورو به لپتاپ وصل کرده بودم و هی داشتم رو دکمه on/off پروژکتور می زدم که یهوو یه پسرا گفت کابل برقشو نزدین ! منو بگی برا رفع ســـه همون اول زووتر از همه نیشم رفت! کابل برقشم وصل کردیم اما هیییچ خبری از تصویر نبود باید تصویر مانیتو رو دیوار میوفتاد اما نمی شد ، ما هم بلت نبودیم که! خلاصه افراد اون ساختمون یکی یکی اومدن تا اینو درست کنن اما نشد که نشد! آخرش گفتن خب لپ تاپ مشکل داره، رو یه کامپیوترا ارائه بده! به چه بدبختی کابل پروژکتور زدیم به یه کامپیوترا و فایلامونم ریختیم رو کامپیوتر (آخه پشت سیستما بسته بود خیلی سخت بود می خواسیم کابل یا حافظه فلش پشت کامی بزنیم ) فایلا رو رو که ریختیم رو کامپیوتره حالا می بینم وااای اینجا که office 2007 نداره منم فایلمو 2007 سِیو کرده بودم ! دوباره فلشو بکن بزن به لپ تاپ فایلو 2003 ذخیره کن دوباره بزن به کامی! وااااای خدااا این کامیه اصلاا office نداره!! حالا چه جور ارائه بدم؟!کلافه همه بچه ها هم همینجور نشسته بودن پسرا غر و لند! دیگه دخترا اومدن همکاری کردن فایلا رو گرفتن یکی html برام کرد یکیم pdf کرد ،ارائمو شروع کردم از رو فایل pdf دادم!! ساعت 9:45 شروع کردم ارائه دادن . همون موقع یه پسرامون رسید ،دوسم بش زنگیده بود بپرسه لپ تاپ چه جور به پروژکتور وصل می شه، اومد و گفت آره باید اینجور کنین تا وصل شه! اِاِییییی که بمیرییی شیطان. من همون موقع زیاد عصبانی نبودم تو کفه بچه ها بودم و حسه معلمیو اینا گرفته بودم و کلا سعی کردم برنامه شادی داشته باشیم !! اما بعد که به عمق مسئله فک کردم اعصابم خورد شد. آخه همه چیو این پسرمون دست گرفتن مثلا همین لپ تاپ و پروژکتورو و ... بعد این موقع ها که می شه می کشن کنار! بگو مرده بودین ، تک تک این ساختمون اومدن تا این پروژکتورو وصل کنن نشد .سر کار هم هر چند وقت یه بار ارائه داریم اما پسرا این چیزا رو درست می کنن ، روز قبل برا دوستمم اومده بودن وصل کرده بودن به ما که رسید آسمون .... :-" . ظهر که شد دوستم زنگید که رئیس کوچیکه لپ تاپو می خواد. گفتم تا 10 ، 15 دقیقه دیگه میام .دوستم به رئیس کوچیکه گفت 10 15 دقیقه دیگه ، گفته بود نـــه دیره زوووتر بیاد!! خودشون نمی تونم 15 دقیقه معطل شن بعد 15 نفرو بیشتر 1 سااعت معطل کردن. بعدم که اومدم کار اصلا یه کلمه از من نپرسید چی شد چطور دادی . اما دوستم روز قبل ارائه داشت ازش پرسید چطور دادی در صورتی که این رئیسه دوستم نیست. حس مسئولیتشون منو کشته

 

یه سری کاراموز برا تابسون قراره بیان پیش ما کار کنن (درس کارآموزی لیسانس که یه تابسسون می ری یه جا کار می کنی) دو سه روز پیش برا اولین بار قرار بود بیان . ما اصلا خودمونم جامون تنگه برا همین همه پسرا شرکت به تکاپو افتاده بودن برا اینا جا پیدا کنن ، کلی همه میزا و کامپیوترا رو جابه جا کردن تا بلکه برا این 4 5 نفری که قراره بیاد جا پیدا شه. هم صندلی کم بود ، هم کامیا هم میز و هم همه چی . خلاصه الان مثلا یه جور جاها شونو درست کردن ، ما رو Mp3 ریختن رو هم تا همه جاشون بشه. حالا جای من که زیاد دست نحورد اما دوستم که کنارم می شینه الان بیاد یه حرکت کششی بکنه دستاشو بخواد یکم ببره عقب هر دسیش تو صورت یکی میاد پایین! روی میزه ما، من و دوستم می نشستیم یه میز فک کنم 180 200 سانتیه ، که دو طرفش و وسطش پایه هست الان یه طرف پایه من می شینم اون یه طرف پایه دوستم و یه کاراموزا! پشت سرشونم یه پسرا !! عکس اتاق کارو با طراحی حرفه ای که با 3Dmax درست کردم پایین می بینید!! از خود راضینـــه آخه تو رو خداا نگاه کنید! دوسم بیچاره که تو حلقه این دو تا ، اینور منم تو درِ اتاق می شد دیگه وگرنه یکیو کنار منم می زاشتن ! جامون اصلا مناسب نیست. اینقد آدم معذب می شه که نگووو، زوووری نفس می کشیم . فک کنید این رئیس کوچیکه و اون یه پسرا دقیقا رو مانیتور ما نظارت دارن! بابا شاید ما یه سر بریده ای چیزی رو مانیتور داشتیم. رئیس قبلا هم اینجا بود اما چون دانشجو هست خیلی وقتا نبود ، حالا تابسونیه هم رئیس کوچیکه صبح به صبح بدووو میاد سر کاره ، هم برداشتن این پسره رو اوردن پشت سر ما. حالا جالبه صندلیم کم داشتیم ، سر جاها بحث و دعوا بود که یه دفعه یه پسرا از اونور گفت پیشنهاد می کنم آهنگ بزاریم بعد بشینیم رو صندلیا (بازی دوران بچگی :) ) آقا اینو گفت من درست نفهمیدم چی گفت ، آخه تو اتاق ما نبود یه دفعه دیدم بوووم بچه ها اتاقه ما و اونوریا پــــخــــش زمیین! منم مثه هااج و واجا دارم فک می کنم چی شد، فقط کلمه آهنگو شنیده بودم ، بعده کلی که همه خنده هاشونو کردن و بساطش جم شد یه دفعه فهمیدم چی گفته حالا همه سااکت من بووووم! خیلی ضایع بود. آخه بگو شما با این همه بی امکاناتی این همه کاراموز گرفتین . امروزم من برا کاراموزا ارائه داشتم یه چیزایی بشون یاد بدم که اونم خودش حدیثه مفصله حالا اگه شد بعد می گم.

پاورقی : اگه چیزی خواستین طراحی کنین من آمادگی همکاری در زمینه های حرفه ایو دارم . نمونه کارم که گذاشتم :))

 

واای که دیگه چه بهانه ای بیارم کرکره اینجا رو کشیده پایین :(( بابا چه کار کنم باورتون نمی شه اینجا تو خونه چقد هوااا گرمه. نه که بهانه الکی باشه ها نـــــه!! نمی دونم کولرم چه شه  که آب بهش نمی رسه (کولر آبیه، ه تو خوده خونه نصبه یعنی بالا پشت بومو اینا نیست) خلاصه آب بش نمی رسه بعد وقتی روشنش می کنم فقط یه باد گرمی می ده ، اصلا نمی دونم این کولر در نهایت داره خونه رو خنک می کنه یا داره گرمش می کنه . خونه بیشتر شبیه حموووومه. دستمم به هییجاا بند نیست . اصلا این چه صیغه ایه که من زمسونا باید حواسم باشه شوفارا نشتی آب نداشته باشن تابسونا باید بینم چرا کولر آب نداره . همش یه جا می لنگه دیگه! فعلا باید صبر کنم تا یه ماه دیگه مامانم بیاد ببینه چشه!( آخه کولر تو انباریه که تووش پُره وسیله ها ایه که بیشترش ماله مامانمه. باید بیاد برشون داره تا یکیو بشه بگیم بیاد کولرو ببینه. اینجور نمیشه تا زیر کولر کیییپ تا کیییپ وسیله چیده شده.) داشتم می گفتم خیلییی هوا گرمه خییلییاا . من اصلا هیییچ کار نمی تونم بکنم اصلا نمی تونم سر کامی بیام . فقط یه جا خونه هست که کمی باد می خوره بش .یه قسمتی از  مبله که تمام طول روزمو رو همونم! حتی چند شبیه رو همون قسمت مبل می خوابم چون می ترسیدم تو خواب یه دفعه از گرما هلاااک شم :( خلاصه فعلا تا آبپز نشدم برم دیگه . سعی می کنم  حداقل اگه بشه پستامو سر کار بتایپم که خونه فقط آپ کنم حالا تا ببینم :)

 

اَی که گِل بگیرن در این بلاگفا رو هزاااار باره، بلاگه منم رووش ! هر بار که میومدم یه چی بنویسم بلاگفا نمیومد بالاا ، وقتی اون میومد بالا من نمی تونسم چیزی بیارم بالا! کلا این مدت یه جو دِپی دور و برم بود :( سر کار همش بحثا سیاسی بود فیلم عکس حرف و ....
خب حالا بی خی بعد این همه مدت اومدم این حرفا رو نزنم دِپسرده تر می شم . بریم سر روزمره گیمون!
رئیس کوچیکه مون(کسی یادشه شخصیتا بلاگمو D: حالا زیادم مهم نیسن خلاصش این بود رئیس کوچیکه یه رئیسیه که یه سال از من کوچیکتره) آره داشتم می گفتم تابسون شده و این رئیس کوچیکه درس و مدرسش تعطیل شده دو سه روزیه درست میاد سر کار. امروز دوباره شروع کرد به گیر دادن به من. صدام کرد و گفت خب یکم دعوا کنیم نگرانوااای خداااا دوباره شروع شد. دوباره به داکیومنتام ایراد گرفت که عامیانه می نویسی و این جملات نوشتاری نیست و .... بابا من دوست دارم با مخاطب صمیمی باشم!بغل فک کنم یه جوری همین انشا بلاگیمو بر می دارم تو داکیومنتا کاری پیاده می کنم. البته اون که حرفاش الکیه، فقط یه گیری به من بده . بعد که خوب بلند بلند دعواهاشو کرد، جوری که طبق معمول همه شرکت شنیدن، گفت خب نحوه حرف زدنم خوب بود دیگه! ( آخه یه باراعصاابم اینقدر وز وزی شده بود پیش رئیس بزرگمون زااار زاااار از دستش گریه کرده بودم:((. قبلا نوشتمش مفصله ، خلاصه رو اون حساب گفت دعوا کردنم خوب بود دیگه!!) گفتم شما وقتی حرف می زنی تا اون دربونه دمه در و اون باغبونا بیرون می فهمن داکیومنتا من مشکل داره! گفت خب باشه دفعه دیگه می ریم فلان اتاق که کسی نفهمه (قول دعوا بعدیم گرفتمابله) بعدش شروع کرد تعریف کردن که آره شما یکم دقت کنی حلّه و خیلی باهوش و با استعدادی و ..... گفتم باشه دعواهاتو که کردی ، نمی خواد دیگه هندونه ...؟! هندونه...؟! یه ده بار هندونه هندونه کردم، آخه نمی شد بگم هندونه زیر بغل! ضایع بود. مونده بودم بگم نمی خواد هندونه قااچ کنی؟! هندونه بخوری ؟ هندونه بلند کنی؟! تهش فک کنم گفتم نمی خواد هندونه دستم بدی!! کلا ارادت خاصی به ضرب المثلا فارسی دارم . این حرفا تو اتاقی رد و بدل شد که همه بودن چیزه مخفی نبود، کلا ضایع شدن من عمومی و در جمع صورت می گیره. آخرش گفت خب این داکیومنتا یکم سلیقه ایه و باید سلیقه داشته باشی و یکم قشنگ باشه و ... و بعد گفت به قول مادربزرگم که می گه بین نوه هام تو از همه بدسلیقه تری! این نقل قولاش از خواهر و مامان و نَن جوون و اینا منو کشته! گفتم راست گفتن، الانم داکیومنتا من ایراد نداره تو سلیقه نداری! با این بلبل زبونیا که من کردما فردا همچین چرب و نرم نزاره تو کاسم خیلیه .

 

روز مادرو به همه مادران تبریک می گم قلب متاسفانه بلاگفا تو این روزا مثه خیلی سایتا دیگه سایتا تو کما بود و نشد تبریک درست حسابی بگم . ایشالا همه مادرا و خانما شاد و سالم باشن :)

من الان بشدت احساس سرخوردگی، دِپرسی، بزی و گاگووولی و هر چی حس خوبه دیگسو با هم همچییین یه جا قلمبه تو خودم حس می کنم جااااتووون خاااالی . واقعا نمی دونم چی بگم؟! نمی تونم چیزی بگم . همه راه ها ظاهرا بن بسته . sms ها هنوز نمی ره ، خیلی سایتا مثه یو*تیو*ب و فیس*بوک قیل تر شده و بقیه سایتام به واسطه سرعت عااالیه اینترنت نمیان ، دانشگاها تعطیل و .... و کلی چیزا خوبه دیگه . نمی دونم والا . شِکر خوردم که رفتم رای دادم هر چند می تونم بگم ناراحت نیسم ، بهرحال اتمام حجتی بود که باید می شد ، من شخصا به گووور خودم می خندم اگه بگن فلان قدر می دیم بیا برا رای ریزی همین انتخابات دوباره شرکت کن! اگه از همون اول نظر خودشونو مستقیم می گفتن که ما صلااح می دونیم این دوباره رئیس باشه و شما گووسفندا ساکت! کمتر شلوغ می شد و این جوونا بیچاره کشته و زخمی نمی شدن :(( . ما که خودمون می دونیم چه خبره ، امیدوارم همه دنیا بفهمن اینهمه ملت نیمده بودن که این دوباره رو کاار بیاد . عجب تو دهنی خوردیما ! چه 4 سالی داشته باشیم  بااااقلواااا . پریروز از سر کار بر می گشتم ، تو خیابون این پول به گیرا ا.ن ریخته بودن تو خیابونا رو اعصااااب . همین نون به نرخ روز خورایی که پول بشون بدی به خواهر و مادر خودشونم رحم نمی کنن ، با موتور به قصد اذیت چه کارا به اسم خوشحالی نمی کردن، همینایی که اگه یه زمانی دوباره ان*نقلاب بشه زوتره همه سه تیغه می کنن و فوکول کروات و ..... .

 

(امروز تقریبا ١ بامداد از ماموریت برگشتم ، حالا اگه شد جریان تهرانو بعد می گم اما الان .... )‌

می خوام یه اعترافی بکنم ، نمی دونم چه جووری بگم :((( من .... من .... من .... چی بگم؟!! :( من ٤ سال پیشا ، ٤ ساال پیش چیزه ٤ سال پیش چیز شد! نه یعنی ٤ سال پیش که چیز نبود که بعد من به ... به .... چیزه . همون دیگه :(( فهمیدین که؟ خدا رو شکر رااحت شدم D: . راسش اصلا 4 سال پیش نمی خواسم رای بدم، نه که رای ندادن خوب باشه نـــه اما کلا هیچکی تو خونه نمی خواس رای بده . اون موقع اینقدراا همه تو ترییپ رای نبودن . بعد داشتم با یه همکلاسیام می چتیدم که گف با خونوادش رفتن به معین رای دادن ، کلا آدم لج بازی نیسم اما جو گیر شدم و برا اینکه مثه اون رای نداده باشم تک و تنها شناسناممو برداشم رفتم گلاب به روتون به ا.ن رای دادم :(( قبلش یه دوسام که عضو جامعه اسلامی (یه گروهی خفن ذووب شده!)بود و بعد هر ترم اردو مشهد و اینور اونور می رفتن کلی از این تعریف کرده بود و مشهد دیده بودش می گف چه آدم خوبی بود و .... منم مرامی به این رای دادم . تو حوزه رای گیری که بودم منتظر یه فرصت بودم که کسی رو دسم نگاه نکنه تا بنویسم ، داشتم هی دس دس می کردم که یه خانمی با دخترش بود گف وااا خب معلومه دیگه ! معییین!! منم حرصم گرفت جلو چشماش نوشتم ا.ن !! تو این 4 سال ازم می پرسیدن رای دادی؟ می گفتم سفید انداختم :)) آخه مگه آدم روش می شه بگه چه کار کردم!! امروز رفتیم برا جبران! حدود 1.30 تو صف بودم خییلیی شلووغ بود . بهرحاال امیدوارم بقیه کساییم که احیانا 4 سال پیش گوول خوردن الان جبران کنن ;)

 

وااای فک کنید ، من داارم می رم ماموووریت یووووهوووو ابله، یه ماموریت کاااری . خیلی حسه خوبیه ، انگار مهندسی آدم کاامل می شه . کمتر 2 ساعت دیگه با بر و بچ تهران می ریم . یه کنفرانس و همایش و این چیزاس که تقریبا به کارمون ربط داره . رئیس رئسامون گفتن هر کی می خواد بره بگه ما ثبت نامشو انجام می دیم و پول ثبت نامو هتل و ... رو می دیم اما هر کی بخواد بره باید مرخصی بگیره! یعنی ماموریت می ریم اما مرخصی گرفتیم :)) حالا قسمت مرخصیو بی خی ماموریتو بچسب . من که اصلا فکر همایش و سمینارو اینا نیسم ، فقط فکر بازیو صفااا و سیتی ، عشق و حااال D: داشتیم با بر و بچ حساب می کردیم چن نفریم و بازی حکم می شه کرد یا نه . دخترا درست 4 نفر بودیم بعد یکی گف نمیاد من دِپ که اَییی حکم 3 نفره که نشد بازی!! بعد شدیم 2 نفر ! اَاَاَاَیییی پَه حکم 2 نفره!!!! :)) خدا رو شکر آخر سر 4 نفر شدیم که امروز به سمت پایتخت حرکت می کنیم و یه چن نفریم فردا حرکت می کنن . وسایل لهو و لعب من می برم نیشخندهر چی گشتم هیچکی منچ و مارپله نداشت :( اونم خیلیی حال می داد . یادش به خیر اون موقع ها یه مدت با خواهرام و بابام افتاده بودیم رو دوره حکم ، یه مدتم با مامانم منچ بازی می کردیم :)) . برا گشتن نمی دونم اصلا تهران موقعیتش خوبه برا بیرون رفتن؟! نریم یه دفعه بگیرنمون یا زخم و زییل شیم ؟!! :( این ماموریته ما هم چی زمانی افتادا ، می بینی از هتل نمی شه در بیایم! بهرحال مامورت همه چیش باحاله . اولییین ماموریییت من دارم میام بغل

 

یه هفته بیشتره لال مردم!! هی هر چی می خوام بیام یه چی بگم هیچی ازم در نمیاد! سبزآخه این مدت رئیس کوچیکه هم نبوده دیگه هیچ ماجرایی نداشیم :)) یکم دیگه تولد بلاگیه عزیز . یه ساااالش می شه . چقد زود گذشت ، آدم باورش نمی شه . می گن بچه ها زود بزرگ می شنا، انگار همین دیروز بود به دنیا اومد! یک سااال گذشت، به همین ناراحتی! یادش به خیر پارسال این حدودا یه عالمه تعطیلی بود . یادتونه؟ happy ertehali day نیشخند همین تعطیلیا باعث شد یکم وقت پیدا کنم و بلاگیو ایجاد کنم . حالا امسالو حال کردین . همه تعطیلیا به پنجشنبه جمعه افتاد! یکی شهادت حضرت فاطمه که 5 شتبه هفته پیش بود و 14 ، 15 خرداد که این پنجشنبه جمعه بود . برا منی که پنجشنبه ها کار تعطیله واقعاااا فاجعه بود :( همش ماالییده شد رفت :(( خلاصه حالا بلاگیو بگوو . از همینجا براش آروزی بهترینا رو دارم و اینکه ایشالا 1000 ساله بشه زیر سایه مامانش D:

این ویدئو یوتیوبم از دست ندید کوتاهه و خیلی جالبه . یکم به پستم ربط داشت .

خب یکمم رو مد رفتار کنم و از انتخابات بنویسم! عجب افشاگریایی دارن می کننا! از تریبون ملی اعلام شد همه بچاااپ بچااپ و دزدی و .... رسما اعلام کردن 30 ساله دارن چه غلطا می کنن . همه که می دونسن ، اما اینطور رسمی افشاگری از تلوزیون ملی جالبه. عمرا شاهد همچین مناظره هایی سال های بعد باشیم! همینم مطمئنا تا حالا هزااار باره پشیمونن که گذاشن. فیس بوکم جالبه ، همه دارن فقط دعا می کنن:). حالا من موندم از بین 4 نفر چی کار کنم ؟!:( احتمالا به کسی رای می دم که چیز چیز می گه اما دروغ نمی گه . تحمل پینوکیو برا 4 سال دیگه؟!! :((( . طرفدارا پینوکیو هم شعار جدید درس کردن :" اگر جومونگ افسانه است ، پینوکیو واقعیت است " :)) .

 

یه دوسه دوران دانشگاهی دارم که اگه اینو ندیده بودم و یه اتفاقی تو زندگی این نمی افتاد من آدم بی جنبه به معنای واقعی کلمه رو هنوز درک نکرده بودم . این دوسم از سال اول هدبند می زد و من فک می کردم از خونواده مذهبیه، آخه دانشگاه ما این چیزا مسئله نیس و مانتوت کوتاه باشه یا مقنعت عقب باشه کاری نداشتن . خلاصه این از سال اول تا سال ٤ هد می زد،‌ سال 4 تو سالن مطالعه دیدمش هد نداشت مقنعشم عقب. یه بچه ها پرسید چی شد هدتو برداشی؟ گف مگه خبر نداری خواهرم داره با یه شهروند آمریکا ازدواج می کنه و دیگه ما اونجا بریم همینم بر می داریم!! خیلی از حرفش جا خوردم آخه چه ربطی به الان تو داره ؟! مگه تا حالا مجبور بودی؟! از اون موقع به بعد بود که مرتب در مورد شوهر خواهرشو و فامیلاش حرف می زد |: . سال ٤ تمام و این دوسم درسش تمام . یه سالی ندیدمش شهر خودشون رفته بود و برا فوق می خوند . پارسال بعد عید دوباره دیدمش، فوق داده بود برا کار اومده بود . یه مدت کوتاهی با ما کار می کرد. خواهرش 6 ماهی بود امریکا رفته بود . مدام از خواهرش و امریکا و بهشت برین و .... اینا می گف کلافه. همون موقع ها نتیجه ها فوق اومده بود . رتبشم خوب شده بود . حرف که می زدیم مثلا می پرسیدم خب حالا چی می زنی؟ می گف می دونی من که دیگه نمی خوام اینجا بمونم و اصلا ایرانو نمی تونم تحمل کنم و حالا درست نمی دونم چی بزنم، خواهرم می گه بیا اینجا و دانشگاها ایران اصلا به درد نمی خوره و .... آخ. همش تو خواب و خیال بود . بش سلام می کردی می گف من که دیگه دارم می رم! واقعاااا رو نِرو من بود . آخه این شِر و ورا رو داش برا کسی می گف که همه خونوادش اونجان (البته دوسام که نمی دونن خونواده من اونجان) خونواده من خیلی قبل از خواهر این رفته بودن و من یه بار از دهنه یکیشون حتی خواهر کوچیکم نشنیدم که اینجا همون ارض موعوده ! در صورتی که خونواده من کالیفرنیان که بهترین ایالت امریکا از نظر آب و هواییه و خواهر اون تو تگزاس که ارزونه و فک کنم خشک باشه . هی سر هیچی کلاس می زاشت. آخه آدم خواهرش شوهر کنه بره امریکا اِفه داره دیگه؟!! خلاصه برا فوق فقط سه تا دانشگاه اول روزانه و شبانه زد ، به قول خواهرش بقیش به درد نمی خوره . یه بار یه همکارا ازش پرسید ماله چه شهری هسی؟ خندید گف همه جایه ایران سرای من است!! من چشام رو زمین! یکمم خجالت کشیدم ، این چه جوابیه آخه . اهله یه شهرا استان لرستانه ، دیگه حتی عارش میومد بگه ماله کجاس [آیکن یک آدم بی جنبه به تمام معناااا]. تا آخر خرداد با ما کار می کرد و بعد مثلارفت دنبال ویزاش . مثه یه آدم کاملا ندید بدید ، هنوز 6 ماه نبود خواهرش رفته بود اینم بدوووو پش سرش و حتی نمی دونس که به یه دختر مجرد جایی ویزای توریستی نمی دن اونم امریکا! می گف گوودبای پارتیمو می خوام قبل سفارت رفتن بگیرم چون بعدش وقت ندارم :)) رفت و ما دیگه ازش خبر نداشیم . اگه کسیم بش ایمیل می زد جواب نمی داد مثلا خیلی سرش شلوغ بود . تقریبا قبل عید بود که اومد فیس بوک . همه فقط داشتن ازش می پرسیدن کجایی چه کار می کنی چه خبر ، آخه بشری نبود که ندونه این داره می ره. به همه یه جواب می داد که long story! از عکسش معلوم بود ایرانه . چن وقت پیش با یه همکارام چت کرده بود و گفته رفتم و برگشتم!! دروغگو و الان دارم می خونم فرانسه یا کانادا اَپلای کنم. آخه کی پاش به اونجا برسه بر میگرده؟!! خودتی :)) من چون کاملا با قوانین آشنام D: می دونم که سفارتم رفته باشه صد در صد ویزا ندادن و یه دینایه خوشکل تو پاسش خورده . فوق هم قبول نشد و دیگه تنها راهی که براش مونده اَپلای برا جاها دیگس چون امریکا هم خیلی احتمال داره ویزای دانشجوییم بش نده چون خواهرش اونجاس. دیروز یه عکس تو فیس بوکش گذاشه بود مثلا یه عکس از بالا ورزشگاهی بگیریم و پر جمعیت ریز ریز باشه ها . بعد نوشته

جشن فارغ التحصیلی شوهر خواهرم در امریکا
(این عکس مال چند روز پیشه )
تو این عکس خواهرم ، شوهرش و کلی از اقوام ما هستن
حال پیدا کنید پرتقال فروش را
:دی

هنوز تو کفه امریکا رفتنه خواهرشه!! این نوشته چن نکته داره ، اول در امریکاش خیلی مهمه خط بکشین نکته اصلی همینه!! البته خودش فهمید چقد این تیکش ضایعس ، بعد در امریکاشو حذف کرد اما من همه جمله رو کپی پیست کرده بودم داشتم تو چت برا خواهرم می گفتم که نگا این ول کن نیس ، اون موقع امریکا داشت. می دونین منظور از "کلی اقوام ما تو این عکس هستن" کیان! فامیلا شوهر خواهره رو می گه عمه انقضیا! شوهر خواهره شدن کلی فامیلا اینا !! یکی مثه این دوسمو می بینم که همچین تو بوق کرد خواهرش داره می ره که همه باغبون و آبدارچیو نگهبانا یونیم فهمیدن خواهرش رفته و اینم می خواد بره . بعد یکی مثه من از ترس اینکه کسی نفهمه خونوادش اونجان کلی کلنجار رفتم تا خواهرامو تو فیس بوک اَد کردم. به خدا جنبه هم خوب چیزیه .

 

امروز جشن فارغ التحصیلیه یونی بود، البته من که یه سالی می شه درسم تموم شده اما اینجا مدلش اینجوریه که مثلا جشن امروز ماله فارغ التحصیلا بعد از شهریور 86 تا فارغ التحصیلا آخر شهریور 87 بود یعنی مثلا یکی دِی 87 فارغ التحصیل شده باشه جشن خرداد 89 باید شرکت کنه . خلاصه این جشن فارغ التحصیلی ما بود که خب ماله همه رشته هاس یعنی یه جمعیته خیلی زیادی میاد . صبح، اول سر کار رفتم و یکم بعد با همکارم رفتیم ، نشسه بودیم و دست و آهنگ و .... که گوشیم زنگید . از گزینش برا یه دوسام زنگیده بودن که ببینن چطور آدمیه . آخه اینجا که ما کار می کنیم فک می کنن مهندس کامپیوتر یا هر کس دیگه باید در حد مجتهد اطلاعات داشته باشه . حالا فک کنین یارو اونور خط داره می پرسه خب چه طور آدمیه ؟ حجابش ، نماز اول وقتش ، اعمال و رفتارش و .... اینور تو جشن دارن صووت و کِل و بزن و برقص آآآآهههه بیااا وسط!! صد بار به یارو گفتم بله ما الان مراسم اختتامیه لیسانس اومدیم که انشالا لیسانسمون قبول باشه و .... گفتم نگا ما هرروز مثه بچه آدم سر کار بودیما یه امروز پارتی!! اومدیم زهرمون کردن . مرتیکه!! می پرسه دوستت چه طور آرایش می کنه!! تهش گفتم بابا عااالیه، راحت می شه به عنوان امام جمعه بش اقتدا کرد ! حالا دوسم اصلا نماز نمی خونه ، بهر حال تقصیره خوده گزینشیاس ، می خوان دروغ بشنون!! خلاصه داشتم جشنو می گفتم ، من پارسالم با دوسام رفته بودم چون بیشتر دوسام جشنشون پارسال بود . امسال بیشتریا ورودی 83 بودن که یه سال کوچیکتره ما بودن و من در واقع نقش مادربزرگ ملتو داشتم :(. مراسم جالبی بود یه عالمه دانشجو لیسانسی ، فوقی ، دُکی ( از رنگ لباسا می شد فهمید طرف فارغ التحصیله چیه) .بعضی دکیا با بچه شون بودن ! آدم فک می کنه همه چی چه سریع می گذره ، فارغ التحصیل دکترا شدن باید جالب باشه :). برا مراسمم یه مجریا معروفه تی وی بود . مراسم که تموم شد ، همه مشغول عکس گرفتن بودن . منو و همکارم و یه دوسا همدوره ایم رفته بودیم رو سِن ، داشتیم عکس می گرفتیم ( جشن تو یه سالن بزرگ مثه سالن سینما بود ) بالا ایساده بودیم و منم کَلم همینجور هلیکوپتری داشت می چرخید تا بلکه احیانا یه همدوره ای ببینم ! آقا یهو  چشمم افتاد به پله ها (که مثه سالن سینما طبقه پایینو وصل می کنن به طبقه بالا)، تو این شلوغیو هیری ویری رئیس کوچیکه رو دیدم آخ!! آخه اونم سال پایینی ما بود ، ایییششسبز سرمو چرخوندم و نفهمیدم اونم دیدمون یا نه! داشتیم حرف می زدیم یهو جلومون سبز شد و سلاام و علیک و گف چرا اونور نیمدین بچه ها جم بودن داشتن عکس می گرفتن!! اَاَیی منظورش 83یا بود ! یعنی ما بریم با سال پایینتریامون عکس بگیریم!!! مهدکوودک!!! بعدم فوری گف من عکس بگیرم ازتوندلقک! حالا نگو تا ما رو دیده بدو بدو اومده عکس بگیره :)) نمی شد که بگیم نه !نگران زوری 3 نفری ، منو و همکارم و دوسم ، ایسادیم تا عکس بگیره! رئیس کوچیکه داشت چییک چییک عکس می گرفت ، حالا همکارم اصلا راحت نبود که این با دوربین خودش داشت عکس می گرفت ، از یه طرفم دوسم فک می کرد دوربین خودمونه دادیم به این و هی می گف نــــه بد شد دوباره بگیر :)) چییک چیییک آخر نفهمیدیم چن تا عکس چیکید ! بعدم دیگه پیچوندیکش و رفتیم . وااای کلا خیلی خووب بود . سوگند نامه مهندسیم خوردیم . البته چیزای دیگه هم دادن خوردیم اماسوگنده جالب بود ;) هرچند درس یادم نیی اما انگار به عنوان مهندس یه چیزایی متعهد شدیمخجالت ، خیلی خووب بود هرچند کم از همدوره ایا خودمو دیدم اما دلم برا درس و اینا تنگوولید .

واااای عکسمو ببینید D: دقیقا لباسا لیسانسیا همین شکل و رنگ بود :) .
خدایی همچین ذوق می کنم که انگار چه کردم! لیسانس بعد از هووونصد ساال اینقذه ذوق داره بچه!!

 

دیروز قرار بود از طرف سپ*اه بیان از ما بازدید کنن ، آخه می خواسن قرارداد ببندن می خواسن قبلش بیان با بر و بچ آشنا بشن و ببینین بچه ها خوبی هسیم یا نه. از روزه قبلش هی به ما سفارش که اینا سپ*اهین و رعایت کنید و جم و جور کنید و .... . کلا هر بار که قراره کسی بیاد ما رو نظارت کنه هی میان غیر مستقیم به من می گن جم کنم ،چون سرم خیلی شلوغهعینک میزمم خیلی شلوغ پلوغه هی به من می گن. خلاصه پریروز جم و جور کردیم و دیروزم با یه تیپه شپشیه سپ*اه پسند راهی کار شدیم . اولش رئیس روسا یه جلسه هایی باشون داشتن. طرف ١١ بود که یه دفعه رئیس کوچیکه خراب شده رو سر من که اینا الان میان اینجا و تو هم باید یه چیزایی بگی! حالا این 3پاهیا کجا بودن؟ پشت در اتاقه ما و بقیه گروها داشتن براشون حرف می زدن . تو این وضعیت اومده می گه تو هم باید حرف بزنی. شانس دوستامم که هم اتاقی بودیم برا یه کنفرانسی تهران رفته بودن و اتاقه ما پر از خالی بود .می گم آخه شما خودتون یه هفتس دارین مطلب آماده می کنین چی ببافین به هم حالا اومدی به من می گی ؟! وضعیتم مثه اینا هست که می گن کارم از گریه گذشته ، غش خنده بودم قهقههکه اینا پشت در ، من باید چی براشون توضیح بدم آخه ؟! می گه اولا یکم نخندینم بد نیس سبز و اینا از 3پا اومدن!! واا حالا هر چی !! 3 پا یا 4 پا! من نمی تونم آقاا . دهههههه . بد گف هیچی حالیشون نیس و هر چی گفتی گفتی و بعدم یه مشت انگلیش بلغور کرده که calm down و take it easy و ایناآخ . رفته و اومده می گه واااای اینا خیلی دارن می پرسن از کنکورم بتره و من هول کردم و .... استرس! جالب بود از سوالا ترسیده بود :)) آخه زمان دانشجویش پدر بچه ها رو با سوالا دری وری در میورد. همون موقع نوبت اتاقه ما شد . یه دفعه چشم باز کردم دیدم 10 ، 12 تا آدم ریخت تو اتاق . تازه بقیشونم جا نشدن بیرون ایساده بودن. مثکه 16 تایی بودن . یکی نبود بگه چه خبره اینجور لشگر کشی کردین . تا اون آبدارچی 3پا هم اورده بودن .اکثر حرفا رو خوده رئیس کوچیکه زد و یکم نوبت من شد . که اِاِیی بدی حرف نزدم . قسمت معرفیمون جالب بود . منو گفتن مهندس شاادی . واای فک کن . مهندس بغل. خوبه بعضی وقتا یه کسایی برا بازدید میان وگرنه که در حالت معمولی هِی و هُی صدامون می کنن ، اینا که میان می شیم مهــــندسسسسس بغل. حیف اینام اومدن و رفتن .حالا کو تا دوباره مهندس شیم :(

 

صبح ایساده بودم منتظر تاکسی . حس کردم یه ماشینی (بماند چه ماشینی!) یکم جلوتر من ایستاد و چن لحظه بعد یکم عقب اومد و داش یه چیزایی می گف. حس خوبی نداشم نمی خواسم گوش بدم اما گفتم من که اصلا تو این ماشینو ندیدم بزار شاید یارو آدرس می خواد . برگشتم گفتم بله خمیازه؟ به نظرم گف می شه برسونمتون ؟ چون درس نفهمیدم گفتم چی ؟! یعنی باورم نمی شد که همچین حرفی زده باشه! ‌آخه صبحه کله سحر عزرائیلم از من فراریه، قیافه چووووله چووول و دک و پوووز تو هم رفته ، سر جم افتضااااح . اصلا تو خیابونیم نبودم که این چیزا مد باشه! دوباره یارو گف می شه برسونمتون! حسابی خواب از سرم پرید. زیر لب گفتم برو بابا و اومدم عقب تر . کلا آدمی نیسم که حال بحث اینا داشته باشم وگرنه هر کی بود می گف آخه آدم نا حسابی به قیافه چپر چلاقه من نگاه کن بعد حرف بزن! اما خب من اصولا حوصله فک زدن ندارم . حالا دلم می خواد بگم ماشینه چی بود! احتمالا به خاطر ماشینش اومده به من گفته برسونمت. ماشینش رنو بود :)))))) فک کنقهقهه! همه پستشون به x3 و پرادو و ماشینا شاسی بلند می خوره بعد من! رنو برام ترمز کرد:)))

بعد از حدود 8 ،9 ماه امروز دوباره استخر رفتم. بدبختی منم مثه اکثر ایرانیا استعداده شکم دارم . نفس می کشم شکمم گنده می شه دوقلوووو! گفتم برم استخر شاید رو فرم بیام و اندامم تنااسف پیدا کنه عینک.حساابی بدنم خشک بود . هیچ انعطافی نداشم . یه بارم نتونسم یه عرضو کرال کامل برم ، دو بار نصفه رفتم ، بار دوم همچین ماهیچه ها کمرم گرفت که زوووری خودمو از وسط آب جم کردم کشوندم لبه استخر و کمرمو مالیدم یکم بهتر شه. اما بهر حال می خوام دوباره به دوران اوج ورزشیم برگردم ;)

بعضی وقتا آدم می خواد مودب باشه بتر گند می زنه . مثلا یه چن بار برام پیش اومده میام یه ضرب المثل خر دار بگم بعد این خرشو چون به نظرم ممکنه بد باشه حذف می کنم یه چی ضایعی می شه! مثلا چن روز پیش بود می خواسم بگم ما که خرمون از پل گذشت بعد روم نشد اسم خر بیارم گفتم ما که از رو پل گذشیم!! یعنی فک کن نقش خر رو برداشم و خودمو هنرپیشه اول کردم اونم در نقش خر! آخامروزم یه چی گفتم درس یادم نیس اما جا یه خر دیگه تو ضرب المثله دیگه نشسم ! داشم فک می کردم اگه یه دفعه بیام بگم خر ما از کرگی دم نداش و روم نشه خر و کرّه رو بگم و بخوام نقشه اینا رو بر دارم چی می شه!!

 

نمی دونم چرا اینقد بعضیا رفتارا ضایع و تبعیض آمیزی دارن. همین رئیس کوچیکه که یه سال از من کوچیکتره و صد بارم ازش گفتم اما بازم هر دفعه که سر و کلش سر کار پیدا می شه یه بساطی باش داریم کلافه . امروز یه جلسه آموزشی می خواس بزاره که یه چیزایی در مورده لینوکس بگه. دو تا دوسام می خواسن برن ، منم دو دل بودم برم نرم که یه دفعه اومد به یه دوسام گف خانم الف پس بیاین منتظریم! آقا اینو که گف اون یکی دوسم همچین بغض که اصلا کی ما رو آدم حساب می کنه و سفارشی الفو دعوت کرد دیگه من کجا برم! حالا اکثر کارا من با لینوکسه اون دوسم بیشتر ویندوز بعد اونو گفته بره. تا ظهر و بعد از ظهر حسااابی پکر بودیم که این رئیس کوچولو با ما خیلی بده به منم که اصلا مخصوص ارادت داره!شیطان حالا اینو داشته باشین. بعد از ظهر بود گف بریم یه جلسه دارم . تو جلسه موقع تقسیم کارا دوباره کار لینوکسیا برا من شد ویندوزیا برا بقیه! بعد گف فردا هم یه کلاس وُرد هست که شادی خانم حتما شما شرکت کنآخ!!! ای درد بی درمووون ، کلاس ورد؟!! همین دیگه اون کلاس پروفشنالا رو بقیه شرکت کنن این آشغال پوس تخمه ها رو شادی خانم! بعدم دوباره شروع کرد از داکیومنت نویسی من ایراد گرفتن و بلت نیسی با ورد کار کنی و ....!! من نمی دونم واقعا کاراش از عمده یا غیره عمد، دوسم که 3 سال از رئیس بزرگتره و ازدواجم کرده رو به شدت تحویل می گیره، منم که خب بالاخره باید یکیو این وسط هی قهواه ای کنه :( چن روز پیشا بود که بعده یه ماه سر کار رفته بودم گف داکیومنتایی که تحویل داده بودین خیلی خوب بود وگرنه الان یه دعوایی با هم می کردیم! گفتم راااحت باش شما همینجوری که همیشه گیر می دی و آبروریزی ، وقتیم به نظرت خوبه قوله دعواشو می دی !! خوشا قبلا که یه بزرگتر کوچیکتری بود ، ما با بزرگترمون حرف می زدیم از خجالت هزااار رنگ می شدیم اونوخت بچه ها حالا! یه جورایی کاملا اخلاقش بچه گانس و با اینکه چن بار حرفمون شده نمی تونم بگم از رو عمد با من بده ! بچس ، مثلا تو حرفاش خیلی وقتا از مامانش حرف می زنه!! مثلا چن روز پیش داش با یه دووساش حرف می زد گف به قول مامانم که می گه.... !! من با دوسام حرف بزنم هیچ وقت از مامانم و خونواده نمی گم بعد دو تا پسر با هم حرف می زنن می گه به قوله مامانم!! لوسه بچه ننه زبانزباناما بدبختی باید تحملش کنم! حالا فیلمه فردارو بگو . می خواد از سر شرکت داااد بزنه که شااادی خانم بدوو کلاسه ورد تشکیل شد تا احیانا بشری نمونه که نفهمه من ورد بلت نیسم!

 

سرورقی : این پست طولانیه اگه حال ندارین فقط سکانس دومو بخونین . نکته تستی خیلی توش داره . خووب خط بکشین زیرش D:

سکانس اول : امروز اولین روزی بود که بعد یه ماه دوباره کار رفتم . چون پریروز امتحان دادم باید از دیروز می رفتم اما تولد دوسم بود و چیزی نخریده بودم. صبحی به دوسام اس ام اس دادم که خواب موندم و روم نمی شه بیام! هر چند که خوب شد کادو نداشتم که نرم کار، آخه یه گلوله کرک و پشم خالص شده بودم و باید آرایشگاهم می رفتم. صبحه خروس خون به عبارتی همون کله ظهر زدم بیرون اول آرایشگاه ، بعد بانک رفتم، یه سری پول از حسابا در اوردم از اونجایی که به نظرم بانک a سود بیشتری نسبت به بانک b می ده ، پولا رو از بانک b بردم بانک a آخه بحث یه قروون دو زار که نیست 100 تومن ،100 تا تک تومن پوله کلی سود فرقشه !! تو بانک a یکی از بانکداره پرسید شما چقد سودتون با بقیه فرق می کنه؟ بانکیه گف سودا رو بانک مرکزی می ده همه یکسانن! مرسی! خلاصه ظهر ظهر وقتی کلی مغازه ها داشتن می بسن نوبت خرید کادو شد. می خواسم بلوز بخرم تو یه پاساژی که استثنا باز بود رفتم ،فوری پریدم تو یه شال و روسری فروشی، ‌گفتم یه شال کادویی می خوام . خانمه پرسید برا چن ساله؟ معمولا چه جور سر می کنه ؟ گفتم یه شال بدین آدمو لاغر نشون بده! چن تا روسری اورد. پرسیدم شما کی می بندین؟ گف تا 5 دیقه دیگه در پاساژو می بندن دیگه نفهمیدم چه جور یه روسری جینگووول مستان انتخاب کردم اومدم بیرون . خدا نکنه من یه خریدی بخوام بکنم ، به نیت بلوز رفتم بازار ، رفتم تو مغازه شال و روسری می گم شال می خوام ،آخرش روسری گرفتم . کسی نزدیکه تولدش نیست ؟ من می خوام براش کادو بگیرم ، نیت کردم خونه بگیرم چشمک، خب نیت مهمه هر چند تهش معلوم نیس شاید آفتابه مسی گرفتم D:

سکانس دوم : دیروز صبح که به دوسام اس ام اس دادم که نمیام یه دوسام زنگید ، گف می دونی برادر رئیس بزرگ فوت کرده و دیروز رفتیم مراسمش و اونجا یه همکارا که سر کار نیمده بود و دیدیم و تعجب کردیم چه جور خبر دار شده . دوسمونم گفته این که فوت کرده پسر خالم بوده !! یعنی این دوسته ما که هر روز با هم ناهار میخوردیم دخترخاله رئیس بزرگه!! حالا فک کنید ما همیشه سر نهار حرفامون فقط و فقط چرت و پرت گویی و جفنگ در مورد رئیس روئسا ! واای هر چی به بحثایی که کرده بودیم فک می کنم که چه جور ما داشیم حرف می زدیم در حالی که اینا دختر خاله پسر خاله بودن از خجالت آب می شم ! دوسم یه 2 3 سالی از من بزرگتره و رئیس بزرگ یه 50 سالی داره، ازنظر خونوادگیم دوسم و رئیس بزرگ ظاهرا خیلی فرق می کنن، حتی یه بار رئیس بزرگ به دوسم گفته بود اینجا محیط کاریه و دولتی ، یکم ساده تر بیا! آخه دوسم یکم تر و تمیز میومد و مثلا لباشم به جا سفید ماستی صورتی کالباسی بود و یه آرایشه خیلییی کم ، قیافشم با قیافه میکروبی من یکم فرق داشت . وقتی رئیس بزرگ اینجور گفته بود دوسم سرنهار داشت گریه می کرد که آدم اینقد درس بخونه آخر اینجور بش بگن ! فک کنین پسر خاله آدم به آدم بگه حجابت شله!! ایییییشش . من پسر خالم بم اینجور بگه همچین می بافمش تو هم که عمرا باز نشه . چقد ما اونروز دلداریش دادیم که بابا این جانماز آبکشا رو ول کن ، این چیزا رو نگن که بشون پول نمی دن ، بابا اینا چرکووول پاپتین شیطان، آدم ندیدن و تو ببخش و... . خلاصه حرفی نبود که پش سر رئیس بزرگ نزده باشیم هم از استادیش (استادِ یونیه) و هم از وضعه شرکت . چه استاده بدیه عمرا کسی با این پروژه نمی گیره و جونش می ره تا یه نمره به کسی بده و .... ( واقعا استاد معروفیه به سخت گیری و بد نمره دادن که واقعا بدم میاد از اینجور استادا! منم که معیار سنجش اساتیدم از خود راضی، ناراضی باشم یعنی طرف استاده بدیه) و .... یا این چه وضعیه اضافه کاریامونو نمی دن ، پول دادنشم مثه نمره دادنش، جونش می ره پول نمی ده . یا یه سری بود که دیگه داااغووون . فهمیده بودیم رئیس بزرگ با شرکتش قرارداد بسه و پولا ما رو اونجا میبره چیا که نگفتیم ، این از این جیبش درمیاره تو اون جیبش میزاره ، چه جور این پولا از گلوش پایین می ره ، اگه این ریش و پشما رو نداشت که فلان و ...... داغوووونااا منم که آتیش بیاره معرکه جلیییز ولیییز که آره هر چی من از شخصیت استادی این بدم میاد از فلان استاد خوشم میاد و اصلا همینه آدمی که خارج نرفته همه عمرش همینجا بوده تا نوکه دماغشو بیشتر نمی بینه و ...... خدااااااااااا الان سرم منفجر می شه فک کنین همه اینا جلو صمیمی ترین دوسام که یکیشون دختر خاله رئیس بزرگ بود . نمی دونم چی بگم تنها خوشحالیم اینه که یه ماه نبودم و حرفی نزدم :)) هر چند مطمئنم دوسم کسی نیس که چیزی به رئیس بزرگ بگه یا نقش جاسوس یا هر چی. اما من خودم فکرشو می کنم حتی اگه پسر خالم شمر هم بود دوس نداشم پش سرش این حرفا رو بشنوم ! من کمی حق می دم دوسم نگفته دختر خاله رئیس بزرگه اما باید می گف یه نسبتی با هم داریم که حداقل ما یکم خودمونو جم می کردیم :(( امرو داشیم با دوسام حرف می زدیم که بدبخت شدیم چه سه هایی کردیم و ... یه بچه ها اومد گف بحث چیه ؟ در مورده همینه که اینا با هم فامیل شدن ؟ می گم فامیل شدن؟!!! یه جور می گی اینگار نسبتشون نوه جده خاله خانباجیه ، متوجه ای اینا دختر خاله پسر خالن!! دوسم این حرفا رو به کسیم نگفته باشه ذاات اتفاق فاجعه س ، من که هنوز دوسمو ندیدم این هفته نیمده ، ببینمش نمی دونم چی باید بگم ؟ البته جز تسلیت. بهر حال شما از این داستان درس بگیرین و از دوستاتون دوری کنید :)) چه می دونم والا دنیا خیلی کوچیکه و خیلیا با هم آشنان اما خب بعضی آشنایی ها برا آدم گرون تموم میشه .

 

واااای اَنا برگشتم ! خودمم باورم نمی شه امتحانه کووفتی تموم ! الان بعد یه مدت که اومدم کمی خجالت می کشم و غریبی می کنم خجالتاما کم کم را میوفتم! خب اول شروع می کنم به دوسان سر بزنم . فقط وقتی اومدم می ترسم کسی منو نشناسه :(( فک کن بیام بگم سلاااام چطوری ، بعد بگن هااا؟ شما ؟ asl ؟!! asl می دونین چیه ؟ می دونین؟!! اَاَاَیییی چه جووواااات که می دونین asl یعنی چیه!! سبزمن برا این می دونم چیه چون این مدت به بلاگ سر نمی زدم اما تو چت که می رفتم =)))) حالا ولش کن ، منو که می شناسین ؟قهر یادتون هست؟ :(( خلاصه بعد این همه مدت اومدم واقعا فارسی صحبت کردن برام سوووو دیفیکلته ، آندرستند می کنید که ؟ الان بسیار دارم ترای می کنم که بتونم پرشیا صحبت کنم بات آی کَــــــنت. آآآخخخخ فکرشو بکن دیگه الااان می تونم با خیییال رااحت سیت کنم و فیلم ببینم بغل! آخه تو این مدته یه مااه خونه نشینی فقط فیلم می دیدم اما با خییال ناااراحت :( همش استرس درس و تست و کوفت داشتم ، فیلم زهرم می شد . می دیدی در روز یه 7 8 تا فیلم می دیدم اما یکیشم نمی فهمیدم ، از اونجاییم که به خاطر تقویت زبان داشتم فیلم می دیدم همه فیلما زیرنویس فارسی بود از خود راضیحالا فارسی نه ، عربی ، آنگولایی ، گینه بیسائو و .... هر زبونی جز انگلیش. mbc از 0 تا 10 از مین و ماکس و پرشین و افغانین و عربین و .... . انگلیسیم که به جایی نرسید اما عربیم باقلواااا . هل انت کیف حالک یا صدیقی ؟

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ