|
(آیکن خجااالت بسیااار) چی بگم والا سه هفتس رفتم الان اومدم چی چی
بگم!! خب فعلا عذر و بهانمو بگم ! راستش دو هفتس مامانم اومده واقعا
وقت سر خاروندن نداشتم و خیلی کم می شد سر کامی بیام. حالا اگه شد
جریاناشو بعد می گم. طی روزای آینده ایشالا میام به دوستان هم سر می زنم .
فعلا بریم سر جریان اینروزا شرکت یه بچه ها شرکت هفته دیگه داره
میره کانادا (اسم مستعارشو می زارم سوری) . دخترا تصمیم داشتیم یه هدیه
براش بگیریم و گوودبای پارتی در نظر نداشتیم . دیروز رئیس کوچیکه اومده
میگه شما نمی خواین برای سوری گوودبای پارتی بگیرین ؟ فردا آخرین روزیه که
می شه کاری کردا چون از شنبه ماه رمضونه. بعدم شروع کرد پیشنهاد دادن که
می شه همینجا کیک بگیریم و یا بریم بیرون شام بخوریم یا اِل کنیم و بِل و
.... دوستم گفت والا ما خودمون یه کادو می خواستیم بگیریم و حالا با بقیه
بچه ها صحبت کنیم نتیجشو می گیم . بعد از شور و مشورت بسیار گفتیم نهار
پیتزا بگیریم دور همی ، ما هم که از قبل می خواستیم گُلِ نقره بگیریم همونو
هدیه می گیریم. بعد از ظهر رفتیم به رئیس کوچیکه طرح تصویبیو بگیم . رئیس
کوچیکه خودش هوول تره همه ، آخه سوری تو گروهه ما بود و نوور چشمی این رئیس
. من و دوستم رفتیم بگیم برنامه این شده خودش یه لیست گذاشت جلومون که به
نظرم اینا خوبه بگیریم! گفتیم منتظر دستور شما بودیم چی چی بگیریم! خلاصه
سرتونو درد نیارم چون جریانش مفصله چه جوور اون وسط با لنگه کفش منظورا
تفهیم شد. آخرش قرار شد کیک بگیریم که کیکو خودش گفت می گیره من گفتم
بشقاب یه بار مصرف میارم چون تو خونه دازم و چاقو و چنگالو رئیس بیاره . به
من گفت روله فکس هم بگیر و دوستم مداد رنگی بیاره تا همه رو این روله
یادگاری بنویسن. کادو هم زوووری قبول کرد که گل نقره بگیریم از طرف دخترا
و رئیس کوچیکه! می گفت ما سی دی کینگ به هم می دیم ( کینگ سی دی ایه که یه
عالمه نرم افزار برا نصب داره) سر اینم کلی دعوا که بابااا دخترا به هم سی
دی ، دی وی دی کادو نمی دن . امروز
بعد ساعت اداری قرار بود پارتی در محل کار برگزاار بشه . تابستونا ما تا
2:30 می کاریم . تا ساعت 3 هر چی ما نشسته بودیم دیدیم اونا هم نشستن ،
بعضی بچه ها یکم عجله داشتن که برن خونه. من رفتم به رئیس کوچیکه گفتم نمی
خواین شروع کنین ؟ گفت چرا برین بچه ها رو دعوت کنین تا بریم! اییییشششش
ما بریم بگیم؟!!
رفتم به سوری گفتم، اونم چون 6 تا دندوناشو پر کرده بود و کشیده بود اصلا
نمی تونست حرف بزنه گفت من نمی تونم . به رئیس کوچیکه گفتم ما به دخترا می
گیم شما هم پسرا رو بگین . دخترا رفتیم نشستیم و مثلا جشن شروع کردیم. یکم
بعد آقایونم فس و فس رسیدن . اولش هیچکی هیچ حرفی نمی زد و هر کی برا خودش
سووت سووت:-" . بعد رئیس کوچیکه اومد گفت خب حالا هر کی یه خاطره از سوری
که داره بگه و سوری هم یه خاطره از اون شخص بگه . بعدش تقریبا فضا تغییر
کرد و برنامه شاد شد . خاطره ای هم که من گفتم ماله این روز
(جریان من و سوری و رئیس کوچیکه ) بود . تو حین تعریف خاطره ها رول کاغذیو
باز کرد جلو همه ، مداد و خودکار رنگیو ریختیم رو میز و گفت هر کی هر چی
دوست داره بنویسه! خلاصه داشتیم خاطره می گفتیم و عکس می گرفتیم و روله هم
جلومون باز کرده اصلا نوشتنمونم نمیومد چی چی بنویسیم . کم کم یه چیزایی
شروع کردن به نوشتن مثلا موقع خوردن کیک رو به رویی من حسااابی احساساتی
شده بود و چنگال و چاقو گذاشته بود رو کاغذ روله و داشت عکسشونو می کشید و
منم دستمو برگردوندم و می خواستم شروع کنم به کشیدن که همون رو به روییم
گفت شادی دستتو نکش وگرنه منم مجبور می شم کفشمو در بیارم و پاهامو بکشم
:)) جالب بود همه ماشاالاااا زبوووون شده بودن ! حسابی شرمندمون کردن با
حرفا! این وسط رئیس کوچیکه هم کم نمی زاشت و کلی چیز حداقل بار من کرد.
البته زبونه اونو که می دونستم اما بقیه هم معلوم شد آب نیست وگرنه پسرا
همشون شناگرا ماهرین .
|