تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

چون چند بار در مورد کارم و رئیس و اینا سوال شده یه توضیحی در این مورد بدم. کار من شبکه و امنیت شبکه و اینا حساب می شه و بیشترشم تحقیقاتیه .یه پروژه مخابراته که مدیرش یه استاد دانشگاس . حالا چرا رئیس کوچیکه که از من کوچیکتر رئیس شده . این رئیس کوچیکه خییلیی کار بلته،‌ یه سال از من کوچیکتره و یه سال بعده ما اومد دانشگامون و از اونایی بود که معروف بود هم به تووپی هم به اذیت و آزار و مچ گیری و ... . خلاصه یه جورایی خیلی تووپه. الانم دانشجو فوقه. رزومش عاالیه ، برا دُکی شدن یه جا خیلی خوب می تونه اَپلای کنه. تو مسابقات جهانی و اینور اونورم رتبه و اینا اورده. تو کار هک و امنیت و .... . خیلی وقتا می بینین مثلا یه سایتی بالا نمیاد، مثلا این مدت خیلیا داشتن سعی می کردن سایتا دولتی اشغال پخش کن رو بش حمله کنن و نزارن بالا بیاد ، یا مثلا همین بلاگفا می گن بش حمله شده و قاااط می زنه و اینا .این کارا رو می تونن بکنن منظورم این نیست کارمون اینه ، ما برا جلوگیری از این چیزاییم ، البته این یه نمونه خیلی ساده و الکی بود گفتم که یکم قابل لمس تر باشه امنیت یعنی چی مثلا. خلاصه رئیس کووچیکه واقعا توپه و استاد هم باش مشورت می کنه چی کار کنه و اینا .

حالا جریان امروزو بگم:))) گفتم که یه تعدادی کارآموز برا تابستون پیشمون اومدن. ما یه سری مطلب به اینا یاد دادیم و یه امتحانی گرفتیم . صبح که سر کار اومدم کسی تو اتاق نبود. وقتی اومدم رئیس کوچیکه اومد گفت تو این برگه امتحانیا که پیشه تو هست ببین فلانی چند شده . منم دیدم بد نشده بود. گفت خب از قسمت شما نمرش خوب شده اما تو قسمتای دیگه که بچه ها صحیح کردن زیر نصف شده و باید بش بگم که ما نمی خوایمش. گفت چه کار کنیم، یکی باید بره بش بگه که یکم خشن باشه و من نمی تونم برم بگم!! گفتم شما نگران نباش به اندازه کافی خشن هستی و از پسش بر میای. یه دفعه بی هوا گفت "مثه اینا هست دختر پسرا برا خواستگاری و آشنایی می رن می خوان آشنا بشن ،‌دیروز (تاریخ دقیقش یادم نیست تو اوون شُک حرفاش اصلا یادم رفت گفت کی خواستگاری رفته بود!) رفته بودم با یکی آشنا بشم جلسه خواستگاریو اینا ، ساعت ٧ قرار داشتیم دختره ساعت ٦ زنگ زده که آره من تازه از خواب پاشدم و .... . بعدم رفتیم یارو بهم گفت خشنی و البته منم خوشم نیمد ازش!!" منم در اینجا نقش ماادر عروس گفتم چیی؟!! تو خوشت نیمد؟!! آخه تو چه کاره ای که از طرف خوشت نیاد!؟‌ مطمئنا اون خوشش نیمده! بعد برگشتیم سر همون بحث کارآموزه ! هر چند من تو همون جلسه خواستگاری موندم :)) منو می گی دیگه اصلا مگه جم می شدم؟! آخه شما فک کنین یه همکاری یه سال کوچیکتر شروع کنه جلسه خواستگاریشو براتون بگه!! خداایی فک کرده من جای  نـَن جونشم ! منم که بی جنبه ای در نوع خود بی نظییییر! دوستم که سر کار نبود فوووری زنگیدم بش و جریانو براش گفتم! اون یکی تو اتاق بغلی دستشو گرفتم بردم بیرون جریانو براش گفتم و ... . خلاصه به هر عابری رسیدم جریان ملاقات و خواستگاری براش گفتم=)) اصلا امروز که نتونستم کار کنم سر جام فقط داشتم به خودم می پیچیدم تا یهو بوووم منفجر نشم! آخه خیلی جالبه این پسر ظاهرا مخلس ( mokh less)شده ! این حرفش اینقد عجیبه که الان دارم فک می کنم حتما دوستام فک کردن من خل شدم و توهم زدم که این همچین چیزی برام تعریف کرده! یه بچه ها که از قبل از دست رئیس حساابی عصبانی بود بعد تعریفِ من گفت من اصلا هیییچ ناراحتی از این ندارم این ظاهرا رسما کرکره کشیده پایین تعطیییل! =))


 

دیروز دوباره با این رئیس کوچیکه حرفم شد! چه کار کنم زیر بار حرف زوور نمی رم هی با این دعوام می شه! دیروز بش گفتم من 3 شنبه نمیام گفت اُکی . بعد اومد بپرسه تازگی چه کارا کردم . داشتیم حرف می زدیم و من می گفتم واااای کارا خیلیو و اینا آخه هر بار یه لیست بلند بااالا میاره که خب کارا چیاش انجام شده ، هر بارم یکی دوتاش بیشتر انجام نشده و هی می گم بابا اینا رو کم کن من این همه کار نمی تونم . خلاصه بحث زیادیه کارا بود . بعد گفت خب 3شنبه که شما نیسین و 4شنبه هم من نیستم ، یهو من که ایییششااالا لاااال شم در چنین مواقعی ، گفتم خب می خواین منم 4شنبه که شما نیسین نیام و اگه 3شنبه کاری داشتین بگین! یه دفعه گفت پس الکی می خوای نیای هاااا!؟! (یعنی گفتم من برام فرق نداره 3شنبه یا 4شنبه نیام فقط می خوام یه روز نیام) من دو هفته پیشم بش گفته بودم من می خوام یه روز در هفته نیام ، گفت فعلا کارا زیاده بیا . گفتم آره من خستم می شه این همه کار کنم و می خوام کمتر بیام! قبلا هم من 80% بقیه میومدم و این مدت که کامل اومدم خسته شدم و نمی تووووونم و خستمه بابااااا . ااااااه اصلا درک نمی کنن من همه خرید و کارا خونه و همه چی رو سرم ریخته!! گفت کارا زیاده شما هم که نمی خواین بیایو اینا . بعد صحبت ارائه ای که برا کارآموزا دادم شد و گفت از نظر ساعتی خیلی براش وقت گذاشتی (1شنبه گفت 3 شنبه ارائه داری ، 1 شنبه 2شنبه که برا دری وریای که می خواستم خوورد کاراموزا بدم وقت گذاشتم خیلی بوده یعنی!) بعد گفت از نیلوو یاد بگیر (نیلو یکی از دوستامه ، همکلاسی دانشگاه ، الانم همکار) ، 1شنبه بش گفتم 2 شنبه ارائه داری راحت رفت ارائه داد!! می گم مگه قراره همه چیو به شما بگه، نیلو اون شب تا صبح بیدار بود مطلب آماده می کرد مگه قراره به شما بگه چی بش گذشته (یادم رفت بش بگم که اونا دو نفری رفتن ارائه دادن یعنی نیلو با یه بچه ها دیگه، دو نفری برا ارائه وقت گذاشتن). یه مقایسه الکی با اطلاعات نداشته و غلط خودش انجام داد که یعنی من بچه بدی هستم . نمی دونم شما اگه باتون با تبعیض رفتار می کردن چه کار می کردین؟ خیلی وقتا دیگه هم شده از من ایراد می گیره مثلا پریروز بود گفت وقتی تو داکیومنتات می نویسی computer باید به صورت COMPUTER باشه ( همه ایرادیایی که می گیره در همین حده) گفتم محااله من اینو اشتباه نوشته باشم چون قبلا این ایرادو گرفته بودین و من هرچیو اشتباه کنم کوچیک بزرگیو درست می نویسم . گفت اِاِ خب شاید ماله بقیه بوده!! می گم شما ایرادا بقیه هم باید به من بگی!! رفتم داکیومنتا بچه ها رو دیدم ، داکیومنتی که خود رئیس کوچیکه تایید کرده بود و هیییچ ایرادی ازش نگرفته بود دقیقا computer نوشته بودن ، بعد تمام داکیومنتا خودمو چک کدرم همش درست بود. دیروز آخرش گفت خب حالا اگر هم می خوای 3شنبه نیای اما بعد ..... گفتم اما بعد جبران می کنین نه؟! گفت چی؟!! من؟!! تا حالا طوری رفتار کردم که یعنی دارم تلافی می کنم؟! من چی بگم بش؟ روزه روزش با من نمی سازه ؟! خلاصه الان هم الکی بش گفتم 3شنبه نمیام فردا شییییک باید پاشم برم ، هم الکی باش بحث کردم . منم که زبونم درااز اصلا تو بحثا براش کم نمی زارم! تا تابستون تمام شه و بره سر درس و مشقش باید چییی بکشم.

پاورقی : یکی از دوستان لطف کرد این عکس خوشگلو برام گذاشت ، عکس من و رئیس کووچیکه :)) دقیقا همینجوری هستیم ، یکم پوششا فرق می کنه ;)

 

تو پست قبلی گفتم اگه بشه جریان ارائه ای که برا کارآموزا که تابستون پیش ما اومدنو بگم . 3شنبه هفته پیش بود . قبلش خیلی حسه ذوق و شووق داشتم می رم براشون حرف می زنم اما دوستام که روز قبلش رفته بودن گفتن خیلی پسراشون بد بودن و همش حرف می زدن و می خندیدن و اذیت می کردن و ... مثکه دوستم یکم باشون حرفش شده بود خلاصه به من گفته بود حواست باشه شلوا دسشون ندی . ساعت 8:30 ارائه داشتم، محل ارائه تو یه ساختمون دیگه بود که با جای ما یه 5 دقیقه ای پیاده راه بود. با دوستم تقریبا 8:30 راه افتادیم . رسیدیم اونجا داشتم مثلا پروژکتور و به لپ تاپ وصل می کردم ،حالا فک کنین من به عمرم دست به پروژکتور برا ارائه نزده بودم بییییق بییییق . کابل پروژکتورو به لپتاپ وصل کرده بودم و هی داشتم رو دکمه on/off پروژکتور می زدم که یهوو یه پسرا گفت کابل برقشو نزدین ! منو بگی برا رفع ســـه همون اول زووتر از همه نیشم رفت! کابل برقشم وصل کردیم اما هیییچ خبری از تصویر نبود باید تصویر مانیتو رو دیوار میوفتاد اما نمی شد ، ما هم بلت نبودیم که! خلاصه افراد اون ساختمون یکی یکی اومدن تا اینو درست کنن اما نشد که نشد! آخرش گفتن خب لپ تاپ مشکل داره، رو یه کامپیوترا ارائه بده! به چه بدبختی کابل پروژکتور زدیم به یه کامپیوترا و فایلامونم ریختیم رو کامپیوتر (آخه پشت سیستما بسته بود خیلی سخت بود می خواسیم کابل یا حافظه فلش پشت کامی بزنیم ) فایلا رو رو که ریختیم رو کامپیوتره حالا می بینم وااای اینجا که office 2007 نداره منم فایلمو 2007 سِیو کرده بودم ! دوباره فلشو بکن بزن به لپ تاپ فایلو 2003 ذخیره کن دوباره بزن به کامی! وااااای خدااا این کامیه اصلاا office نداره!! حالا چه جور ارائه بدم؟!کلافه همه بچه ها هم همینجور نشسته بودن پسرا غر و لند! دیگه دخترا اومدن همکاری کردن فایلا رو گرفتن یکی html برام کرد یکیم pdf کرد ،ارائمو شروع کردم از رو فایل pdf دادم!! ساعت 9:45 شروع کردم ارائه دادن . همون موقع یه پسرامون رسید ،دوسم بش زنگیده بود بپرسه لپ تاپ چه جور به پروژکتور وصل می شه، اومد و گفت آره باید اینجور کنین تا وصل شه! اِاِییییی که بمیرییی شیطان. من همون موقع زیاد عصبانی نبودم تو کفه بچه ها بودم و حسه معلمیو اینا گرفته بودم و کلا سعی کردم برنامه شادی داشته باشیم !! اما بعد که به عمق مسئله فک کردم اعصابم خورد شد. آخه همه چیو این پسرمون دست گرفتن مثلا همین لپ تاپ و پروژکتورو و ... بعد این موقع ها که می شه می کشن کنار! بگو مرده بودین ، تک تک این ساختمون اومدن تا این پروژکتورو وصل کنن نشد .سر کار هم هر چند وقت یه بار ارائه داریم اما پسرا این چیزا رو درست می کنن ، روز قبل برا دوستمم اومده بودن وصل کرده بودن به ما که رسید آسمون .... :-" . ظهر که شد دوستم زنگید که رئیس کوچیکه لپ تاپو می خواد. گفتم تا 10 ، 15 دقیقه دیگه میام .دوستم به رئیس کوچیکه گفت 10 15 دقیقه دیگه ، گفته بود نـــه دیره زوووتر بیاد!! خودشون نمی تونم 15 دقیقه معطل شن بعد 15 نفرو بیشتر 1 سااعت معطل کردن. بعدم که اومدم کار اصلا یه کلمه از من نپرسید چی شد چطور دادی . اما دوستم روز قبل ارائه داشت ازش پرسید چطور دادی در صورتی که این رئیسه دوستم نیست. حس مسئولیتشون منو کشته

 

یه سری کاراموز برا تابسون قراره بیان پیش ما کار کنن (درس کارآموزی لیسانس که یه تابسسون می ری یه جا کار می کنی) دو سه روز پیش برا اولین بار قرار بود بیان . ما اصلا خودمونم جامون تنگه برا همین همه پسرا شرکت به تکاپو افتاده بودن برا اینا جا پیدا کنن ، کلی همه میزا و کامپیوترا رو جابه جا کردن تا بلکه برا این 4 5 نفری که قراره بیاد جا پیدا شه. هم صندلی کم بود ، هم کامیا هم میز و هم همه چی . خلاصه الان مثلا یه جور جاها شونو درست کردن ، ما رو Mp3 ریختن رو هم تا همه جاشون بشه. حالا جای من که زیاد دست نحورد اما دوستم که کنارم می شینه الان بیاد یه حرکت کششی بکنه دستاشو بخواد یکم ببره عقب هر دسیش تو صورت یکی میاد پایین! روی میزه ما، من و دوستم می نشستیم یه میز فک کنم 180 200 سانتیه ، که دو طرفش و وسطش پایه هست الان یه طرف پایه من می شینم اون یه طرف پایه دوستم و یه کاراموزا! پشت سرشونم یه پسرا !! عکس اتاق کارو با طراحی حرفه ای که با 3Dmax درست کردم پایین می بینید!! از خود راضینـــه آخه تو رو خداا نگاه کنید! دوسم بیچاره که تو حلقه این دو تا ، اینور منم تو درِ اتاق می شد دیگه وگرنه یکیو کنار منم می زاشتن ! جامون اصلا مناسب نیست. اینقد آدم معذب می شه که نگووو، زوووری نفس می کشیم . فک کنید این رئیس کوچیکه و اون یه پسرا دقیقا رو مانیتور ما نظارت دارن! بابا شاید ما یه سر بریده ای چیزی رو مانیتور داشتیم. رئیس قبلا هم اینجا بود اما چون دانشجو هست خیلی وقتا نبود ، حالا تابسونیه هم رئیس کوچیکه صبح به صبح بدووو میاد سر کاره ، هم برداشتن این پسره رو اوردن پشت سر ما. حالا جالبه صندلیم کم داشتیم ، سر جاها بحث و دعوا بود که یه دفعه یه پسرا از اونور گفت پیشنهاد می کنم آهنگ بزاریم بعد بشینیم رو صندلیا (بازی دوران بچگی :) ) آقا اینو گفت من درست نفهمیدم چی گفت ، آخه تو اتاق ما نبود یه دفعه دیدم بوووم بچه ها اتاقه ما و اونوریا پــــخــــش زمیین! منم مثه هااج و واجا دارم فک می کنم چی شد، فقط کلمه آهنگو شنیده بودم ، بعده کلی که همه خنده هاشونو کردن و بساطش جم شد یه دفعه فهمیدم چی گفته حالا همه سااکت من بووووم! خیلی ضایع بود. آخه بگو شما با این همه بی امکاناتی این همه کاراموز گرفتین . امروزم من برا کاراموزا ارائه داشتم یه چیزایی بشون یاد بدم که اونم خودش حدیثه مفصله حالا اگه شد بعد می گم.

پاورقی : اگه چیزی خواستین طراحی کنین من آمادگی همکاری در زمینه های حرفه ایو دارم . نمونه کارم که گذاشتم :))

 

واای که دیگه چه بهانه ای بیارم کرکره اینجا رو کشیده پایین :(( بابا چه کار کنم باورتون نمی شه اینجا تو خونه چقد هوااا گرمه. نه که بهانه الکی باشه ها نـــــه!! نمی دونم کولرم چه شه  که آب بهش نمی رسه (کولر آبیه، ه تو خوده خونه نصبه یعنی بالا پشت بومو اینا نیست) خلاصه آب بش نمی رسه بعد وقتی روشنش می کنم فقط یه باد گرمی می ده ، اصلا نمی دونم این کولر در نهایت داره خونه رو خنک می کنه یا داره گرمش می کنه . خونه بیشتر شبیه حموووومه. دستمم به هییجاا بند نیست . اصلا این چه صیغه ایه که من زمسونا باید حواسم باشه شوفارا نشتی آب نداشته باشن تابسونا باید بینم چرا کولر آب نداره . همش یه جا می لنگه دیگه! فعلا باید صبر کنم تا یه ماه دیگه مامانم بیاد ببینه چشه!( آخه کولر تو انباریه که تووش پُره وسیله ها ایه که بیشترش ماله مامانمه. باید بیاد برشون داره تا یکیو بشه بگیم بیاد کولرو ببینه. اینجور نمیشه تا زیر کولر کیییپ تا کیییپ وسیله چیده شده.) داشتم می گفتم خیلییی هوا گرمه خییلییاا . من اصلا هیییچ کار نمی تونم بکنم اصلا نمی تونم سر کامی بیام . فقط یه جا خونه هست که کمی باد می خوره بش .یه قسمتی از  مبله که تمام طول روزمو رو همونم! حتی چند شبیه رو همون قسمت مبل می خوابم چون می ترسیدم تو خواب یه دفعه از گرما هلاااک شم :( خلاصه فعلا تا آبپز نشدم برم دیگه . سعی می کنم  حداقل اگه بشه پستامو سر کار بتایپم که خونه فقط آپ کنم حالا تا ببینم :)

 

اَی که گِل بگیرن در این بلاگفا رو هزاااار باره، بلاگه منم رووش ! هر بار که میومدم یه چی بنویسم بلاگفا نمیومد بالاا ، وقتی اون میومد بالا من نمی تونسم چیزی بیارم بالا! کلا این مدت یه جو دِپی دور و برم بود :( سر کار همش بحثا سیاسی بود فیلم عکس حرف و ....
خب حالا بی خی بعد این همه مدت اومدم این حرفا رو نزنم دِپسرده تر می شم . بریم سر روزمره گیمون!
رئیس کوچیکه مون(کسی یادشه شخصیتا بلاگمو D: حالا زیادم مهم نیسن خلاصش این بود رئیس کوچیکه یه رئیسیه که یه سال از من کوچیکتره) آره داشتم می گفتم تابسون شده و این رئیس کوچیکه درس و مدرسش تعطیل شده دو سه روزیه درست میاد سر کار. امروز دوباره شروع کرد به گیر دادن به من. صدام کرد و گفت خب یکم دعوا کنیم نگرانوااای خداااا دوباره شروع شد. دوباره به داکیومنتام ایراد گرفت که عامیانه می نویسی و این جملات نوشتاری نیست و .... بابا من دوست دارم با مخاطب صمیمی باشم!بغل فک کنم یه جوری همین انشا بلاگیمو بر می دارم تو داکیومنتا کاری پیاده می کنم. البته اون که حرفاش الکیه، فقط یه گیری به من بده . بعد که خوب بلند بلند دعواهاشو کرد، جوری که طبق معمول همه شرکت شنیدن، گفت خب نحوه حرف زدنم خوب بود دیگه! ( آخه یه باراعصاابم اینقدر وز وزی شده بود پیش رئیس بزرگمون زااار زاااار از دستش گریه کرده بودم:((. قبلا نوشتمش مفصله ، خلاصه رو اون حساب گفت دعوا کردنم خوب بود دیگه!!) گفتم شما وقتی حرف می زنی تا اون دربونه دمه در و اون باغبونا بیرون می فهمن داکیومنتا من مشکل داره! گفت خب باشه دفعه دیگه می ریم فلان اتاق که کسی نفهمه (قول دعوا بعدیم گرفتمابله) بعدش شروع کرد تعریف کردن که آره شما یکم دقت کنی حلّه و خیلی باهوش و با استعدادی و ..... گفتم باشه دعواهاتو که کردی ، نمی خواد دیگه هندونه ...؟! هندونه...؟! یه ده بار هندونه هندونه کردم، آخه نمی شد بگم هندونه زیر بغل! ضایع بود. مونده بودم بگم نمی خواد هندونه قااچ کنی؟! هندونه بخوری ؟ هندونه بلند کنی؟! تهش فک کنم گفتم نمی خواد هندونه دستم بدی!! کلا ارادت خاصی به ضرب المثلا فارسی دارم . این حرفا تو اتاقی رد و بدل شد که همه بودن چیزه مخفی نبود، کلا ضایع شدن من عمومی و در جمع صورت می گیره. آخرش گفت خب این داکیومنتا یکم سلیقه ایه و باید سلیقه داشته باشی و یکم قشنگ باشه و ... و بعد گفت به قول مادربزرگم که می گه بین نوه هام تو از همه بدسلیقه تری! این نقل قولاش از خواهر و مامان و نَن جوون و اینا منو کشته! گفتم راست گفتن، الانم داکیومنتا من ایراد نداره تو سلیقه نداری! با این بلبل زبونیا که من کردما فردا همچین چرب و نرم نزاره تو کاسم خیلیه .

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ