تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       
روز مادرو به همه مادران تبریک می گم قلب متاسفانه بلاگفا تو این روزا مثه خیلی سایتا دیگه سایتا تو کما بود و نشد تبریک درست حسابی بگم . ایشالا همه مادرا و خانما شاد و سالم باشن :)

من الان بشدت احساس سرخوردگی، دِپرسی، بزی و گاگووولی و هر چی حس خوبه دیگسو با هم همچییین یه جا قلمبه تو خودم حس می کنم جااااتووون خاااالی . واقعا نمی دونم چی بگم؟! نمی تونم چیزی بگم . همه راه ها ظاهرا بن بسته . sms ها هنوز نمی ره ، خیلی سایتا مثه یو*تیو*ب و فیس*بوک قیل تر شده و بقیه سایتام به واسطه سرعت عااالیه اینترنت نمیان ، دانشگاها تعطیل و .... و کلی چیزا خوبه دیگه . نمی دونم والا . شِکر خوردم که رفتم رای دادم هر چند می تونم بگم ناراحت نیسم ، بهرحال اتمام حجتی بود که باید می شد ، من شخصا به گووور خودم می خندم اگه بگن فلان قدر می دیم بیا برا رای ریزی همین انتخابات دوباره شرکت کن! اگه از همون اول نظر خودشونو مستقیم می گفتن که ما صلااح می دونیم این دوباره رئیس باشه و شما گووسفندا ساکت! کمتر شلوغ می شد و این جوونا بیچاره کشته و زخمی نمی شدن :(( . ما که خودمون می دونیم چه خبره ، امیدوارم همه دنیا بفهمن اینهمه ملت نیمده بودن که این دوباره رو کاار بیاد . عجب تو دهنی خوردیما ! چه 4 سالی داشته باشیم  بااااقلواااا . پریروز از سر کار بر می گشتم ، تو خیابون این پول به گیرا ا.ن ریخته بودن تو خیابونا رو اعصااااب . همین نون به نرخ روز خورایی که پول بشون بدی به خواهر و مادر خودشونم رحم نمی کنن ، با موتور به قصد اذیت چه کارا به اسم خوشحالی نمی کردن، همینایی که اگه یه زمانی دوباره ان*نقلاب بشه زوتره همه سه تیغه می کنن و فوکول کروات و ..... .

 

(امروز تقریبا ١ بامداد از ماموریت برگشتم ، حالا اگه شد جریان تهرانو بعد می گم اما الان .... )‌

می خوام یه اعترافی بکنم ، نمی دونم چه جووری بگم :((( من .... من .... من .... چی بگم؟!! :( من ٤ سال پیشا ، ٤ ساال پیش چیزه ٤ سال پیش چیز شد! نه یعنی ٤ سال پیش که چیز نبود که بعد من به ... به .... چیزه . همون دیگه :(( فهمیدین که؟ خدا رو شکر رااحت شدم D: . راسش اصلا 4 سال پیش نمی خواسم رای بدم، نه که رای ندادن خوب باشه نـــه اما کلا هیچکی تو خونه نمی خواس رای بده . اون موقع اینقدراا همه تو ترییپ رای نبودن . بعد داشتم با یه همکلاسیام می چتیدم که گف با خونوادش رفتن به معین رای دادن ، کلا آدم لج بازی نیسم اما جو گیر شدم و برا اینکه مثه اون رای نداده باشم تک و تنها شناسناممو برداشم رفتم گلاب به روتون به ا.ن رای دادم :(( قبلش یه دوسام که عضو جامعه اسلامی (یه گروهی خفن ذووب شده!)بود و بعد هر ترم اردو مشهد و اینور اونور می رفتن کلی از این تعریف کرده بود و مشهد دیده بودش می گف چه آدم خوبی بود و .... منم مرامی به این رای دادم . تو حوزه رای گیری که بودم منتظر یه فرصت بودم که کسی رو دسم نگاه نکنه تا بنویسم ، داشتم هی دس دس می کردم که یه خانمی با دخترش بود گف وااا خب معلومه دیگه ! معییین!! منم حرصم گرفت جلو چشماش نوشتم ا.ن !! تو این 4 سال ازم می پرسیدن رای دادی؟ می گفتم سفید انداختم :)) آخه مگه آدم روش می شه بگه چه کار کردم!! امروز رفتیم برا جبران! حدود 1.30 تو صف بودم خییلیی شلووغ بود . بهرحاال امیدوارم بقیه کساییم که احیانا 4 سال پیش گوول خوردن الان جبران کنن ;)

 

وااای فک کنید ، من داارم می رم ماموووریت یووووهوووو ابله، یه ماموریت کاااری . خیلی حسه خوبیه ، انگار مهندسی آدم کاامل می شه . کمتر 2 ساعت دیگه با بر و بچ تهران می ریم . یه کنفرانس و همایش و این چیزاس که تقریبا به کارمون ربط داره . رئیس رئسامون گفتن هر کی می خواد بره بگه ما ثبت نامشو انجام می دیم و پول ثبت نامو هتل و ... رو می دیم اما هر کی بخواد بره باید مرخصی بگیره! یعنی ماموریت می ریم اما مرخصی گرفتیم :)) حالا قسمت مرخصیو بی خی ماموریتو بچسب . من که اصلا فکر همایش و سمینارو اینا نیسم ، فقط فکر بازیو صفااا و سیتی ، عشق و حااال D: داشتیم با بر و بچ حساب می کردیم چن نفریم و بازی حکم می شه کرد یا نه . دخترا درست 4 نفر بودیم بعد یکی گف نمیاد من دِپ که اَییی حکم 3 نفره که نشد بازی!! بعد شدیم 2 نفر ! اَاَاَاَیییی پَه حکم 2 نفره!!!! :)) خدا رو شکر آخر سر 4 نفر شدیم که امروز به سمت پایتخت حرکت می کنیم و یه چن نفریم فردا حرکت می کنن . وسایل لهو و لعب من می برم نیشخندهر چی گشتم هیچکی منچ و مارپله نداشت :( اونم خیلیی حال می داد . یادش به خیر اون موقع ها یه مدت با خواهرام و بابام افتاده بودیم رو دوره حکم ، یه مدتم با مامانم منچ بازی می کردیم :)) . برا گشتن نمی دونم اصلا تهران موقعیتش خوبه برا بیرون رفتن؟! نریم یه دفعه بگیرنمون یا زخم و زییل شیم ؟!! :( این ماموریته ما هم چی زمانی افتادا ، می بینی از هتل نمی شه در بیایم! بهرحال مامورت همه چیش باحاله . اولییین ماموریییت من دارم میام بغل

 

یه هفته بیشتره لال مردم!! هی هر چی می خوام بیام یه چی بگم هیچی ازم در نمیاد! سبزآخه این مدت رئیس کوچیکه هم نبوده دیگه هیچ ماجرایی نداشیم :)) یکم دیگه تولد بلاگیه عزیز . یه ساااالش می شه . چقد زود گذشت ، آدم باورش نمی شه . می گن بچه ها زود بزرگ می شنا، انگار همین دیروز بود به دنیا اومد! یک سااال گذشت، به همین ناراحتی! یادش به خیر پارسال این حدودا یه عالمه تعطیلی بود . یادتونه؟ happy ertehali day نیشخند همین تعطیلیا باعث شد یکم وقت پیدا کنم و بلاگیو ایجاد کنم . حالا امسالو حال کردین . همه تعطیلیا به پنجشنبه جمعه افتاد! یکی شهادت حضرت فاطمه که 5 شتبه هفته پیش بود و 14 ، 15 خرداد که این پنجشنبه جمعه بود . برا منی که پنجشنبه ها کار تعطیله واقعاااا فاجعه بود :( همش ماالییده شد رفت :(( خلاصه حالا بلاگیو بگوو . از همینجا براش آروزی بهترینا رو دارم و اینکه ایشالا 1000 ساله بشه زیر سایه مامانش D:

این ویدئو یوتیوبم از دست ندید کوتاهه و خیلی جالبه . یکم به پستم ربط داشت .

خب یکمم رو مد رفتار کنم و از انتخابات بنویسم! عجب افشاگریایی دارن می کننا! از تریبون ملی اعلام شد همه بچاااپ بچااپ و دزدی و .... رسما اعلام کردن 30 ساله دارن چه غلطا می کنن . همه که می دونسن ، اما اینطور رسمی افشاگری از تلوزیون ملی جالبه. عمرا شاهد همچین مناظره هایی سال های بعد باشیم! همینم مطمئنا تا حالا هزااار باره پشیمونن که گذاشن. فیس بوکم جالبه ، همه دارن فقط دعا می کنن:). حالا من موندم از بین 4 نفر چی کار کنم ؟!:( احتمالا به کسی رای می دم که چیز چیز می گه اما دروغ نمی گه . تحمل پینوکیو برا 4 سال دیگه؟!! :((( . طرفدارا پینوکیو هم شعار جدید درس کردن :" اگر جومونگ افسانه است ، پینوکیو واقعیت است " :)) .

 

یه دوسه دوران دانشگاهی دارم که اگه اینو ندیده بودم و یه اتفاقی تو زندگی این نمی افتاد من آدم بی جنبه به معنای واقعی کلمه رو هنوز درک نکرده بودم . این دوسم از سال اول هدبند می زد و من فک می کردم از خونواده مذهبیه، آخه دانشگاه ما این چیزا مسئله نیس و مانتوت کوتاه باشه یا مقنعت عقب باشه کاری نداشتن . خلاصه این از سال اول تا سال ٤ هد می زد،‌ سال 4 تو سالن مطالعه دیدمش هد نداشت مقنعشم عقب. یه بچه ها پرسید چی شد هدتو برداشی؟ گف مگه خبر نداری خواهرم داره با یه شهروند آمریکا ازدواج می کنه و دیگه ما اونجا بریم همینم بر می داریم!! خیلی از حرفش جا خوردم آخه چه ربطی به الان تو داره ؟! مگه تا حالا مجبور بودی؟! از اون موقع به بعد بود که مرتب در مورد شوهر خواهرشو و فامیلاش حرف می زد |: . سال ٤ تمام و این دوسم درسش تمام . یه سالی ندیدمش شهر خودشون رفته بود و برا فوق می خوند . پارسال بعد عید دوباره دیدمش، فوق داده بود برا کار اومده بود . یه مدت کوتاهی با ما کار می کرد. خواهرش 6 ماهی بود امریکا رفته بود . مدام از خواهرش و امریکا و بهشت برین و .... اینا می گف کلافه. همون موقع ها نتیجه ها فوق اومده بود . رتبشم خوب شده بود . حرف که می زدیم مثلا می پرسیدم خب حالا چی می زنی؟ می گف می دونی من که دیگه نمی خوام اینجا بمونم و اصلا ایرانو نمی تونم تحمل کنم و حالا درست نمی دونم چی بزنم، خواهرم می گه بیا اینجا و دانشگاها ایران اصلا به درد نمی خوره و .... آخ. همش تو خواب و خیال بود . بش سلام می کردی می گف من که دیگه دارم می رم! واقعاااا رو نِرو من بود . آخه این شِر و ورا رو داش برا کسی می گف که همه خونوادش اونجان (البته دوسام که نمی دونن خونواده من اونجان) خونواده من خیلی قبل از خواهر این رفته بودن و من یه بار از دهنه یکیشون حتی خواهر کوچیکم نشنیدم که اینجا همون ارض موعوده ! در صورتی که خونواده من کالیفرنیان که بهترین ایالت امریکا از نظر آب و هواییه و خواهر اون تو تگزاس که ارزونه و فک کنم خشک باشه . هی سر هیچی کلاس می زاشت. آخه آدم خواهرش شوهر کنه بره امریکا اِفه داره دیگه؟!! خلاصه برا فوق فقط سه تا دانشگاه اول روزانه و شبانه زد ، به قول خواهرش بقیش به درد نمی خوره . یه بار یه همکارا ازش پرسید ماله چه شهری هسی؟ خندید گف همه جایه ایران سرای من است!! من چشام رو زمین! یکمم خجالت کشیدم ، این چه جوابیه آخه . اهله یه شهرا استان لرستانه ، دیگه حتی عارش میومد بگه ماله کجاس [آیکن یک آدم بی جنبه به تمام معناااا]. تا آخر خرداد با ما کار می کرد و بعد مثلارفت دنبال ویزاش . مثه یه آدم کاملا ندید بدید ، هنوز 6 ماه نبود خواهرش رفته بود اینم بدوووو پش سرش و حتی نمی دونس که به یه دختر مجرد جایی ویزای توریستی نمی دن اونم امریکا! می گف گوودبای پارتیمو می خوام قبل سفارت رفتن بگیرم چون بعدش وقت ندارم :)) رفت و ما دیگه ازش خبر نداشیم . اگه کسیم بش ایمیل می زد جواب نمی داد مثلا خیلی سرش شلوغ بود . تقریبا قبل عید بود که اومد فیس بوک . همه فقط داشتن ازش می پرسیدن کجایی چه کار می کنی چه خبر ، آخه بشری نبود که ندونه این داره می ره. به همه یه جواب می داد که long story! از عکسش معلوم بود ایرانه . چن وقت پیش با یه همکارام چت کرده بود و گفته رفتم و برگشتم!! دروغگو و الان دارم می خونم فرانسه یا کانادا اَپلای کنم. آخه کی پاش به اونجا برسه بر میگرده؟!! خودتی :)) من چون کاملا با قوانین آشنام D: می دونم که سفارتم رفته باشه صد در صد ویزا ندادن و یه دینایه خوشکل تو پاسش خورده . فوق هم قبول نشد و دیگه تنها راهی که براش مونده اَپلای برا جاها دیگس چون امریکا هم خیلی احتمال داره ویزای دانشجوییم بش نده چون خواهرش اونجاس. دیروز یه عکس تو فیس بوکش گذاشه بود مثلا یه عکس از بالا ورزشگاهی بگیریم و پر جمعیت ریز ریز باشه ها . بعد نوشته

جشن فارغ التحصیلی شوهر خواهرم در امریکا
(این عکس مال چند روز پیشه )
تو این عکس خواهرم ، شوهرش و کلی از اقوام ما هستن
حال پیدا کنید پرتقال فروش را
:دی

هنوز تو کفه امریکا رفتنه خواهرشه!! این نوشته چن نکته داره ، اول در امریکاش خیلی مهمه خط بکشین نکته اصلی همینه!! البته خودش فهمید چقد این تیکش ضایعس ، بعد در امریکاشو حذف کرد اما من همه جمله رو کپی پیست کرده بودم داشتم تو چت برا خواهرم می گفتم که نگا این ول کن نیس ، اون موقع امریکا داشت. می دونین منظور از "کلی اقوام ما تو این عکس هستن" کیان! فامیلا شوهر خواهره رو می گه عمه انقضیا! شوهر خواهره شدن کلی فامیلا اینا !! یکی مثه این دوسمو می بینم که همچین تو بوق کرد خواهرش داره می ره که همه باغبون و آبدارچیو نگهبانا یونیم فهمیدن خواهرش رفته و اینم می خواد بره . بعد یکی مثه من از ترس اینکه کسی نفهمه خونوادش اونجان کلی کلنجار رفتم تا خواهرامو تو فیس بوک اَد کردم. به خدا جنبه هم خوب چیزیه .

 

امروز جشن فارغ التحصیلیه یونی بود، البته من که یه سالی می شه درسم تموم شده اما اینجا مدلش اینجوریه که مثلا جشن امروز ماله فارغ التحصیلا بعد از شهریور 86 تا فارغ التحصیلا آخر شهریور 87 بود یعنی مثلا یکی دِی 87 فارغ التحصیل شده باشه جشن خرداد 89 باید شرکت کنه . خلاصه این جشن فارغ التحصیلی ما بود که خب ماله همه رشته هاس یعنی یه جمعیته خیلی زیادی میاد . صبح، اول سر کار رفتم و یکم بعد با همکارم رفتیم ، نشسه بودیم و دست و آهنگ و .... که گوشیم زنگید . از گزینش برا یه دوسام زنگیده بودن که ببینن چطور آدمیه . آخه اینجا که ما کار می کنیم فک می کنن مهندس کامپیوتر یا هر کس دیگه باید در حد مجتهد اطلاعات داشته باشه . حالا فک کنین یارو اونور خط داره می پرسه خب چه طور آدمیه ؟ حجابش ، نماز اول وقتش ، اعمال و رفتارش و .... اینور تو جشن دارن صووت و کِل و بزن و برقص آآآآهههه بیااا وسط!! صد بار به یارو گفتم بله ما الان مراسم اختتامیه لیسانس اومدیم که انشالا لیسانسمون قبول باشه و .... گفتم نگا ما هرروز مثه بچه آدم سر کار بودیما یه امروز پارتی!! اومدیم زهرمون کردن . مرتیکه!! می پرسه دوستت چه طور آرایش می کنه!! تهش گفتم بابا عااالیه، راحت می شه به عنوان امام جمعه بش اقتدا کرد ! حالا دوسم اصلا نماز نمی خونه ، بهر حال تقصیره خوده گزینشیاس ، می خوان دروغ بشنون!! خلاصه داشتم جشنو می گفتم ، من پارسالم با دوسام رفته بودم چون بیشتر دوسام جشنشون پارسال بود . امسال بیشتریا ورودی 83 بودن که یه سال کوچیکتره ما بودن و من در واقع نقش مادربزرگ ملتو داشتم :(. مراسم جالبی بود یه عالمه دانشجو لیسانسی ، فوقی ، دُکی ( از رنگ لباسا می شد فهمید طرف فارغ التحصیله چیه) .بعضی دکیا با بچه شون بودن ! آدم فک می کنه همه چی چه سریع می گذره ، فارغ التحصیل دکترا شدن باید جالب باشه :). برا مراسمم یه مجریا معروفه تی وی بود . مراسم که تموم شد ، همه مشغول عکس گرفتن بودن . منو و همکارم و یه دوسا همدوره ایم رفته بودیم رو سِن ، داشتیم عکس می گرفتیم ( جشن تو یه سالن بزرگ مثه سالن سینما بود ) بالا ایساده بودیم و منم کَلم همینجور هلیکوپتری داشت می چرخید تا بلکه احیانا یه همدوره ای ببینم ! آقا یهو  چشمم افتاد به پله ها (که مثه سالن سینما طبقه پایینو وصل می کنن به طبقه بالا)، تو این شلوغیو هیری ویری رئیس کوچیکه رو دیدم آخ!! آخه اونم سال پایینی ما بود ، ایییششسبز سرمو چرخوندم و نفهمیدم اونم دیدمون یا نه! داشتیم حرف می زدیم یهو جلومون سبز شد و سلاام و علیک و گف چرا اونور نیمدین بچه ها جم بودن داشتن عکس می گرفتن!! اَاَیی منظورش 83یا بود ! یعنی ما بریم با سال پایینتریامون عکس بگیریم!!! مهدکوودک!!! بعدم فوری گف من عکس بگیرم ازتوندلقک! حالا نگو تا ما رو دیده بدو بدو اومده عکس بگیره :)) نمی شد که بگیم نه !نگران زوری 3 نفری ، منو و همکارم و دوسم ، ایسادیم تا عکس بگیره! رئیس کوچیکه داشت چییک چییک عکس می گرفت ، حالا همکارم اصلا راحت نبود که این با دوربین خودش داشت عکس می گرفت ، از یه طرفم دوسم فک می کرد دوربین خودمونه دادیم به این و هی می گف نــــه بد شد دوباره بگیر :)) چییک چیییک آخر نفهمیدیم چن تا عکس چیکید ! بعدم دیگه پیچوندیکش و رفتیم . وااای کلا خیلی خووب بود . سوگند نامه مهندسیم خوردیم . البته چیزای دیگه هم دادن خوردیم اماسوگنده جالب بود ;) هرچند درس یادم نیی اما انگار به عنوان مهندس یه چیزایی متعهد شدیمخجالت ، خیلی خووب بود هرچند کم از همدوره ایا خودمو دیدم اما دلم برا درس و اینا تنگوولید .

واااای عکسمو ببینید D: دقیقا لباسا لیسانسیا همین شکل و رنگ بود :) .
خدایی همچین ذوق می کنم که انگار چه کردم! لیسانس بعد از هووونصد ساال اینقذه ذوق داره بچه!!

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ