تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

خب به سلامتی ما عازم سفریم . هیچ کاری هنوز نکردم دلم می خواد فقط یه عکس از خونه زندگیم بگیرم ببینید قراره اینجا چه جوری سال تحویل بشه ! کمتر 24 ساعت دیگه قراره فرودگاه باشم هنوز حتی چمدون نخریدم یعنی نه که چمدون نبسما ،نــــه! توجه نکردین ، هنوز چمدون نخریدم!!! لباسا و وسیله هام که جم نکردم ، خونه زندگی هم که گفتم ! به به، به به ! حالا انا رو بی خی . برام خیلی خیلی دعا کنید از هواپیما متنفرم متنفر، مجبور شدم با هواپیما برم چون اصلا وقت ندارم بخوام دو روز تو راه رفت و برگشت باشم. اگه خدای نکرده خدای نکرده طوریم شه نه دور و بریام و خونواده کسی بلاگمو می شناسه ، نه دوسا اینجا کسی منو می شناسه ، حسابی غریب مرگ می شم! تو رو خدا دعا کنید اتفاقی نیوفته، از هواپیما متفـــــــرم اگه دسه خودم بود اصلا دوس نداشم جایی برم اما چه کار کنم اینجا فامیل زیادی نداریم ، مامانم اینا ناراحت می شن عید تنها بمونم دیگه حسابی فک می کنن افسردگی حاد گرفتم! در صورتی که اردیبهشت امتحان دارم باید بکووب بشینم بخونم . بهرحال ایشالا سال خوبی داشته باشین و سالی همراه با موفقیت برا خودتون و خونوواده و از همین چیزا که می گن دیگهD: . برا منم دعا کنید. من همینجوری اصلا سال تحویلو دوس ندام چه برسه الان تنهام همه می خوان برام گریه کنن :( خودم اصلا ناراحت و بغض و گریه نیسما بعد بقیه برا من گریــــه . خدایا صبر ما را زیااد گردان ، اعصاب مصاب ندارما!!
یکی از دوسان خواسه بود ترین های سالو بنویسم ، فک می کنم برا من اینجور بود
بهترین خاطره بابام اومد و رفتیم شمال خیلی خوب بود

خنده دار ترین خاطره مصاحبه تخصصی برا سر کار که شاید یه روزی نوشتمش و همینطور مصاحبه برا گزینش

ضایع ترین کاری که کردم بعد از ساعت اداری به جا خدافظی داد زدم سلااام و همینطور به استاد زبان شماره دادم!
بهترین خریدم خرید مبلام بود
بدترین کاری که کردم 6 ماه پیش 3 تا آمپول مسکن زدم ، هنوز که هنوزه می ترسم بهم یه مریضی ایدزی چیزی تزریق کرده باشه ! :((
بدترین اتفاق کارا و برخوردا رئیس کوچیکه که خیلیاشو گفتم دیگه تکرار مکرراته .

دیگه فعلا چیزی یادم نیست ، البته پستامو که نگاه کرم چیزا دیگه هم می شد بنویسم اماخب همینا اصلیا بود :)

خب دیگه ما بریم :((((( بو غم میاد می خوام برم . دلم برا اینجا و همه وسیله ها خونم می تنگه :((
عیده همگی هم مبارک

 

این چن روزه که هِد زدم دقیقا معلوم بود موجودات ذکور شرکت حالشون وزوزی شده بود D: حالا بماند کَله خودم زیر هدبنده آبلمبو شده بود ! خلاصه اینا هر کار می کردن تا بفهمن اون زیر چه خبره ، مطمئنم شرط بسن رنگ موها منو بفهمن . اتاقه ما که زیاد توش رفت و آمدی نبود یهو شد چار را میدون همینجوری میان تو و می چرخن! ، وقتی می خوان از دمه اتاقه ما رد شن به صورت خرچنگ وار رد می شن که صورتشون تو اتاق باشه در صورتی که اگه بخوان آدم وار رد شن باید شونَشون به طرفه اتاق باشه، یا یه دفعه پشت در سرشونو می کنن تو اتاق! یه بارم که یکیشون به طرز کاملا ضااایع بدو بدوو اومده تو اتاقه ما ، صاااااف اومده بالا کیس من ایساده و کلی زل زده تو صورته من و بعدم یه سی دی که رو کیسم بود برداش ، سی دیه رو به احتمال زیاد یکی از خودشون گذاشه بود رو کیسم چون چن دیقه قبلش همه بچه ها اتاق بیرون رفته بودیم ، تو اتاق کسی نبود اینام اومدن سی دی گذاشن که به این بهانه یکیشون بیاد اینجا !! یارو هم نکرده یکم جاها دیگه اتاقو بگرده سییییخ بدووو بدوووو اومده سر کیس من ! تا رفت از دوسم پرسیدم چیزی از موهام معلومه ؟؟ که به یاریه خدا چیزی معلوم نبود و توطئه استکبار دفع شد !! منم دیدم اینا اینجوری می کننا اگه از وقت تا حالا همینجوری دکوری گفتم هِد بزنم الان دیگه مساله ناموسی !! شده برا همین یه آینه هم گذاشم کنار مانیتور مدام خودمو چک می کنم :-" اولش نمی خواسم آینه همیشه باشه ، بعد دیدم نه بابا اینا سریش تراز این حرفان ، منم نمی خوام بازیو واگذار کنم ، صبح به صبح که می ریم قبل روشن کردن کامی اول آینه بغل مانیتورو سِت می کنم تا خوووب خودمو ببینم ! بعد بقیه کارا . بی ادبا بعضیاشون زن دارنا باز راضی نیسن می خوان موها دختر مردمو ببینن!! اگه اینان که فردا پس فردا میان می گن بچه ها التماس دعا دارن این هِدو بردارین !

 

دیروز نوبته سلمونی داشتم برا مِش . اینقد موهام کم و نازکن ، رفتم رنگشونم کردم بی چاره ها رو :(. خودم زیاد دوس نداشم کاریشون کنم اما دو هفته دیگه عیده منم یکم قبل عید تا چن روز بعد عید می رم شهر مادری که تقریبا همه خونواده مادریم اونجان خاله ها ، دایی ها ، مادربزرگ . هر بارم که ما اینا رو می بینیم مصــــیبت که شادی تو چرا قیافت اینجوره ! تو که هنو مدل ابروات همونه ! بینیتو کاری نکردی؟!!! پک و پوزتم که دس نزدی . ای بابا تو که همون ریختی هسی که بودی ! گفتم بزا برا اینکه شاید تا حدی کمتر غر بزنن برم موهامو یه تغییری بدم . هر چن الانم می رم می گن پیـــــــف مش کردی ؟! چه خز!! نه که حالا من تو دهن مردم نگاه کنم چی می گن بدوم بکنم ، یه جور اون چن روزو هر چی اَخ و پیف کردن تحمل می کنیم دیگه . حالا از اون ور اینطور از اینور شهری که من هسم یکم سنتیه هنوز کلی دختر داش مشتی سبیل لاتی ! دیگه یکی موهاشو رنگ کنه که عجب آدم خرابـیــه!! حداقل دور و بریا من اکثرشون سنتین . حالا ما موندیم این وسط چه کار کنیم . از قبل هدبند گرفته بودم که استفاده کنم . صبح که رفتم بچه ها هر کی یه چی گف یکی گف اِاِ بت تذکر دادن اینو زدی ؟ یکی گف اِ مومن شدی ؟ یکی گف قبول باشه! منم هی سوت :-" که آره همینطوری یه مدتی بزنم بینم چی می شه . اما ظاهرا هد بنده درس کار نکرد و خراب بود ! زیر یه ساعت دوسام فهمیدن اون زیر چه خبره!! آخه می بینی یه تار مو سفید بیوفته رو هده مشکی خب تابلو می شه ! همه تا اون جاروکار و باغبونه محوطه هم خبردار شدن از بس بچه ها جیغ ویق کردن . آقایونم اینقد نگااا می کردن ، هی از دمه اتاق رد می شدن تو رو می دیدن منم تا رد می شدن ، یه آینه جلوم گذاشه بودم فوری تو اون نگا می کردم بینم چیزی معلوم بوده ! خلاصه فعلا از این به بعد منو با هد می بینید تا کی این شویدا دربیاد!

 

دیروز باید به رئیس بزرگ می گفتم چه مدل قراردادی می خوام . با خودم فک کردم بزا من برم همه شرط و شروطامو بکنم و از الان بگم که فردا نخواسم کار بیام ازشون چیا می خوام بعدا دبـّه نکنن نمی دیم . رفتم بش گفتم من که از آخرا فروردین یه ماه می خوام نیام ( همچنان امتحان زبان )‌ ، مرخصیامو نمی تونم جبران کنم پس بهتره قرارداده بیمه ای نبندم . فقط یه چیزی من بعدها اگه نخوام بیام شما باید توصیه نامه و job offer و ... برام بنویسین ( job offer به سفارت بعضی کشورا نشون می دن ، توش نوشته که ایشون بعد درس بر می گرده تو شرکت ما و ایشونو می خوایم . اینو آدم به سفارت نشون می ده که یعنی بعد درس به مملکت بر می گردیم و همینجا شغل داریم و قصد موندن تو کشور مقصدو ندارم تا انشالاا ویزا بدن !!) گف خب می دونید این چیزایی که می خواین همینجور نمی شه داد و بستگی به کیفیت کارتون داره می گم یعنی چی می خواین توش بنویسین ؟ این چیزا یه فرمت ثابت داره و اگه می خواین نشونتون بدم . گف خودم دیدم (مطمئن بودم می دونه چی می گم چون استاد یونیه و تا اونجا که می دونم مدیر دو شرکت ) هر چی گفتم چی می دین گف حالا تا اون موقع ببینیم . گفتم خوب یه ساعت دیگه فک کنم بعد می گم چه قراردادی می خوام . تا برگشتم تو اتاق دوباره رئیس کوچیکه گیر داد . واقعا مشکلا من با این خیلی داره زیاد می شه . اول کلی برا 4 شنبه نبودنم غر زد که نمیای به من بگو ! آخه بگو تو کجایی من بگم نمیام ، هفته ای یه روز میاد آدم نباشه توبیخ می شه . بعد سراغ یه سری داکیومنتو گرف گفتم گذاشتم فلان جا . گف نه داکیومنت x کجاس ؟ گفتم من اون داکیومنتو نمی خوام بدم تا ماله بقیه رو ببینی و 100 بار تا حالا سراغشو از من گرفته گفتم ماله بقیه رو ببین تا بعد من نشون بدم . یه سری سر همین داکیومنته داااد و بیداد گذاشت سر من به هیچکی هیچی نگف از اون موقع تا حالا هر دفعه که میاد یعنی هر دفعه ها فقط سراغ این داکیومنتا رو از من می گیره در صورتی که کارا دیگه هم هست که بخواد بپرسه اما فقط یه موضوع خاص از من می پرسه از هیچکی دیگه هم نمی پرسه مطمئنم چون دیده خوب ننوشتم می خواد یه سری دیگه دعوا را بندازه . برا 1000 مین بار بش گفتم شما یه سری دعواهاتونو سر اون داکیومنتا با من کردین اگه می شه ماله بقیه هم ببینید بعد دوباره سراغ من بیاین گف یعنی از دو ماه پیش تا حالا تغییرش ندادی ؟ (منظورش این بود که از دو ماه پیش داری اینجا چه غلطی می کنی ) گفتم چرا در مورده این داکیومنتا به بقیه هیچی نمی گین ؟ گف بقیه بچه ها مطالب دیگه دادن . گفتم منم فلان مطلبو دارم اصلاح می کنم حداکثر تا فردا آماده می شه (هر کی ندونه فک می کنه ما اینجا میرزا بنویسیم ، همش داکیومنت !) . همون موقع برگشتم از دوسم پرسیدم ماله شما که دادین چن صفحه بود . گف ما هنوز چیزی ندادیم !! حالم خیلی گرفته شد ، این مدام بقیه رو تو سر من می زنه از بقیه هم هیچی نمی پرسه در صورتی که بقیه هم هیچی ندادن اما این توهم داره که من کار نمی کنم ، رو همین بی فکریاش هر بار به من گیر می ده و چقولیم پیش بقیه می کنه . یه ساعت شده بود باید می رفتم به رئیس بزرگ می گفتم که چی می خوام . رفتم دوباره بحث job offer کردم که خیلی برا من مهمه ، دوباره گف بستگی به کارتون داره . از اونجایی که دیروزم رئیس بزرگ در مورد ارزشیابی آخر سال با من صحبت کرده بود و من تمام حرفا رئیس کوچیکه رو از دهنش شنیدم ، اینکه شما مدام باید یه کاری بتون گفته بشه و خودتون یکم کُندین و .... مطمئن شدم کوچیکه همه توهماتشو به اینا منتقل می کنه همون دیروزم به رئیس بزرگ گفتم این کاریو که هیچ کدوم بچه ها نکردن و حتی نمی دونن فقط از چشم من می بینه و .... . خلاصه رئیس گف بستگی به عملکردتون داره و منم که تازه با این کوچیکه بحث کرده بودم یهو گریم گرف ! صدام می لرزید و اشکام گلوله ای داشت می ریخت !! خیلی سعی می کردم گریه نکنم . اصلا دسه خودم نبود . من اصلا اصلا اشکم دمه مشک نیس در واقعه یه جوری به سردی و ماستی معروفم ، اون موقع که خونوادم رفتن فک کنم حتی یه قطره اشکم نریختم تو تنهاییم هیچ وقته هیچ وقت گریه نکردم  ، هیچ وقت موقعیت زندگیم ناراحتم نکرد (منظورم این نیس دلم تنگ نمی شه یا از تنهاییم خوشحالم ، اما از زندگی خودم ناراحت نیسم ، می دونم اونام جاشون خوبه ) . خلاصه بش گفتم این اصلا با من خوب نیس و بعد کلی توضیح داده که ما رو صحبته یه نفر که تصمیم نمی گیریم و نظر رئیس قبلیتونم تقریبا همین بوده و اصلا اینجور نیس شما فک کنید رئیس کوچیکه برا شما زده و ..... ، من 100% مطمئنم نظر رئیس قبلیم اینجور نبوده برا اینکه اون موقع من با دوسم اکثر کارامون مشترکی بود اما ارزشیابی دوسم چیزه خاصی بش نگفته بودن ، بعد من یهو افتضاح بودم همه حرفا هم از قبل از دهنه کوچیکه شنیده بودم (البته منظورشون این نبود که من لب مرزم و خودمو جم کنم وگرنه نمی خوانم ، عمرا همچین چیزی نمی گن ، اگه روزیم هر جا این اتفاق بیوفته من به خودم مطمئنم که خیلی توپم اونا لیاقت منو نداشتن . رئیس بزرگم گف اگه واقعا نتونسین با هم کار کنین گروهتو عوض می کنیم ). خلاصه به رئیس گفتم من مطمئنم اینا حرفا رئیس کوچیکس و در هر صورت من job offer برام خیلی مهمه اگه میدونید نمی تونید بدین یا یه چی چرت می خواین بدین بگین من یه فکره دیگه بکنم متنی که من می خوام باید بنویسین این بچه خوبی بود و بعد از درس ما نیازش داریم نمی شه بردارین بنویسین یه آدم معمولی بود که ما باید فک کنیم بعد می خوایمش یا نه !! یه چی ننویسین آدم صاف بندازه سطل آشغال . حالم خیلی گرفته بود بعدم رفتم دوسام نهار می خوردن کلیم اونجا گریه کردم ، الان همه بچه ها می دونن این با من بَدِه . نمی دونم شاید الان اینجور حس بشه که این موضوع ناراحت کننده ای نیس اگه اینجور حس بشه متاسفانه اصلا نتونسم حسمو منتقل کنم . بهر حال برا منی که تو زندگی خیلی وقته با هیچکی اختلاف نظری نداشتم و تو خونه حرف حرفه خودم بوده !! و تفاهمه کامل با اسباب و وسیله ها خونه دارم خیلی سخته این 2 ماهه یه بند رو نِروَمه ، هر چند اینا اختلاف نظر نیس همش توهینه . تا عصر هر چی آهنگ شاد بندری باباکرم رَپ هر چی می زاشتم همونجور بغض بودم .اینجورم نیس که این جریانا از دید من اینجور باشه ممکنه مثلا من جریانو پیچونده باشم ! نــــه ! وقتی دوسم داره می گه من چیزی بش ندادم بعد رئیس داره داکیومنت دوسمو تو سر من می زنه و می گه 2 ماهه الاف داری می چری !! جریان چطور می تونه بوده باشه ؟ اصلا بچه ها بعد از ظهر دیروز تازه نشستن مطلباشونو جم و جور کردن و امروزم بعد از .قت اداری موندن تا تمام شه . بعد این دیروز صبح گف شما هیچی تحویل ندادی بقیه کاراشونو کردن ! دیروز می خواسم بیام بنویسم اصلا نمی تونسم حس و حالم خوب نبود بماند چقد همین الانم با نوشتن و خوندنشون اذیت شدم . این می مونه تا بدونم چه زمانای بدیو تجربه می کنم به خاطر توهمات بعضیا .

 

دیروز امتحان زبانو بالاخره دادیم. به به ! به به! چطور شد :-" هااااا؟!! اِاِاِ کلاغه رو نگا ، نگاااااا!! امتحانو بی خی بابا خودتو عشقه D:

امروز رفتم با رئیس بزرگ حرف زدم که من بعد عید بیمه نمی خوام و پولشو بدین به خودم و این بیمه هیچیش به درد من نمی خوره ، نه دفترچه مزخرفه تامین اجتماعی ، نه سابقه بازنشستگی ، نه هیچی ! یه مدت قبلم رفته بودم پیشش ، گفت تا دو هفته قبل عید وقت هست فکراتو بکن . حالا که رفتم می گه ما داریم تصمیم می گیریم که قراردادا چه جور باشه و اگه بخواین پوله بیمتونو بگیرین قبلا هر ماه پول بیمه %30 حقوق بود که می دادن ، اما حالا داریم بحث می کنیم 30% کمتر بشه و مثلا ممکنه تا 20% بیاد!!! می گم په چرا!؟!! می گه برا اینکه جمعیت زیادی نخواد طرف این نوع قرارداد بیاد می خوایم مزیتا اون بیمه داره رو بیشتر کنیم ! بش می گم آخه شما که مزیتا بیمه ایه رو بیشتر نکردین دارین معایبه این یکیو زیاد می کنین ، شما بهتره بجا اینکه بیاین عیبه اینو زیاد کنین مزیتا اون بیمه ایه رو زیاد کنین تا یه بدبختی مثه من پوله بیمشو نخواد ! یه مشت چرت و پرت تحویلم داده همش جفنگ . بش می گم خب قرارداد با بیمه چن می خوان بامون ببندن ؟ می گه هنوز معلوم نیس باید تصمیم بگیریم چن بتون بدیم!! این جایی که ما کار می کنیم یه جایِ خیلی بزرگه (جایه معروفیه بگم همه اسمشو شنیدن) ، قرارداده مام دولتیه ، بعد تمام قسمتای دیگه تا اون آفتابه پر کن ، همه براشون اضافه کار رد می شه ، بعد رئیس بزرگ که بدبختی و بدبختی و بدبختی رئیس ماس برا ما هیچی اضافه کار رد نمی کنه ، در صورتی که فک کنم کلا جاها دولتی همه برا کارکنانشون الکی اضافه کار رد می کنن ، بعد این چون پولا ارثه باباشه زورش میاد به ما بیشتر برسه . گف ما حالا داریم فک می کنیم به شما چقد بدیم ! یه جور برخورد می کنن انگار دارن صدقه می دن . به خدا روزی هزااار باار شرکت نفتو دعا می کنم که اگه حقوق بابام نبودا تا حالا از گشنگی مرده بودم ، ایشالاا زنده باشه هزااارااان ساله قلبماچ. اگه تا آخر عمرم هر جا کار کنم فک نکنم تهش حقوقم به اندازه حقوق بازنشسگی بابام برسه با این شرکتا گدا و پوس تخمه زبان! گفتم خب من تا کی بگم چه نوع قراردادی می خوام ؟ گف حداکثر تا فردا!!! نه حقوق معلومه ، نه درصد بیمه که می دن ، نه مرخصی نه هیچ ، دارم رو باده هوا فک می کنم که چی می خوام! نمی دونم فک کنم بگم بیمه نمی خوام  برام پول که نمی شه اما حداقل می تونم راحت تر و کمتر کار کنم . از این جا نماز آبکشا که بخاری بلند نمی شه ، بشون بگو جوون بده پوول نده .

 

این هفته حسابی پوسم کنده شد . شنبه تقریبا ساعت ٩:٣٠ ،‌١٠ شب رسیدم خونه هنوز که هنوزه خسگیش تو تنم مونده . شانس کلاس writting به یه استاد بد قول افتادیم می گه کلاس 5 بعد می گه 5:30 بعد زنگ می زنه می گه 6 بعدم 6:30 میاد تا ساعت 8:30 نگه می داره من که هیچی از این writting نفهمیدم . سر پیری دوباره باید انشا بنویسم ، آدم می گه خوشا انشاها خودمون که می گفتن تابسون زمسون خود را چگونه سپری کردید ! انشا امتحان قبلیا این بوده که به نظرتون دولت ها باید پول خودشونو تو زمین خرج کنن یا تو هوا ! (یعنی سرمایه گذاری خارج زمین و اینا) حالا این فارسی چی می خوای بگی که انگلیش بگی . دو رو دیگه امتحانه یه کلمه یعنی یه کلمه ننشسم بنویسم ، اصلا حسه نوشتن نیست آخرم می دونم من که اینجا نوشتنم نمیاد سر امتحانم مطمئنا هیچی ازم در نمیاد. تازه الان نمی دونم چی شده من که همیشه 6 ، 7 ساعت می خوابیدم ، نزدیکه امتحانه شدم خرس خوشخواب و بی اغراق 12 ساعت خواب مفید ! یه شنبه زود اومدم خونه ، 2 ساعت ظهر خوابیدم شبم زود خوابیدم ، دوشنبه شب 9 خوابیدم!! و صبحه سه شنبه به ضرب و زور و کتک! که کار دیر شد ساعت 7:30 پا شدم ، سه شنبه (دیشب) 10:30 خوابیدم امروز ساعت 9 به زووووور پاشدم رفتم حموم تا یکم خواب از سرم بپره و فک کنم یه یک ساعتیم زیر دوش خوابیدم . امروزم که کار نرفتم مثلا یکی دو روزه بشینم بترکونم .آخه با یه روز کجا رو می خوای فتح کنی :)) خودم می دونم گفتم حداقل این یکی دو روزه یکم تمرین سوت زدن بکنم سر جلسه لازمم می شه

 

خدا نکنه این تعطیلات یکم زیاد بشه ،‌مثه الان که سه شنبه تعطیل بود و شانس ما ، هم عمم هم عمو مامانم نذری داشتن و منم که وقتو اینا تعطییییل ،‌خیر سرم هفته دیگه امتحان دارم . دوشنبه شب با عمم حرف زدم که کارا شرکت خیلی سنگینه و تعطیلات و آخر هفته ها هم باید بریم و قبل عیدِ و همه چی قاطی شده و .... حالا بماند که روزه روزشم زوری می ریم کار. این از عمم. عمو مامانم سه شنبه هی زنگ زدن خونه که خب بر نداشم گوشیمم خاموش کردم . چهارشنبه خودم از سر کار زنگ زدم که وااای اصلا حواسم نبود نذری داشین و ایــنــــقد گرفتارم هر روز نصفه شب می رسم خونه و همه تعطیلیام سر کارم و خیلی گرفتارم و اگرم آش برام گذاشین من اصلا نمی رسم بیام بگیرم ، حتی شمام بخواین برام بیارین نمی رسم!!! خودتون بخورینش . گفتن په ما فک کردیم آخر هفته ها کار تعطیله ، گفتم اینجا نگهبان هست ما هر موقع بخوایم بیایم می تونیم بیایم کلید بگیریم حتی شب تا صبحم می تونیم باشیم اما من معمولا شبا میرم خونه دیگه ! (تنها حرف درستی که این 4 روز زدم همین بود عصبانی) زن عمو مامانم پرسید خب کنکور چی شد ؟(همون جریانی که الکی به همه گفتم کنکور دارم!)‌ گفتم والا دو روز باید امتحان می دادیم ، یکیشو دادم چون خوب نشد اون یکیو ندادم . گفت خب البته تو هم یه جوریه وضعیتت مشخص نیست و نمی دونی باید چه کار کنی و بیچارۀ بدبخت و ..... یعنی اگه از بیکاری کپک بزنما دوس ندارم همچین جایی برم که فک می کنن آدم ِعلافیم و پا در هوام و بدبختم از خود راضی.چهارشنبه دختر عمم رو گوشیم زنگ زد که متوجه نشدم ، ‌هر چند متوجه هم می شدم بر نمی داشم چون حفظمه چی می خوان بگن . پنج شنبه دوباره زنگ زد ،‌ بر نداشم ، ‌یکم بعد خودم زنگ زدم تو آشپزخونه ایساده بودم داشم می گفتم آره سر کارم و یه عالمه کار داریم و .... !! گف خب من شله زردو از خاله (که عمه من می شه )‌ گرفتم حالا برات بیاریم یا بعد کار میای ؟ گفتم نـــــــــه ! من که نمی رسم ، این مدت اینقد شله زرد برام اوردن (الکی) ، شما هم ‌نمی خواد برا یه شله زرد این همه راه بیاین و نمی خوامش ! همین یه ساعت پیش اومدن نیم ساعتی موندن و گفتن خب شله زردم که گفتی نمی خوای نیوردیم! ‌بابا من برا این گفتم که نخواین بیاین حالا که اومدین خو میو ردین! ‌یه هفتس هیچی نخوردم :(( حالا یکی می گه خو اینهمه دروغ و دورویی !!! لازمه ؟ من چه کار کنم مردم فک می کنن من علاف و بیکارم ! خدا نکنه یه آخر هفته یکی زنگ بزنه و بفهمن خونه موندم! باید هی به دلسوزیاشون گوش بدم ! یه هفته دیگه امتحان دارم ، به کسی که نگفتم دارم زبان می خونم چون هم لازم نیس همه بدونن آدم چه کار می خواد بکنه هم اینکه کسی زبانو آدم حساب نمی کنه ، فک نمی کنن اینقد کار می بره . همین خونوادم می دونن بسه ، روزی نیس نپرسن خب کجا رفتی کیو دیدی ؟!! هر دفعه هی می گم آخه مادر من پدر من ، خبرم هفته دیگه امتحان دارم کجا پاشم برم ؟ دوباره می پرسن!چشمخلاصه این هفته خفه شدم از بس دروغ گفتم ! واای اگه دروغ گو قرار بود گوشاش دراز شه یا دُم دربیاره ها من از پشت و جلو چی شده بودمچشمک بهرحال من میام اینجا اعتراف می کنم و بقیه هم می خونن یه جورری گناهاش تقسیم می شه مگه نه ؟! چشمک

نتیجه اخلاقی : دروغ خیلی چیزه جیزیه !!

 

یه مدتی هست همینجوری الکی عضو فیس بوک شدم ، یعنی چون می دونم به شدت اعتیادآوره فعلا سراغش نرفتم . امرو دوسم داش تو فیس بوک می چرخید، فهمید منم عضوم گف بزا اَدِت کنم . اسممو که سِرچ کرد چون فعالیتی نمی کنم هم اسم منو اورد هم اسم خواهرمو اورد ، یعنی به دوسم پیشنهاد داده بود که شاید منظورت این شخصه ! دوسم فک کرد دو تاش منم گف اِاِ دوبار عضو شدی؟ گفتم نــه اون که من نیسم ، گف آهاا فامیلاتونه . دیگه در اینجا کاملا لال مرده بودم هِی چیز چیز می کردم! گف په چرا حرف نمی زنی ؟! حالا خدا رو شکر دوسم اسم خواهرمو نمی دونس . آخه بدبختی فامیلِ ما یه جوری خیلی تابلوس ، مثلا باید می گفتم آره دختر عمومه یا مثلا فامیلا عمو بابامه ، غیر ماها کسی این فامیلیو نداره :(( این خواهرمم برداشه اسم ، فامیل ، شهر ،کشور ، اشیا!! چی دارم می گم !! خلاصه مشخصات کامل داده با عکس ! دوساشم که همه ماله مکزیک و کوبا و چین و ویتنام و اینور اونور . اگه یکی خدای نکرده فامیلِ منو تو فیس بوک سرچ کنه 3 ، 4 نفر بیشتر نیست (خواهرم ، عمم ، نوه عمو بابام ، یکی دیگه هم اگه بیاره من !) . اگه یه شباهتی تو قیافه خواهرم با من ببینه خیلی بد می شه ! هزار بار به این بچه گفتم فامیلتو از فیس بوک بردار ، می گه پسوردمو گم کردم! امرو بعد این ماجرا رفتم ایمیلشو به اون قسمت که می گه forget password دادم و بعدم براش یه ایمیل زدم که تا یه کاری دسه من ندادی فامیلو بردار ! آخر اینا زندگی زیرزمینی منو لو می دن!
نمی دونم من خیلی حساسم یا هر کی جا من بود اینقد حساس بود . اصلا دوس ندارم کسی از زندگیم خبردار شه ، اگه حس کنم یکی ممکنه بو ببره حسابی می ترسم :( نمی دونم شاید یه روز جرات کنم حتی آدرسِ بلاگمو تو فیس بوک بزارم !!! البته اگه همچین روزیَم باشه مطمئنا من اینجا نیسم ، هر چن اون موقع هم شاید جرات نکنم !

 

فاااجعس ! غیر قابل بخشش ! غیر قابل قبوله !

رئیس کوچولو به دو تا دوسام گفت تو تعطیلیا آخر این هفته از شرکت قوورقووور زبان قراره بیان یه سری کار انجام بدن و چون کاراشون به کار شما ربط داره اگه شما هم بیاین خوبه . بعد گف البته کارایی که قراره قوورقوووریا زبان انجام بدن همه رو خودمون می تونیم انجام بدیم اما با اینا قرارداد بسیم و دیدم پولمون الکی داره هدر می ره گفتم اینا بیان ! حالا این شرکت قوورقووور زبان که باش قرارداد بسن کیه ؟ شرکت قوورقووورزبان ماله رئیسِ بزرگه . در واقع کاری که ما داریم الان انجام می دیم پروژه مخابراته و مخابرات رئیس بزرگو به عنوان مدیر پروژه انتخاب کرده و یه پوله قلمبه به رئیس بزرگ می ده ، بعد رئیس بزرگ چه کار می کنه ؟! با شرکت اصلیه خودش الکی قرارداد می بنده و پولو دُرُسی می بره اونجا!! در صورتی که ما اصلا با شرکت قوورقووور زبان هیچ رابطه خاص یا غیر خاصی نداریم ! این رئیس بزرگ در کنار این بزینسایی که داره استاد یونی هم هست اما خب ظاهرا اصلش همین تجارتاس! الانم اگه رئیس کوچولو نمی گف اینا بیان مطمئنا رئیس بزرگه صداشو در نمیورد مام که ظاهرا اینجا دکوریم تا اینا راحت کاراشونو بکنن ! اَاَاَاَاََییییی تو روووحت مخابرات! خوابی اینام افتادن روو پولا ما !! الانم اینا میان برا اینکه که این پولیایی که می گیرن (که ایشلااا به یاریِ حــــق کووووفت بشه به تنشووون )مثلا حلال باشه ! من نمی دونم پوله ما خوردن داره؟! چطور از گلوشون پایین می ره؟!!! واقعا همه جا بچاپ بچاااپه ! به شدت عصبانیم!! اگه به دلیله شخصیت والای خودم نبود الان اینجا رو شُسه بودم! همینا چناااان جا نمازی آب می کشن که بیا و ببین ، به قوله یه بچه ها می گف این (رئیس بزرگه) وقتی میاد شدت اخم و خندش به عقب و جلو بودن مقنعه من بستگی داره ! کافیه یکم مقنعه عقب باشه چناان برخورد می کنه که انگار لخت نشسی جلوش! از اونطرف اینطور ماله مظلوم خوری می کنن ! دِ اگه جانماز آبکشی نمی کردن که این پولا قلمبه دسشون نمیومد .

 

من که هنوز نمی دونم این آخر هفته ها رو می دوسم یا نه ؟ اگه آخر هفته احیانا تو بقالی ، بانک ،‌بیمه ،‌بیمارسان ،‌شهرداری ،‌آشغالی و .... یه عالمه جا دیگه نباشم و تو خونه باشم محاله این پیش بند و دسکش ازم جدا بشن! انگار نه انگار دو هفته دیگه امتحان دارم :(( این دو هفتهه منو کشت ! دو ماهه که دو هفته دیگه امتحان دارم ،‌صد تا دو هفته اومد و رفت ما هنوز امتحان ندادیم ، ولی خدایی دو هفته دیگه این موقع تمام شده و بعد از اون چونکه گند می زنم به امتحانه دوباره دو ماهه بعد یه امتحان دیگه خنده و بعد از اون دوباره دو ماه بعد و .... . تموم حقوق بابامو دارم تو شکم این ets می ریزم !( برگزار کننده مسابقات جهااانی تافل و GRE و این خزعبلات!) . در حالی که همه هم سن و سالام روی پرِ قو دارن تست می زنن من در اتاقی زیر شیروونی تنگ و تاریک و نموور و کم نور مشغول تست زدنم!! چی چی دارم می گم ! کاش تست می زدم حالا هر جا بگو تو را آب. این آشپزخونه مگه رضایت می ده یه دیقه بشینم همه وقتمو می گیره از همون پنج شنبه صبح که باید برم توش ظرفا یه هفتمو بشورم تا اون جمعه شب که باید آشغالا یه هفتمو جمع کنم همش تو آشپزخونم . خلاصه من که نفهمیدم دوس دارم آخر هفته بشه یا نه. آخر هفته اینجور حالا فردا اول هفتس دوباره می رم سر کار با گریه می فرسنم خونه . نمی دونم حرص آشپزخونمو بخورم ، حرص کارا رئیسو ، حرص امتحانمو ؟ مامااان غذاااام سووووخت :((

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ