تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       
بدو بدو هندوووونه کیلو 5 تومن بدووو به شرط چاقو ! بدووو آتیش زدم به مالم بدو بدووو !

شب یلداس و بساط هندونه ، انار و ... پهنه. البته همه اینا یه فلسفه قشنگی حتما پشتش هست اما هر چی که هست دور هم بودن و جشن گرفتن و .... خیلی قشنگه ، من که تنهام و نه تلوزیونی نه کُرسی ، نه حتی بگی یه منقل دارم ندارم :( خلاصه چه حالی می ده با در و دیوار و وسایل خونه دور هم(خدایی کسی همچین یلدایی در کرده؟!) آییی چقد حوس کردم یکی برام انار دوون کنه . خیابونام عجب شلوووغ بودا ، یه تاکسی نبود ، یا دنباله کارا خودشون بودن ، دیگه می خواسم سپر یه ماشینیو بچسبم و بیام ، قلقلـــــه ، همه هم فکرِ شکم ، یکی فکر هم نوعش نیس بگه بچه سرما قندیل بست :(

خلاصه شب چلّه همگی مبارک باشه و ایشالا همیشه شب و روز خوبی داشته باشین . به قول شاعر که می گه میازار موری که دانه کش است که ایزد در بیابانت دهد باز!! نـــه فک کنم بیتا رو جابه جا گفتم! خب این شعرو بی خیال یه شعر دیگه می گم

معاشـران گـره از زلـف یـار بـاز کنید
شبی خوش است بد ین قصّه اش دراز کنید
حضور خلوت انس است ودوسـتان جمعند
وان یکــــاد بخوانید ودر فــــــــراز کنید
رباب و چنگ ببـانگ بلـند می گـویند
کـه گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده بر شما ند رد
گر اعـتمـاد بـر الـطاف کارساز کنید
میان عـاشق ومعشوق فرق بسیار است
چـویـارنـاز نمایـد شـمـا نـیـاز کنید
نخست موظهُ پیر صحبت این حرف است
که از مصاحـب ناجنـس احـتراز کنید
هرآنکسی که دراین حلقه نیست زنده به عـشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طـلـب کـند از شـمــا حافــظ
حوالـتـش به لب یار د لـنواز کنید

 

پریروز یه جشنی رفته بودیم ، یه قسمتی از برنامه شعبده بازی بود ، اولاش یه کارا ضایع و خز از همینا که دسه گل و کبوتر و .... میاد برو بابا ما خودمون ختمیم اما بعد جالب شد یه دو تا کاراشونو می گم مثلا یه کُمُدی وسطه صحنه بود (کمد معمولی اندازه یه نفر ) یارو گف من می رم تو این کمد اگه خواسم بیام بیرون شما بگین ، رف تو و همکارشم دساشو بست و بعدم در کمدو بست . همکاره شروع کرد به فرو کردن شمشیر تو کمده تا اینجام چیزی نبود گفتم خب ما فک می کنیم این شمشیرا محکمن اما همچین که تو کمد می رن خم می شن خلاصه کلی شمشیر فرو کرد بعدم یه صندلیایی به صورت دایره و مثلث و مربع بودن کرد تو این کمده و بعدم صندلیا رو آتیش زد خلاصه جوری شد که کمده به صورت دایره و مثلث و مربع بزرگ سوراخ شد و ما می تونسیم اونوره صحنه رو قشنگ ببینیم! نمی دونم خوب توضیح دادم یا نه (افتضاح نه ) لپ کلام این می شه که یکی رفت تو کمد و ما تمام صحنه رو داشتیم می دیدیم و کمد وسط صحنه بود بعد کمد سوراخ شد کسی توش نبود ! بعد دوباره این سوراخا رو با پارچه پوشوند و در کمدو که باز کرد طرف بود !

یه کارا دیگشون این بود یکیشون دساشو بست و رفت تو گونی و در گونیم بست و گونیو کرد تو صندوق و در صندقم قفل کرد . اون یکی رفت رو صندوق ایستاد و یه حلقه دسش گرفته بود (از ین حلقه بزرگا ماله قِر کمر!) و دور تا دورش پارچه بود یعنی یارو رو صندوقه بود و تا نزدیکه گردنش این حلقه رو اورده بود بالا ، به صورت استوانه از رو زمین تا گردنش پارچه بود (یعنی صندوق و بدن طرف معلوم نبود) یه لحظه سر طرف رف پایین یهو دیدیم اون یکی اومد بالا و بعد چن ثانیه حلقه رو اورد پایین و در صندوق باز کرد دیدیم اون یکی تو صندوق ، تو گونی با دسا بسته لباسشم عوض شده ! یعنی الان من اینجا جووونم در اومد تا آخر نتونسم توضیحش بدم و به نظر میاد این اتفاقا در عرض یه ساعت افتاده اما کل جریان از لحظه ای که نفر دوم رفت رو صندوق پارچه رو کشید بالا و بعد اون یکی اومد جاش شاید 10 ثانیه طول نکشید ، یعنی هر کلکیم به کار بردن که هیچ درکی ازش ندارم تو این مدت چن ثانیه عوض کردن جاشون تو گونی و صندوق با دسا بسه خیلی عجیبه ! اصلا آدما شبیه هم نبودن که بگی فک کردیم جابه جا شدن ، یکی تپل و تیره و قد معمولی ، اون یکی لاغر و بلند .

مجری که فک کنم همکاره خوده شعبده بازا بود گف یبن المللین و یه بار ما از زوایا مختلف فیلم گرفتیم اما آخر نفهمیدیم اینا چه کار می کنن . حالا تهش من که گند زدم به کارا اینا اما شما کلا نظرتون در مورده این کارا چیه ؟ دیدین از نزدیک ؟ تا حالا کارا دیوید کاپرفیلدو دیدین ؟ تو یوتیوب هست . مثلا رد شدن از دیواره چین ، فک کنین این کارا جلو یه جمعیت اتفاق میوفته یعنی ما فیلمشو می بینیم اما یه عده از نزدیک دیدن و یه جورایی واقعیه ! نمی دونم والا .

 

یکم گرفتارم و سرم شلوغه ،سر کار ، کارا خونه ، زبان که وحشتناک باید بخونم و یه سری کارا دیگه که شاید بعدها نوشتم چی(البته من که نخود تو دهنم نمی خیسه اگه الان وقت داشتم می نوشتم) . فعلا کمی استرس دارم . دیروز یه جشنی رفته بودیم موقع پذیرایی شیرینی و آب میوه خوردم و ناهار نخوردم و بعدازظهرم رفتم کلاس زبان تا شب که رسیدم خونه معدم داغون شده بود هر چیم خوردم فایده نداشت تا الانم داره اذیت می کنه :( . شنیدم بعضیا یه مدت که استرس یه چیزیو داشتن ناراحتی معده پیدا می کنن و بعد می بینی استرسه برطرف می شه اما ناراحتی معده می مونه ! خدا کنه این نمونه بم :( . حالا اصلا این چیزایی که نگرانم کرده فک کنم بی خودی روش الافم بعدا که بگم می بینین با این کارام رسما خودمو مسخره کردم . خلاصه خیلی وقته هر کی بم سر می زنه نمی تونم بش سر بزنم و به دوستان هم که دیر به دیر سر می زنم :( وجدان درد شدید گرفتم . فعلا یه مدت اینجا نظردونیا غیر فعال می شه (شاید آخر هفته ها باز باشه ) تا شاید وجدانم خوب شه ، خودمم از سر کار بلاگا رو می ببینم ، آخر هفته هم سعی می کنم حضورمو اعلام کنم . فقط خیلی برام دعا کنید یکم دس تنها کارام زیاده .
عیدتونم مبارک

 

ای بابا هی می گین همش حرف وسیله خونس و اگه این وسیله ها همه راس و ریس شه تو دیگه چی می گی ؟! اصلا من تصمیم گرفتم اسم اینجا رو بزار وبلاگ تخصصی وسایل منزل یا وبلاگ تخصصی کدبانوگری یا آموزش تضمینی خونه و خونه داری با شادی ، آره آخری بهتره .

دیروز سه بار لباسشویی زدم آخرم به نظرم لباسا تمیز نشد اما بعده بار سوم من از رو رفتم دیگه حسش نبود ، نصفه شب شده بود دیگه .

دیروز بعده مدتها یادم نیس 2 ماه ، 3 ماه چقد بالاخره خورش لپه پختم ! جریانه پختشو که نمی شه گفت اما نتیجه کار این بود ، لپه ها ، سیب زمینی و تا اون آبه خورش سنگ سفتالی ، دیشب با دل درد چار دست و پا خودمو رسوندم به تخت و خوابیدم ، امروزم که خوردم دیگه یه جور با دردش ساختم (دِ نکه منم حسسااس هر چیزی نمی خورم !) ، امروزم نصفه مرغا خورشو سالاد الویه کردم برا فردام ، نصفشم فریز کردم یه بار دیگه سالاد الویه کنم ، از خوده برنج و خورشه هم که کلی مونده دیگه اونا باشه برا پس فردام و پسون فردا و ... غذا که می پزم همچی می پزم انگار کله مجتمعو می خوام شام و ناهار بدم ، بچه آخه یکی نیس بگه مشتری اول و آخره این غذا خودتی یکم رعایت این دل و رودتو بکن . فک کنم باید یه اسیدی چیزی بگیرم غذا که می خورم روش همچین یه اسید قوی هم بخورم این سنگ و کلوخا رو هضم کنه

 

دیشب بالاخره این آقای همسایه (بابا همون پسر آشیه D: ) اومد و لباسشوییمو را انداخت ، خدایی دیگه داشت خیلی دیر می کرد می خواسم همون تلاشایی که برا رسیدن به مبلام کردمو برا این آقای هسایه هم بکار بگیرم و بش بگم دِ آقا بدووو مهمونام رسیدن لباسشویی ندارم خونم لخته نـــه ببخشید اینجا باید می گفتم لباسشویی ندارم خودم لخت موندم ;) بلکه زوتر پاشه بیاد . دیشب بالاخره اومد ، اما سرشو انداخت پایین مستقیم رفت تو آشپرخونه اییییش اصلا به مبلام نگا نکرد ! این مردا هم وقتی باید یه چیو ببینن توجه نمی کنن وقتا دیگه با نگاشون می خوان آدمو بخوردن . خلاصه دمپایی نپوشیده پرید تو آشپزخونه ، گفتم اینجا پر خورده شیشس یه چی بپوشین (اینقد زرنگم دیسم که شکست هنو آشپزخونه رو جارو نکردم ) خلاصه کار زیادی نداش 5 دیقه ای وصلش کرد ، حالا اگه یکی اومده بود برا این کار می خواس خدا تومن بگیره .
امروز دیگه باید لباسا رو می ریختم تو لباسشویی، اما برا پهن کردن لباسا جا آویزی نداشتم رفتم از خونه پایینی به چه سختی ماله عممو آوردم لباسمم که هر تیکه یه طرف خونه بود جمع کردم حالا که دارم تو لباسشویی می ریزم دیدم یه لباسام کفک زده ! تو حموم بوده رطوبت زیاد تو این مدت طولانی اینجوریش کرده بود!! به خودم اومدم دیدم دسام پره کفک شده ! ای بابا چرا اینجور نگاه می کنین زندگی مجردی همینه دیگه تازه یه لباسم کفک زده مردم زندگیشون کفک می زنه خبردار نمی شن تازه من که زود متوجه شدم ، هیچی اونو که انداختم ، لباسشویی زدم یعده دو ساعت که کارش تمام شده دیدم لباسام تمیز نشدن! آخه تا حالا با این کار نکرم ، الانم لباسام همیجور خیس خیس توشن تا فک کنم شب دوباره روشن کنم فعلا که باید برم بیرون. این جریان وسیله ها خونم فک نکنم حالا حالا ها تموم شه ، خوبه لباسشوی زود تموم شد ، فعلا تلوزیونم مونده که وصل نیس اما اصلا دوس ندارم وصلش کنم حداقل اگه یکی اومد خونم به بهانه نداشتن تلوزیون زیاد نمونه(از مهمون فراری نیسم ، قبلا گفتم برا چی دوس ندارم فعلا کسی بیاد)

 

چن دقیقه پیش همسایه رو به روییم برام آش رشته اورد . اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی آش رشته خوردم ، فک کنم اوایله تابسون یه بار خونه دختر عمم خوردم که هم شب بود هم برق رفته بود اصلا نفهمیدم شلغم خوردم ، آش خوردم چی چی خوردم ! آخه آش رشته از غذاها خیلی دلخواه منه اما خودم که نمی تونم درس کنم ! یادش به خیر قبلا مامانم شاید هفته ای یه بار برام درس می کرد بدون نخود لوبیا فقط با عدس آخه اون موقع نخود لوبیا نمی خوردم (الان بگو آش رشته بی رشته فقط نخود لوبیا! با جوون می خورم ، این ناز و نوووز بازیا ماله قبلانا بود ) . الان درده تنبلی که نـــــــــــه خدایی درده بی وقتی اصلا نمی تونم از این غذاها بپزم . خلاصه پسر همسایه زنگ زد و دیدم دسش یه کاسه آشه . اینقد حرصم گرفت! گفتم نکردن مادره یا دخترا بیان که من تعارف کنم بفرمایین تو (مبلامو ببینن D: ) تشکر کردم و اومدم تو . ظرفو که می خواسم ببرم بدم فک کنید فاصله خونه هامون یه پا بیشتر نیس دقیقا رو به رو همن ، باید مانتو ، شلوار و روسیری و صافکاری مقابله آینه و .... بعد یارو که اینو اومد داد با یه پیژامه که فاقش! رو زمین بود! تازه فهمیدم چرا پسره اومده . بهر حال هر کی که داد با هر چی که بود دسش درد نکنه . باباااا اگه یه بدبختی تنها کنارتون زندگی می کنه چن وقت یه بار از این غذا سختا براش ببرین آخه تو رسورانم که آش رشته نمی دن بگم برم رسوران بخورم.

پاورقی : من این پستو گذاشتم و رفتم آشو خوردم و
بعد رفتم ظرقا رو بشورم ظرفا همین آش کوفتیو :( البته یه کوه دیگه ظرف بودا اما اصلش همون ظرف آشیه بود ! دسم خورد به دیس که بالا ظرفشویی بود ، افتاد و خورده شیر شد ! دیسی که حتی یه بار استفاده نکرده بودم پوووودر شد :(( . می خواستم توضیح بدم که آقاا جون نمی خداد چیزی بیارین . کسی که اینقد چلاااقه بهتره تیر بخوره (خداااا نکنه !) آش نمی خواد

 

یووووهوووووو . مبلام رسید . با تلاش و کوشش فراوان (منظور همون دروغایی که گفتم!) بالاخره مبلام امروز اومد. ظهر از سر کار با آژانس اومدم خونه و زنگ پشته زنگ به مبلیه که من برا 2 ساعت اومدم خونه بدو با زیرتلوزیونیم (که یه مغازه دیگه بود ) همراه با کارگر بفرس چون اینجا کسی نیس که حتی یه مخده جا به جا کنه ، بیچاره ها اومدن منم اون وسط دس کمر و فقط داشتم زِرِ زیادی می زدم ، نـــه الان جای زیر تلوزیونیم خوب نیس ، نــــه دکورم ریخ به هم مبلو جا به جا کنید ، حواستون باشه قالیم پا مالی نشه ! و... خلاصه مبلام رسید و چیده شد و دیگه جهازم کامل شد (البته من که می خوام درس بخونم ) . اینقد جیـــــگر شده خووونم که نگو نپرس . وای که اگه امکاناتشو داشتما حتما حتما یه پااارتی توووپ می گرفتم و همه رو می گفتم آخه این همه پول دادم فقط خودم حالشو ببرم . انصافه؟! حیف که تنهام و شرایط برا پارتی گرفتن مساعد نیس (چون نیته عمل مهمه و من نیته پارتی گرفتن کردم اما شرایط جور نیس پس ثوابشو می برم دیگه ) . خلاصه این سریاله مبلا ما هم انگار تمام شد ، مثه همه فیلم ایرانیا آخرش دو طرف به هم می رسن (اینجام منو مبلام شخصیتا فیلم بودیم ) . حالا اگه فک کردین دیگه موضوع برا نوشتن ندارم زهی خیاله باطل . از تَرَکه دیوارم مطلب براتون می زارم D: . شایدم اگه دیدم دیگه چیزه مورد بحثی ندارم وسیلایمو بفروشم و دوباره اسباب کشی کنم شما نگران نشین .

حالا عکسه مبلامو می زارم کسی حق نداره بگه اگه اینجور بود بهتر بوداا . عالیه عااااالی .

عکسی از یه مخده

عکسی از وسطه مبل

نمایی از کل مبل (توجه کنید که نباید به پرده های پشت توجه کنید پرده ها ماله خوده خونس و پارچه شرّه پرّه ایه )

کلی براش زحمت کشیدم تا این شدا. دنباله هر تیکش چندین روز رفتم ، تا اون گاوی که می خواسن چرمش کننو رفتم و انتخاب کردم .

پاورقی : عیده همگیم مبارک

 

امرو تو تاکسی بودم ، کلی از مسیر تنها بودم ، تو راه یه دختری به اندازه یه کورس سوار شد و وقتی می خواس پیاده شه یه پسری اومد سوار شد و عقب نشست ، راننده بش گف کجا می ری ؟ بیا جلو. پسره هم بدش اومد و پیاده شد و درو تـــــــــــــق کوبید به هم . راننده شیشه صندلی کناریشو کشید پایین و دااد زد مرتیکه ...... این جای آباجیته ها . منو بگی تو واقعیت یادم نمیاد کلمه ...... رو شنیده باشم و منم بی جنبه اون پشت افتاده بودم . راننده داش برام توضیح می داد که آره تاکسی جلویش خالی بود تا دید اینجا دو تا دختر نشسه هول گذاش بیاد اینجا! و ببخشید اگه فحش دادم و اینا . من که هر آن امکان داش بگم بووووووم ، زوری گفتم خواهش می کنم و به حالت تقریبا دراز کش رو صندلی افتاده بودم که قیافم ار تو آینه معلوم نباشه وگرنه می گف نگا اینا خودشون کرم دارن . گفتم نگا تو رو خدا این راننده تاکسیه که یعنی آدم خوبی بود و هوا ما رو داشته چه حرفی جلو یه خونواده زد وای به حاله بقیه .اینم بگم که مسافره احتمالا یه چیزیش بوده چون با اینکه همه تاکسیا یه مسیر می رن سوار تاکسی قبلی نشد و جلو ماشین هم که یکی بیشتر سوار نمی کنن که بگیم اذیت می شه نرفته جلو ، البته قیافشم یه جوری بد می زد! حالا اصلا به احتمال 1% ما اشتبا می کنیم و قضات بد داریم درباره یارو می کنیم و طرف به جلو نشستن آلرژی داشته ! اما متاسفانه اذیتا خیلی داره زیاد می شه همشم مدیونه این جامعه ایم که آدما رو داره مریض و حریص می کنه .
این تاکسیام جریانا دارنه اگه این کارا خونه اموون بده باید یکم از ماجراهاشونو بگم . این پستم برا این گذاشتم چون دیدم اگه الان پسته مبلا رو بزارم می گین اینجا شده وبلاگه سریاله وسایله خونه ! گفتم پیام بازرگانی وسطه سریال باشه

 

امروز رفتم میز زیر تلوزیون گرفتم ، ایشالا قراره مبلام برسه حالا درس نمی دونم کی :( گفتم زیر تلوزیونیم بگیرم با هم بیارنشون. مبلیه داره رو نِروِ من را می ره بدجوووور . دو هفتس پارچه مبلیمو انتخاب کردم هر روز هی امروز فردا می کنه ، دو هفته پیش می گه هفته دیگه آماده می شه بعدش گف تا آخره هفته می دم ، آخره هفته می گه شرمنده اوله هفته دیگه ، شنبه می گه خانم هنوز کار داره ، منم دیدم اینجور حرف زدن باش فایده نداره با نرمش و تواضع کار پیش نمی ره ، داااد و بیداااد که آقاا دِ یالااااااا من سه شنبه برام مهمون می رسه و خونم لخته لخته . دو هفتس پارچه انتخاب کردم می گه دیر انتخاب کردی ! گفتم تا 2 شنبه هر آشغالی درس کردی می خوام! گف باشه پیگیری می کنم . دوباره امرو صبح زنگ زدم آقا یاللا مهمونام رسیدنا . گف رفتم دیدم و باشه ، خواهر مگه نمی خوای یه کاره خوب ببری ؟ ایشالا تا دو شنبه آماده می شه . اااه فک می کنن من بچم هی می پیچوننم . عصری بعده کار رفتم طرفشون که یه زیر تلوزیونیم بگیرم ، رفته بودم تو مغازه یارو نشسه بودم هیچکی هیچکی نبود هر چی نشسم دیدم نــــه فایده نداره . پاشدم از تلفن مغازش به گوشیش زنگ زدم آقا په پاشو بیا سر مغازت D: تو مغازه هم که بماند تا جووون داشتم دروغ گفتم آخه بدم میاد از زندگی خصوصیم بپرسن ، مبلیه هم گـیــــــــــر ، ازدواج کردی ؟(با رینگم رفته بودم اما خب بهم نمیاد مزدوج باشم تازه آقامنونم که هیچ جا همرامون نیس و خلاصه رینگه شده باعثه درد سر) ، درس می خونی ، سال چندی ؟ چه دانشگاهی ؟ و ..... همه رو درووووغ تحویل دادم که جریانش مفصله اما بعد که فکرشو کردم دیدم با این جوابام حساابی گند زدم به حیثیتم چون گفتم تازه دانشگاه قبول شدم و ازدواجم کردم ! بچه 18 ساله مزدوج  ! خلاصه از اون سوال جوابا که بگذریم حسابی از مهمونام ترسوندمش .یه جور به یارو حالی کردم که یعنی مهمونا آخر هفتم خیلی باشون رو در بایسی دارم و مثلا مادر شوهرمه که اگه بیاد خونمو اینجور ببینه میاد خرخرتو می جوه .حالا من چرا اینقد عجله دارم؟ (بعده دو هفه می گم عجله دارم!) آخه لباسشوییم هنوز وصل نیس ( یعنی یه مدت پیش به یکی گفتم بیاد که خب چون خیلی خوش قول بودن نشد در خدمتشون باشیم ، برا همین لباسشوییم هنوز وصل نیس) ، گفتم به همسایه رو به روییم می گم بیاد وصلش کنه اما اصلا با این دکوراسیون! روم نمی شه کسیو بگم بیاد خونم :( با خودشودن می گن بیچاره رو یه زیلو زندگی می کنه ، خلاصه لباسشویی ندارم و آذوقه لباسیم داره تمام می شه هر چی لباس تابسونه و زموسونه داشتم پوشیدم و اصلا تو حسه لباس شسن و پاچوله کردن و چنگ زدنم نیسم . اصلا حمومم جا لباس شستن که هیچ ، جا خودمم توش نیس. دس و پاهام نوبتی می رن تو چه برسه بخوام تشته لباس اون وسط بزارم . حالا تو این بی لباسی اینام هی ناز می کنن که آبجی مگه مبله خوب نمی خوای صبر کن رفتن جنگل اره کنن و .... . منم گفتم تا دوشنبه شده 4 تیکه تیر تخته بم بدی می دی من دیگه لباس ندارم . تازه فک کنین می خواسم بیام بیرون گف حالا که تا اینجا اومدی بیا اینم امضا کن ، رسید تحویل مبل بود ، یعنی امضا کنم مبلو گرفتم!! من که امضاش نکردم اما شک کردم که من دو تا گوش گنده رو سرم دارم؟!!

پاورقی : شرمنده من هر روز 7 ، 8 می رسم خونه نمی رسم اینجا جواب کامنتا رو بدم :(( همون به بلاگاتون سر می زنم (اگه کامنتی نیاز به توضیح داشت همینجا می دم)

 

دیروز بعد مدت ها دوباره یه غذا خورشی پزیدم  .جریانه آخرین غذا پزیم اینجا گفتم . اینبار از حدوده یه ماه پیش شایدم بیشتر نیت کرده بودم خورش لپه بپزم ، یه دفعه اومدم بپزم دیدم رب نیس ، بار بعدی دیدم آلوچه ندارم ، دیروز که همه چیو جور کردم دیدم لپه هام تو خونه قبلیم مونده  (خونه قبلیم طبقه همکفه همین ساختمونه و ماله عمم ایناس ). حوصله نداشم برم بیارمشون و از اونجایی که می خواسم حتما حتما یه چی بپزم گفتم خورش سبزی بپزم. ماجرا خورش پزی اینبارمم طولانیه خلاصش این می شه که پیاز نداشتم ، گوشته خورشیم نداشتم به جاش مرغ انداختم ، لوبیا هم که دوس ندارم و خیلی کم ریختم توش ، دیگه ؟ دیگه ؟ خب دیگه نداره  ، چون ممکنه این همه از کدبانوییم تعریف کنم شما برداشته بد بکنید در صورتی که من فعلا می خوام درسمو ادامه بدم =))

امروز یه مناسبته خیلی خوووبی بود ، روز دانشجو بود و به همه دانشجوا تبریک می گم . اگه گفتید از کجا فهمیدم ؟! هااا ؟ خب رو در و دیوار و همه خیابونا پر بود همه دیدن . نــــــه کاملا غلط حدس زدید ، آخه رو کدوم دیواری بود؟! شما تو خیابون دیدین زده باشن روز دانشجو مبارک؟ واقعا دیدین؟؟ مطمئنا اینا همچین روزیو رو اگه بخوان رو دیواره جایی بنویسن رو دیوار دسشویی می نویسن .صبحی پاشدم دیدم دخترخالم اس ام اس داده روزمون مبارک!! تا ساعت 12 شده فرستادش ، خدا رو شکر گوشیم همیشه رو سایلنته وگرنه نصف شب پا می شدم و می دیدم این توهین بم شده ها خوووون بپا می کردم   . خدااا! من از وقت تا حالا در گیر بودم برا بقال و چقال و اینور و اونور توضیح بدم که بابا جوون مامان جوون من دانشجو نیسم :(( چرا همه فک می کنن من دانشجوَم ؟هنوز که هنوزه با خاله هام صحبت می کنم می پرسن خب شادی درست تموم شد ؟! (فامیلا مامانم اینجا نیسن) . من بیچاره یکم این لیسانسه 4 ساله رو کشش دادم ، فقط یه کوچووول، آخه دیدم مفته ، گفتم حیفه تموم شه . ترم آخر که همه درسام اختیاری بود جز پروژه لیسانس که اونم الکی ادامه پروژه زده بودم . نه که فک کنین درسیو افتادما که اصلا تو مرامم نیس ;) چون تنها بودم گفتم یهو از دانشگا بیام بیرون دِپ می شم بزا آروم آروم بیرون بیام . خلاصه می گفتم یکم این لیسانسو کشیدیم حالا هیچکی باورش نمی شه بابااا من درسم تموم شده :(( نه که دانشجو بودن بد باشه ها نـــه اما من دانشجو ارشد که نیسم (فعلا) ، تبریک که می گن یعنی دانشجو لیسانسم ! من درسم تموووم شده .  اصلا حالا که اینطور شد روز شمام که اینو داری می خونی (و ایشالا دانشجو نیسی ) مبارک D:

 

نمی دونم بی برقی داریم دوباره ؟ آخه دیروز برقم رفت چن روز پیشم رفت ، اکثر موقع ها هم که خونه نیسم ببینم هست یا رفت . دیروز که برق رفت یادم اومد یه نذری داشتم ادا نکردم :( . تو اسباب کشی یه مدت پیشم یه مشکلی برا کامپیوترم پیش اومد ، همون اول که وصلش کردم روشن نمی شد ، منم مهندس کامپیوتر نشسه بودم وسطه حال و عربده و زاری که هاردم سووخت عکسام پرید و بدبخت شدم و .... همون موقع نذر کردم فقط هارد نسوخته باشه 100 تا بک آپ از فایلا ضروری (عکسا و فیلما ) بگیرم ، 1 ساعت بعد فهمیدم که یه سوئیچ پشته کیس هست (مثه سوئیچه چراغ )یه ورش صفره یه ورش یک ، تو اسباب کشی احتمالا دسه کارگرا بش خورده و رو صفر اومده ، اگرم رو صفر باشه هیچ عکس العملی به روشن شدن نشون نمیده . اون موقع کامپیوترو که روشن کردم اصلا یادم رفت نذرمو ( همون بک آپ گیری ) ادا کنم ، اما الان دیدم مثکه دوباره بی برقی داریم و تو این بی برقی خیلیا رو دیدم هاردشون سوخت برا همین تا برق اومد فوری همه چیزا ضروریمو ;) ریختم رو دیویدی (همون DVD) . خلاصه گفتم شمام اگه چیزه!! ضروری دارین حتما بک آپ داشته باشین . این بی برقیم بد چیزیه ها . چن شب پیشم برق رفت و منم تو گلاب به روتون بودم . به چه مصیبتی از اون تو در اومدم ، شانس داشتم دسامو می شستم وگرنه اگه طرفا خوده گلاب به روتون بودم مطمئنا تو چاله سقوط می کردم . از محله شستنه دستا تا درِ دسشویی دو قدم را بیشتر نیسا اما با ترس و لرز کوچول کوچول قدم بر می داشتم می ترسیدم قدمه بعدی که بر میدارم یه دفعه با دمپایی توالت بیام رو موکتا یا یه دفعه دمپاییو در بیارم اما هنوز تو دسشویی باشم و پاپتی کفه دسشویی را برم ! حالا اینجا نپرسین که محدوده دسشویی و حال که معلومه خب به در می رسی می فهمی . منم می گم خونه خودمه دسشویی که می رم دلم می خواد درم نصفه باز باشه یا نه اصلا چااار طاق باز باشه ، اصلا دلم می خواد دسشویی نرم به کسی چه؟!! هی سوال می پرسن ! خلاصه که این بی برقیم بد دردیه خدا کنه دوباره شیوع پبدا نکنه :(. (توضیح : چون داشتم دسامو می شستم در باز بود و نمی فهمیدم کی محدوده مورد نظر تمام می شه ) .

پاورقی : اگه طرفه شمام این مریضی دوباره اومده ، پسته نعمت بی برقی و کشف استعدادها بخونید . یه ایده فوق العاده از خودمه

 

همینجوری که باشه همه می گن درووووغ؟! اصلا و ابدااا! متنفریـــــــــــــــم از آدمه دروغگو ، حاضریم بمیریم اما دروغ نگیم و .... من اگه الان دروغ نگفته باشم باید بگم از وقتی تنها شدم شاید به اندازه موها سرم دروغ گفته باشم :(( خو چه کار کنم؟! مثلا هر آخر هفته که می شه من باید بترسم و بلرزم که الان یکی زنگ بزنه بخواد بیاد یا سریش شن بخوان من برم اونجا برا همین آخر هفته تلفنه خونه رو معمولا جواب نمی دم اما وقتی هی به گوشیم بزنن مجبورم جواب بدم بگم دسم بند بود یا بیرون بودم یا .... . تلفنا وسط هفته رو تا حدی دس به عصا جواب می دم در واقع خیلی اونام همون موقع جواب نمی دم فرداش از سر کار می زنگم (البته با گوشیم) . یه مدته دختر عمم اصرااار که حداقل هفته ای یه بار آخرا هفته بیا اینجا تنها نباشی! (حداقله منو کشته . انگار من چقد وقت دارم!) من در طوله هفته که همش 6 ، 7 به بعد می رسم خونه و تو خونه هم که فقط دارم ریخت و پاش می کنم و کثیف کاری ، خب فقط یه آخر هفته هاس اگه بخوام کاری کنم می تونم .خلاصه چن بار الکی گفتم نه دارم می رم سر کار و کارا خونه هم مونده سر کار هم کار دارم . اما دیدم اینجور فایده نداره ، مدام دارم می گم کارا خونه مونده از اون طرفم می گم دارم می رم کار ! می گف خو آخر هفته ها که تعطیلی نرو کار بمون کارا خونه رو بکن ، می خواسم بگم نرم کار که یا باید پاشم بیام اونجا یا ممکنه شما بیاین . مجبور به یه دروغ دیگه شدم ، گفتم با دوسم تصمیم گرفتیم بشینیم برا فوق بخونیم و فقط همین آخر هفته ها رو داریم که می ریم سالن مطالعه . گف بیا اینجا بخون گفتم نه خونه خودمم نمی تونم بخونم چه برسه جای دیگه . من اصلا قصد فوق شرکت کردن ندارم برداشتم چی گفتم . حالا بعد که قبول نمی شم!! فک می کنن من چه گاگوولیم با این همه درس خوندن!! نتونسم کاری کنم :|. البته فقط به خاطره کارا خونه نیس که وقت ندارم آخه اینقدرام دیگه خونه رو نمی سابم که . اگه خدای نکرده وقت پیدا شه لا لو کارا گفتم بشینم زبان بخونم . زبانه هم سخــــت ، کلمه ها خفن که مثلا فارسی با یه پاراگراف یه چی میای بگی باید کلمه انگلیسیشو بلد باشی ، گرامر و لیسنینگ و ... یه جوری مثلا تافل . خب حالا چرا به اینا نگفتم زبان می خوام بخونم که دروغم نگفته باشم . مطمئنم اونوقت دختر عمم می گف اِاِ اینجام بچه ها دارن زبان می خونن بیا با هم بخونین (اصلا مشکوکم به این همه تلفنی که می کنه که اونجا برم، مطمئنم بچه هاش سواله زبان دارن) . حالا زبان خوندنه اونا ، یه بار رفته بودم داشتم برا پسرش صیغه ها فارسی من ، تو ، او و.... رو صرف می کردم نه که فک کنید غلو می کنم و مثلا سطحشون do و does بودا نـــــه من واقعا صیغه ها فارسیو صرف کردم ، البته کسیو مسخره نمی کنم اما یکم زبان خوندنه اونا با چیزای که من می خونم فرق می کنه . خلاصه این یه نمونه بود که نمی دونم بگم متاسفانه یا نه اما خیلی مواقع دیگه هم پیش میاد .اینا که من گفتم جایز بوده دیگه نه ؟ الان یکی فقط بگه دروغ در هر صورت زشت و نکوهیدس بیاد تا من یه جور دیگه حالیش کنم . بابااااا مجبورم چه کار کنم ؟؟؟ مثلا رک و راس بشون بگم اگه می شه اینقد گیر ندین من بیام اونجا؟

 

امروز روز جهانی ایدزه (بلاگمو حاال کنید شده تقویم دیروز پسته قبلی در مورده روز ازدواج الانم ایدز). نمی دونم چقد تا حالا در مورده این مریضی فک کردین ، من که یه جورایی خیلی ازش می ترسم . اوله دانشجویی باید پرونده پزشکی تشکیل می دادیم و گروه خونیم باید می دونسیم . کسایی که نمی دونسن درمانگاه دانشگاه آزمایش می دادن .تو درمانگاه بعده کلی که تو صف ایستاده بودم نزدیک اتاق آزمایش که شدم دیدم دارن با سرنگ خون می گیرن ، خیلیی ترسیدم آخه دیگه سه قطره خون سرنگ نمی خواد که . خون می گرفت بعد سه قطره می چکوند رو لام . نوبته من که شد گفتم انگشتمو سوراخ کنید ، حالا بماند که برا سوراخ کردن انگشتمم چقد ترسیدم و چن بار انگشتمو کشیدم عقب و جا خالی دادم تا آخر به زور سوراخش کرد و بعدم انگشتمو زد رو لام . منم خوشحاال که با سرنگ خون ندادم ، بعد داشتم جریانو برا دوسم می گفتم که آره عجب آدمایی برا تعیین گروه خونی چه کار می کنن . دوسم گف خوب این کار که تو کردی غیر بهداشتیه دستتو زدی رو لام و اگه لامه میکروبی بوده باشه بد می شه. وااای حالم یه مدت اینقد گرفته بود . گریه زاری و گفتم مُردم رفت ، می رفتم حموم زیر دوش اشک و آه و ... . دیگه یه وضعی درست کردم که بابام مجبور شد بره سازمان انتقال خون یا نمی دونم یه جایی که تشخیص گروه خونی می دن و اونام گفته بودن انگار خطرناک نیس . شاید بابام برا دلخوشی من اینجور گفت :(( . من که خیلی می ترسم ، فک کنم همه به این بیمارا یه طور دیگه نگاه می کنیم هر چن من کسیو با این بیماری نمی شناسم اما مثلا ممکنه یه وقتی تصویر اینجور آدما تو تلوزیون شطرنجی نباشه و خیلی عادی نشونش بدن؟ اگه دور و بریاشون بفهمن این مریضیو دارن چه جور برخوردی دارن ؟ قبلا یه مطلبی خوندم که یه محققی رو عکس العمل مردم به این مریضی تحقیق کرده البته درس یادم نمیاد چه تحقیقی بود اما آخرین کارش این بود : دو تا صندوق برا کمک گذاشت ، رو یکیش نوشت برا کمک به بچه ها سرطانی و رو یکیش نوشت برا کمک به بچه ها ایدزی . نتیجه تحقیق این بود که صندوق کمک به بچه ها سرطانی پر شد در حالی که اون یکی تقریبا خالی بود . خودمم تو این خبر نقل کردنم موندم که خبره که گفتم نه منبع داره ، نه محققه معلومه ، نه جا تحقیق معلومه ! فقط نتیجه آخرش یادمه . بهرحال به نظرم نتیجه دور از ذهن نبود اما معنیش خوب نیس ، آدم حتی بچه ایم که تو مریضیش هیچ نقشی نداشته به دیده خوبی نمی بینه . نمی دونم چرا ، فقط می دونم شاید اگه منم صندوقا رو میدیدم همین کارو می کردم اما اصلا نمی دونم چرا؟؟ چرا برخوردا اینه؟

پاورقی: این لینکم به پیشنهاد یه دوستی می زارم . کلیپه احساسی و قشنگیه

 

امروز روز ملی ازدواجه ، تقریبا یه چی تو مایه ها فصله جفت گیری سایر موجودات :|. دیگه باید هر روز تقویمو سندشو برا یه چی بزنن روز دختر ، روز هسته ، روز ازدواج ، روز ...... . دیشب تو تاکسی بودم رادیو داشت در مورد همین چیزا حرف می زد که چرا این روزا با اینکه همه چی مفته ، همه چی آماده ، در واقع هلووو بپر تو گلووو بعد چرا این جوونا نمی رن دنباله زوجیت . می خواس نتیجه تحقیقات چن سالشو بگه که چرا جوونا امروزی کمتر دنباله این مسائل می رن . بعده شونصد بار که گف من این نتیجه رو نشون خیلیا دادم همه تایید کردن حتی جوونام قبولش دارن هر کنفرانس داخلی خارجی بردم احسنت گفتن و ..... بابا کشتیموون دِبگووووو دیگه . تهش گف دلیله همه این بدبختیا این روابطه آزاده و .... بقیشو حال نکردم گوش بدم حتما بعدش دشمنا رو داش محکوم می کرد . یادم به اون جکه افتاد که طرف می ره خواستگاری ازش می پرسن خونه داری ؟ می گه نـــه . ماشین ؟ نــــه . شغل و در آمد ؟ می گه اینا رو ندارم اما در عوض پوش موها رو حال کن !! حرفا این گوینده هم یه چی مثه همیناس آخه به پشتوانه پشته مو آدم اقدام کنه! البته خوشم میاد راه حل و طرحایی هم کارشناسا !! ارائه دادن . مثه همین طرحه ازدواج نیمه استقلالی ، که اونم یه مشکلاتی داره ، یه سری اصلا نمی خوان استقلالی باشن یه سریم کلا می خوان استقلالی باشن یعنی کسی دوس نداره نصفه پلسفه استقلالی باشه . یه طرحه دیگه هم که جدیدا خوندم که آخره ایده و نو آوری بود کم کردن زمان تحصیل خانماس ، با این استدلال که چون طول می کشه تا درس دخترا تمام شه و تو این مدتم ازدواج نمی کنن پس مدته تحصیلو کم می کنیم . احتمالا تو سیستمه مورد نظر اینا دختره 15 ساله فوق لیسانسشو گرفته . می بینم همه تو مُده ایده و ایده دادن هستن ، ایده هام یکی از یکی بهتر ، اما من می گم اگه منظور از ازدواج همون جفت گیریه روشه زور با بیل و کلنگ بهتر از این طرحا جواب میده .

 

سرورقی : به دوستان عزیزیم که جزء برترین بلاگا بودن خیلی تبریک می گم ، دسه راستشون رو سر بقیه ایشالا قسمته همه بشه
خب تو پست "اولین ها ، بهترین ها ، بدترین ها" نوشته بودم بهترین سفرم ، سفر به محمود آباد بود که خییلیی خووب بود یکی دو دوست پرسیده بودن چه جور بود می خواسم زوتر بنویسم اما چون باید عکس آپلود می کردم نشد. شهریور 85 یه هفته محمود آباد تو محوطه شرکت نفت بودیم (عکس 1 ، عکس 2 ، ساختمونه اصلیه مجموعه رو نشون می ده که شبیه عقابه) از کنار جاده ساحلی شمال اگه رد شده باشین شاید دیده باشید. یه هفته با صدای دریا از خواب پاشدن ، غذا تو رستوران روبرو دریا خوردن، تاب بازی رو به رو دریا ، دو چرخه سواری تو محوطه جنگلی ، تا هر موقع شب با خیال راحت بیرون بودن ، نشستن تو آلاچیقا کنار دریا ، سینما ، کافی شاپ ، جُنگه شادی ، مسابقات مختلف و .... قیمتام مفت . خلاصه هر چی هر چی که بگی عااالی بود که هر کدومو بخوام توضیح بدم خودش حدیثه مفصله . اما یه خاطره ها که البته قسمت بده مسافرت برا من حساب می شه رو می گم . سه شنبه 22 شهریور (قابل توجه دوستانی که می گن تاریخم خووب نیس ) مسابقه دخترانه دانشجو و دبیرسانی بود و منم همچین با اعتماد به نفس رفته بودم برا اول شدن . 10 نفر بودیم من نفر چهارم بودم، مسابقه مثلا اطلاعات عمومی بود ، اولین دور من سوالا 3 نفر قبلو بلد بودم تا به من رسید سخت شد ! پرسید ابوتراب لقبه کی بود ؟:(((( نمی دونسم الکی گفتم امام باقر ! می شد امام علی . دور بعد شد پرسید حمزه عموی پیامبر تو چه جنگی شهید شد ؟ هول شدم گفتم بدر . مجریه نفهمید گف درسه اما داوره گف بدر نمی شه که !! خلاصه چرخید چرخید دوباره رسید به من پرسید قلعه الموت کجاس ؟ با فلاک الفلاک اشتبا گرفتم گفتم لرستان !! چه فاجعه ای بودااا . همه داشتن سوالا رو جواب می دادن ، من همه رو هیچی ! خلاصه فک کنم بعده 3 تا سواله اشتبا باید می نشسیم و منم که اولین نفر بودم که 3 تا رو کامل کردم ! اما ادامه دادن دور بعد پرسید پایتخت یونان ؟ دیگه از تو جمعیت بم کمک کردن مجریه گف قبول نیس ! من گفتم خودم بلتش بودم! گف خب یه سوال دیگه می پرسیم . پایتخت اسپانیا ؟ تونسم بگم (راستشو بگم صبحه همین روز چون می دونسم مسابقه دارم ، داشتم شبکه خبر می دیدم هواشناسی کشورا اومد منم خوووب روشون دقیق شدم . برا همین این سوالو تونسم بگم ) . خلاصه چرخید دوباره به ما رسید پرسید مسجدی در مدینه که مکان منافقین بود و پیامبر دستور تخریبشو داد؟! خداااا . نمی دونسم که ! می شد مسجد ضرار . اینو که نگفتیم همراه یه نفر دیگه رفتیم بیرون از مسابقه . در واقع من اولین کسی بودم که شووت شدم بیرون . اومدم پایین خواسم بشینم دیدم وااای خواهرم که هندی کم دسشه سرخ شده و پهـــــن و دوربینم تو دسش داش می لرزید! بعدا فیلم شاهکار مسابقمو که دیدیم چون خواهرم همش در حال خندس و تکون می خوره ، صحنه ها هی بالا پایین می پرن! همشم مسخرم می کردن آخه تو که نمی دونی مثلا ابوتراب لقبه کیه خو همون امام اولیو بگو چرا می ری از اما وسطیا می گی !! گفتم شانس نگفتم لقب حافظ و سعدیه! بعد که مسابقم اینجور شد می خواسم سریع بپرم تو سوئیت مانتومو عوض کنم و تغییر چهره بدم که یعنی من اون نیسم ! اما هیچکی حاضر نمی شد بام بیاد:( . دیگه با بدبختی دسه یکیو گرفتم گفتم بابا با فاصله را می ریم بعدم که دکوراسیونو عوض کردم کی دیگه منو میشناسه!! خلاصه اینم از این ، هر چن این مسابقه برا ما مسابقه نشد اما حداقل برا بقیه جک شد ! فک کنم هنوزم این قسمته فیلمو مرتب می بینن :(( .
سایر عکسا :
عکسه ساحل 1 ، ساحل 2 از رو تراسه سوئیت
عکسه ساحل از رو پشت بومه رستورانه

 

دیشب بالاخره پارچه مبلیمو انتخاب کردم شنیده بودم که انتخاب دو چیز سخته : یکی همسر و یکیم هندونه اما الان من به ضرس قاااطع می گم انتخاب پارچه مبلیم خیلییی سخته ! یه ماه می شه بیعانه مبله رو دادم و به زور و بدبختی پارچه هم از پارچه فروشی انتخاب کرده بودم که کم بود و قرار بود مغازهه بیاره اما هیــچ خبری از اوردن نبود دیگه این آخریا جواب تلفنامم نمی داد یعنی می دونس منم و پارچه هم نیورده ، جواب نمی داد . مغازه مبلیه هم هی تماس می گیره که خانم برو یه پارچه دیگه انتخاب کن . خلاصه دیشب با دوسم رفتیم پارچه ببینیم ، گفتم دیگه هر چی باشه حتی شده پارچه پیژامه ای راه راه و چارخونه بگیرم همین امشب می گیرم شرش کنده شه ! یه عالمه مغازه رو زیر و رو کردیم تا یه چی که به قالیم بیاد انتخاب کنم ، منم که حسسسااااسسس به سِت بودن وسیله ها با هم و سِت بودن لباس و آرایشم با وسیله ها!! الانم اگه بدونین چه سِته حلیــــمی شده ! همش کرم ! حالا بعد که ایشالا رسید شاید عکسشو گذاشم . خلاصه زنگ زدم به مبلیه بش گفتم آره همه جا رو سَر کردیم و تک تک مغازه ها رو گشتیم و ..... یه دفعه مبلیه گف با دوستتون بودین !!! واااااای کُپ کردم ! آخه من یه ماه پیش اونجا بودم ، اصلا قیافه یارو رو درس یادم نیس تازه به دلایله امنیتی رینگم دسم کرده بودم بعد این حتی یادشه که من با دوسم رفته بودم مغازش !! به رینگه هم که ظاهرا توجه نکرده بود که مثلا الان استثنا با دوسم اومدم و این رینگ خبرش یه صاحبی داره و .... :(( گفتم فقط این مبلیه تو دارغوووز آباد نمی دونس که ما تنهاییم که اونم فهمید! انگار همین یه مشتریو داشت که اینقد خوب منو یادش مونده! اصلا چقد مردم فضولن! به اون چه من با کی بودم یابا چی بودم یا چی پوشیدم یا ..... . اصلا پشیمون شدم از مبل خریدن

 

دیروز سر کارمون یه سری برا بازدید اومده بودن و یه بچه ها داش براشون توضیح می داد که در زمینه امنیت چه کار می کنیم ، یکی از بازدید کننده ها گف خب یعنی در زمینه هک هم فعالیت می کنید؟! یکی از مسئولین رده بالامون که همرا ناظرا اومده بود تا کلمه هکو شنید فوری گف نـــــه!! و شروع کرد به سمبل کاری . ناظره گف خب اشکالی نداره که ، هکرای کلاه سفید1 که خوبن و به قوله یکی می گف این هکرا کلاه سفید سربازا گمنام امام زمانن و مثلا میان سایتا اسرائیلیو هک می کنن و خدمت می کنن و ..... !! واقعا این روزا چه حرفا که آدم نمی شنوه! وقتی میان مسائل عقیدتیو با مسائل روز قاطی می کنن این در میاد که هکر می شه سرباز امام زمان! آخه زوری که نمی شه همه چیو دوخت به هم . این حرفو که شنیدم یادم به یه موضوعی افتاد ، یه بار یه عده از یه روحانی یه مسئله ایو پرسیدن حاج آقام که خیلی به روز بوده مسئله رو براشون اینجور توضیح می ده "شما فک کنید تو خیابون جردن کنار یه پیتزا فروشی عبد شما گم می شه و ..... " . سوال و جواب رو درست یادم نیس اما موضوع اینه که یارو اومده مسئله رو با یه پیتزا فروشی و جردن به روز کرده در صورتی که اصلا اصل قضیه که وجود غلام و بردس این دوره زمونه منسوخه! البته منظورم این نیس که سرباز هم منسوخه ، منظورم اینه که زور زوری نخوایم همه چیو به روز کنیم!

1)هکر کلاه سفید نوعی هکرِ که قصد تخریب ندارن و هدفشون بیشتر امنیتیه

 

امروز قرار بود یکی برا نصب لباسشوییم بیاد ، یه ماه می شه اومدم تو این خونه اما هنوز لباسشویی نصب نشده (بگوو چی سر جاشه!) . از هفته پیش به نصبیا!! زنگ زدم تا هماهنگ کنم بیان ، خودمم که درس حسابی خونه نیسم ، برا همین تا حالا نشده بود .امروز داشتم به یارو آدرس می دادم ، آخرش پرسید منزله کی ؟ گفتم هوشنگی ، وقتی داش می نوشت بلند خوند منزل آقای هوشنگی .... !!!!!! فک کن!!!! نـــــــــه اصلا فکرشم نکن!! چقد ضاااااایع ! صاف صاف تو روم می گه منزل آقا!! البته از این اتفاقا بازم افتاده از بس سطح فرهنگه مردم پایینه . خلاصه گفتم اینا با این طرز فکر اصلا یه کوچووول حس کنن من تنهام دیگه هیـــــچ . استفاده از حلقه ساده ترین کار بود که البته همچین ساده هم نبود . داشتم خونه رو بررسی می کردم چشمم به جا کفشی افتاد ! هیــــچ کفشه مردونه ای توش نبود ! در عوض صد جف کفشه زنونه !(منظورم از صد جفت همون یکی دو جفته !) خب اینجوری که بده آخه ! حالا بر فرض آقامون رفته بیرون بعد یعنی همون یه جفت کفشو داشته!! کلی فک کردم رفتم دمپاییامو از حموم اوردم چون سایزشون بزرگ بود به دمپایی مردونه هم می خورد ! (رنگشون آبی آسمونی روشن !) می خواسم دمپایی دسشوییم بیارم دیگه دلم نگرف! گفتم آقامون درسته کفش نداره اما دمپایی خوووووب داره !(چقد فکرشم !!) از کارا دیگه برا طبیعی جلوه دادنِ وجود آقامون ، ریختنه روزنامه در جاها مختلف خونه، گلوله کردن تعدادی جوراب و گذاشتن در طوله مسیر ، گذاشتن بالش و تخمه وسطه حال ! فک کن تلوزیون رو زمین پرته بعد بالش و تخمه جلو تلوزیون!!(آخه هنوز مبل و زیر تلوزیونیم نرسیده ، برا همین تلوزیون رو موکته). خلاصه همش فکر بودم چه کار کنم شک نکنه! اما هر چی سر وضعه خونه رو می دیدم تابلو بود :( آخه هیچ اثری از عشقولیو اینا نبود! نه به در و دیواره خونه ، نه تو آشپزخونه که برا لباسشویی می رفت ! هیچ جا هیچ نشونی از قلب و لاو و... نبود ! بهرحال دیگه کاریش نمی شد کرد باید به همین خورده کاری که می تونسم بکنم قانع می بودم! یارو قرار بود 6 بیاد تا 7.30 منتظر شدم دیدم خبری نیس، زنگ زدم ، گف تا نیم ساعت دیگه . دوباره 8.30 زنگ زدم گفتم آقا دیر وقته نمی خواد الان بیای یه روز دیگه بیا ! گف تو راهم 10 دیقه دیگه اونجام! منم تا دیقه 90 داشتم نرمال بودن زندگیو چک می کردم ! در آخرین لحظات دیدم وااای تو آشپزخونه که فقط یه جف دمپاییه اونم کوچیک سایز خودم!! په این چه زندگیه که فقط خانمه می ره تو آشپزخونه!! پـــه من ظرف می شورم !!!!!!! فوری دمپاییو برداشتم انداختم یه گوشه ! خلاصه تقریبا 9 شد طرف نیمد!!! دیگه اعصابم خورد شده بودا! په این می خواد بیاد اینجا دشک بندازه !! زنگ زدم بر نمی داش! منم زنگ زدم به رئیسشون که قبلا شماره اینو بم داده بود و گفته بود با این هماهنگ!!!! کنم . زنگ زدم داد و بیداد صدام می لرزیـــد گریــــــه (دروووغ!). خلاصه عصبانی گفتم این 6 قرار داشته الان 9 نصفه شبه نیمده!!!
خانم 9 نصفه شب!!!
بلــــه!! الان زمسونه هواا 5 تاریک می شه! 9 می شه نصفه شب!!! اون تابسونه که هوا 8 تاریک می شه 9 سر شبه !! (چرت و پرت در حد تیم ملیا!!)
بله خب درس می گین!!! باشه من باشون تماس می گیرم می گم نیان!!
تــــــق گوشیو قطع کردم!! نــــه اشتبا گفتم!! چون با موبایلم زنگیدم تقی نبود . اعصاب ندارم هنوز که! استدلالمو حال کردین!! با این استدلاله در واقع گفتم الان چون غروب آفتاب ساعت 5ِ پس 9 نصفه شبه و برای چک کردن لنگه ظهر به طلوعه آفتاب نگاه می کنیم!!!
بهرحال حیفه من با این همه فکری که خرج کردم ، همش به خاطر بد قولیا اینا حروووم شد . از این جریان نتیجه می گیریم زیادم نخوایم بقیه رو بپیچونیم چون ممکنه در نهایت بدجوووور پیچیده شیم!

 

من نمی دونم  بعضیا چه فکری می کنن! مثلا یه سری از این همکارام همچی با غرور و بینی سر بالا را می رن ! امرو یکی از همون همکار فیت فیتیا سر یه موضو چرتی داش بام حرف می زد ، آخر سر که داش می رفت خیلی الکی دس چپشو گذاش رو شونه راسش ! خودتون این حرکتو تصور کنید چقد بی ربطه! فقط می خواس نشون بده  تو دسش حلقه انداخته!! ما آخرین باری که این فیت فیت همکارو دیدیم دو هفته پیش بود و بعدم شنیدیم برا یه کنفرانسی رفت خارج ! حالا بعده دو هفته برگشته با حلقه! نمی دونم حالا اصلا کنفرانس و خارج رفتن الکی بوده و یارو دنباله عشقول بازی بوده ! یا خارج راس بوده و برا ماه عسل رفتن خارج نه برا کنفرانس یا شایدم برا کنفرانس رفته خارج و بعدم گفته حالا تا اینجا اومدیم بزا یکیم عقد کنیم! خلاصه هر چی که بوده اون حرکتش از ملق زدن ضایع تر بود ! یه جوری می خواس بگه دیگه دوره من یکیو خط بکشید ما صاحب داریم !!! بچه ها که می گفتن خیلی حرکتش توهین بوده ! اما آخه وقتی یکی داخل آدم حساب نمی شه حالا هر کاریم بکنه که توهین به آدم نمی شه! اصلا نمی دونم چرا این کارو جلو من کرد!!! آخه من آدم سرد و دیر جوشیم و خیلی درونگرا و بی خیال نسبت به دور و بر! به قوله یکی می گف شادی مثه میت سرده ! این طرف حتی باید شک می کرد من اصلا بعده دو هفته اینو می شناسم یا نه! جواااات با چه افتخاری حلقشو مثلا کرد تو چشه من! یارو دو سال از من بزرگتره مطمئنم اصلاااا فکرشم نمی کرد کسی خرشو دسه این بده چه برسه دختر! بیچاره خانمش که با این انتخابش چشه بازارو دراورد !

 

دیدم بحث اولین و آخرین و بهترین و بدترین چیزا خیلی داغه گفتم منم بچسبم و همه رو به صورت زیپ شده یه جا می گم !
خب اولین روز مدرسه که خودش قبلا بازی بوده و کردمش !!!! نــــــــــــه یعنی انجامش دادم ! آهـــا بچه خو همون اول درس حرف بزن! اما بهترین سالا تحصیلم پنجم دبستان ، سوم دبیرسان و پیش دانشگاهی و بدترینا اول دبستان ، دوره راهنمایی و اول دبیرسان !
اولین جایزم چیزی که یادم میاد تو مهد بود از اینا که فرشته ها برا آدم میارن ! یا جوراب بود یا ماژیک یادم نیس اول کدومو اوردن!! بهترین چیزی که گرفتم کیف کول پشتی بود که عموم 9 سال پیش داد تمام دوره دبیرسان و دانشگا باش بودم (البته غیره این هم کولی دارم هم چیزا دیگه اما این baby منه و عاشقشم!) ، بدترینم چیزه خاصی یادم نمیاد!
اولین دوس پسر که البته در این موارد خانما می گن نامزد پس باید بگم اولین نامزدم ! پسر همسایمون بود ، تقریبا همسنه خودم بود ، تاریخه دقیقه شروع نامزدیمونم نمی دونم اما من هنوز اول دبستان نرفته بودم که از اون خونه رفتیم ! خونه هامون پهلو هم بود و بینش فِنس بود و دیوار نبود . اسم پسره پاتریک بود ، ارمنی بودن .یه استخر از این پلاستیکیا داشت (اون موقع فک کنم ازشون ایران نبود اما احتمالا الان باشه ) ، استخرو تو حیاط گذاشه بود و توش شنا می کرد ، منم حسابی دلم می خواس مامانم برام تشت میوورد ! جام نمی شد که تو تشته !! عذااااب بود ! نامزدم خیلیم اتو کشیده و مودب بود !! مثلا داشیم حرف می زدیم بعد من می گفتم برم ج.... ، می گف نــــه نگو .... بگو برم دسشویی!! برو بچه کت شلوارتو در بیار !! نگا تو رو خدا نشسم قصه شمسی کوریو می گم ! همه پست رفت به جریانه اولین نامزدیم !! حالا از اولی که بگذریم می رسیم به بهترین و بدترین ! آخه این موجودات موزمار چین بخوان خوب و بد داشته باشن!! (البته بچه ها بلاگی که مطمئنا فرق می کنن! فعلا این هندونه رو داشه باشین تا بعد )
اولین دوس دختر چیزی که از دور خیلی کم یادمه یکیه به اسمه آتنا که اونم ماله همون خونه اولیمون بود . اما اولین دوسی که یادمه ماله خونه بعدیمون بود که اونم مدرسه نمی رفتم . دبیرسان که بودیم کانادا رفتن و بعدم با یه پسره سیاهپوست ازدواج کرد (فک کنم اونجام شایعه قطع الرجاله مثه اینجا !!) ، الانم بچش 4 ، 5 سالشه!! دوسم همسنه خودم بود ! الان خیلی کم با خواهرش چت می کنم خودش که اینقد گرفتار شد که درسشم مجبور شد ول کنه. بهترین دوسم ، دوسیه که از سوم راهنمایی با هم بودیم ، اولین بار که دیدمش به نظرم چقد زشت میومد ، اما حالا خیلی قشنگ می بینمش . حیف که از بعد دبیرسان کمتر همدیگرو می بینیم چون برا درس شهرا دیگه بود ، الان فوق نفت می خونه . بدترین دوسم نمی دونم!
اولین سفر خارج دو سال پیش همین موقع ها بود که رفتیم ترکیه . البته نه استانبول و آنتالیا !. آنکارا رفتیم . بقیه وقته سفارت داشتن منم همینجوری در نقش آویزوون رفتم ، واقعا زوری بردنم چون از هواپیما متنفرم و می خواسم این 2.30 که بالا بودیم قرص خواب آور بخورم! بهر حال اصلا جای جالبی نبود با تهران یا خیلی شهرا دیگه که اصلا قابل مقایسه نیس . بهترین و بدترینم نداشم چون همینم زوری رفتم! اما خوب که زوری باشون رفتم وگرنه الان اینجا خالی می موند چه ســـــه بود !
اولین پروازم با هواپیما کلاس سوم یا چهارمم تمام شده بود از مسافرت می خواسیم برگردیم یادمه بابام هروز می رفت دنباله بلیط و گیر نمیومد(ماشین داشیم اما من هواپیما می خواسم!) همش غر می زدم همه سوار شدن من با این سنم هنو سوار نشدم! بهترین و بدترینم نداشته . آخرین باریم که سوار شدم برگشت از ترکیه بوده.
اولین مسافرت عمرم که یادم نیس اما اولین سفر تنهایی حدودا اول دبستان ، شایدم هنو اول نرفته بودم که با عمه هام عروسی یه دختر عمه هام یه شهره دیگه رفتیم . بقیه خونواده به دلایلی بیماری یه نفر نیمدن . بهترین مسافرتم محمود آباد شهریور دو سال پیش بود . خیلی عالی بود .
اولین شب تنهایی تابسون پارسال بود . می ترسیدم برم تو اتاقم بخوابم رو مبل خوابیدم . نصفه شب پاشدم دیدم خیلی اذیتم ، رفتم تو اتاق درو قفل کردم . دیگه تا تو اون خونه بودم همیشه در اتاق قفل می خوابیدم .
خب دیگه همینا زیاد شد !

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

دردسرا خانم رحیمی!!
دردسراا جوون عزیزی!
تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ