تبليغاتX
خـلوتکــده فانـتـزی
 
 
       

صبی تو تاکسی نشسه بودم رادیو روشن بود گوینده داش می گف مهمان برنامه امروز از نیرو انتظامیه. اما نباید تا اسمه اینا میاد یادتون به قوه قهریه و تعزیرات و اینا بیوفته و جناب سرهنگ همینجور که از اسمشون معلومه در زمینه کارا فرهنگی کار می کنن ! توجه کردین !سرهنگ فرهنگ ! البته فامیله یارو هم اصلا تو مایه ها فرهنگی نبود . فقط از اینکه یارو سرهنگه گف تو کارا فرهنگیه! جالبه ها . من که اصلا به شباهت این دو تا توجه نکرده بودم . خدایی بعضی وقتا گوینده ها هم از دسشون در بره چیزا مفیدی می گنا . گفتم احتمالا شمام نمی دونسین .

حالا اونو بیخی . امروز سر کار که بودم از قسمت گزینش تماس گرفتن گفتن ۱شنبه بیام برا مصاحبه حضوری (جریان پست قبلی) . حالا مشغوله تدارکم برا اون مرحله اما فک کنم تو این مرحله دیگه game over بشم . مثلا فک کنین بپرسن آخرین خبری که شنیدی چی بود ؟منم بگم تِر زدن ورزشکاران غیور در المپیک . یا مرجع تقلیدمو بگو !؟ اینقد از این شناگره فلیپ خوشم اومده که نگو. منم تصمیم گرفتم مرجعم این باشه تازشم می خوام یه mp3 ببرم صدا رو ضبط کنم خیلی پایه خندس سوالاشون. شمام اگه پیشنهاد خاصی دارین بگین . من که قراره اخراج شم حداقل یکم بخندیمThe image “http://blogfa.com/images/smileys/03.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 

پست دوتا قبلی یعنی پست تحقیق برا پیدا کردن بهترین ها گفتم که متاسفانه مجبورم گزینش برم هر چن که اصلا  شرایطم برا مورد تحقیق قرار گرفتن مناسب نیست (چون تنها زندگی می کنم) اما مجبور شدم دیگه . خلاصه صبح اول رفتم سر کار و یکم نظر بچه ها رو در مورد سر و وضعم پرسیدم و وقتی دیدم عالیه (البته عالی برا گزینشا ) را افتادم برا گزینش . تو راهم به یه دوسام sms دادم که من می خوام اولین معرفم تو رو بنویسم و خودتو آماده کن بت زنگ زدن قبله اینکه سلام کنی یا چیزی بگی می گی به نام خدا و با سلام و صلوات و درود به روان پاک .... و باعرض ادب و احترام خدمت ساحت بزرگواره ... و بعدم یکم شعار میدیو یکمم تکبیر بعد می تونی شروع کنی به تعریف کردن از من  . رسیدیم گزینش اول که کلی منو معطل کردن آخه کارکنان داشتن یه سری بحثا فنی می کردن در زمینه username و password ساختن و یکی داش به صورت کاملا حرفه ای برا اون یکی می گف آره password باید هم عدد باشه هم حروف کوچیک بزرگ و اگه shift  رو بگیری حرف بزرگ می تونی بنویسی . اون یکی می گف نه مطمونی shift بگیریم ؟ .... (بقیه مباحث در سطح بالایی بود) . خلاصه بعد کلی که الاف نشسه بودم یه فرم دسم دادن پر کنم . فرمه اولش عادی بود اسم و فامیل و ... اما یکم بعد دیگه سوالا تخصصی شروع شد جز کدام خونواده هستین ؟ ایثارگر ، آزاده ، .... . مدت حضور در جبهه؟ نوع مجروحیت ؟درصد مجروحیت ؟ فعالیت در چه ارگان و نهاد داشتین ؟ .... دیگه کلهم سوالا رو همین موضوعات می چرخید . آدم می گه این جنگ هیچی هیچی که نداش حداقل باعث شد این فرم سوال جوابا یه 4 تا سواله حرفه ایم توش داشته باشه وگرنه که دیگه خیلی بی محتوا می شد . تو فرمه آدرس و کروکی خونه هم بود . می خوان بعده اینکه از همه معرفا و در و همسایه تحقیق کردن زنگ بزنن بریم برا مصاحبه حضوری که البته  همونجور که تو اون پسته توضیح دادم مصاحبه حضوری خیلی خیلی فنی تره و صد البته به من نمی رسه . الان دیگه شمارش معکوسو شروع کردم برا اخراج از سر کار .  

 

ما بالاخره وقت کردیم بعد ۳ ماه یکم تلوزیون ببینم (قبلا که دیشامو اماکن برده بودن -این جمله رو برا بار ۱۰۰۰ مه دارم می گم- . فعلا مهمونامون رفتن یه جا دیگه وگرنه الانم بچه داری اجازه نمی داد ) فقط مشکل اینجاس الان اصلا نمی تونم تشخیص بدم دارم اخبار می بینم فیلمه ، کارتونه ، ورزشیه چی چیه ! پاک همه چی یادم رفته . فقط یه برنامه ای تونسم تشخیص بدم که ظاهرا اینجور که تشخیص دادم یه مستند راز بقاء باید باشه . یه چن تان هی وَرکَن وَرکَن می کنن بعد میــو میــوم می کنن . برا یه موجودی به اسم آرمیتا یا پارمیدا می خونن . یه قسمتی از حرفاشونم اسم فانتزی میارن (میگن چشمات فانتزیه عزیزم ) نمی دونم می دونین چیو می گم یا نه (چه کار کنیم دیگه ما صحبتا هنرپیشه ها راز بقام می فهمیم ) . خوشم اومد توش اسم فانتزی اومد . کلا دوس دارم اسمم جاها مختلف حضور فعال داشته باشه اما زیاد بازیش نمی دنن . اینام فقط فانتزی تو حرفاشون بود . خلوتکده و شادونه تو حرفاشون نبود . بعدم نمی دونم اینا چه جور پریز برقِ برق دار گیر میارن .آخه معلومه همه قبل اومدن تو فیلم دسشون تو برق سه فاز کردن و یه حالی به موهاشون دادن .

 پاورقی ۱: من بالاخره تونسم یه نگاهی به سوغاتیام بندازم . کلی شلوارک برام رسیده  زیر زانو رو زانو بالا زانو . حالا قراره برا سر کار بپوشم  .
 
 پاورقی ۲ : اماکنیای عزیز دقت کردین ؟! من دوباره دیش گرفتم البته تو مجتمع همه دوباره خریدن . پـــــه خوابین؟؟ پول مفت می گیرینو ول می گردینا. مملکتو فساد برداشه. اگه آدرسمو یادتون رفته تلفن بزنید می دم .

 

سرورقی : تمام مطالب گفته شده در این پست عین واقعیته هر چند باورش سخته!

چن وقت پیشا شاید حدوده ۱ ماه پیش به همکارام گفتن برا مصاحبه برن قسمت گزینش. یه روز بچه ها رفتن قسمت گزینش یه فرمی پر کردن آدرس و تلفن و معرف و اینا و بعد یه مدت زنگ زدن و برا هر نفر یه وقتی تعیین کردن که کِی بیان برا مصاحبه (البته من کارگزینی نرفته بودم). روزی که زنگ زدن گفتن بچه ها فردا بیان (دخترا اول رفتن هفته بعد زنگ زدن برا پسرا) همه به تکاپو افتاده بودن که امام جمعه کیه؟ نماز چمعه ،آیات، میت ، وحشت و ..... چه جوره ؟! مرجع تقلیدم کیه . همه چیَم باید یه چیز مناسب انتخاب می شد مثلا مرجع تقلید نمی شد یه مرجع بودار انتخاب کرد و این شد که مرجع همه یکی شد . خلاصه کلی اون روز تو گوگل از این چیزا می گشتیم . البته خیلی چیزام برا مسخره بازی می گشتیم یعنی اصلا فک نمی کردیم تا این حد چِرت باشه . آقا فردا شد و تا نفر اول از گزینش برگشت کلی همه تو استرس که چی پرسیدن ،چی کرده ، چی شد؟ اصلا یه سوالایی پرسیده بودن که هنوز که دارم بش فک می کنم تعجب می مونم . شایدم برا همه جا اینجور باشه نمی دونم . همه اون چیزایی که روز قبل فک می کردیم و گشته بودیم پرسیده بودن و یه عالمه چیزه دیگه که آدم می گه من اگه اینا رو می دونسم که تا حالا رسالمو چاپ کرده بودم . کل نمازا ، جزئیاته نماز ، تیمم کن (شانس نگفتن غسل کن ) ، نماز جمعه می ری یا نه ،نماز جماعت چی . حتی احکام بانوانم پرسیده بودن (خانم های عزیزی که منظورمو نفهمیدن شرمنده ، آقایون هم اگه نفهمیدن ...... بعید می دونم آقایی این قسمتو نفهمیده باشه ) . از یه بچه ها پرسیده بودن اوقات فراغت چه کار می کنی گفته کار دستی انجام می دم بعد پرسیده بودن په کتاب چی ، کتاب نمی خونی ؟ گفته خب کتابم چرا در زمینه رشتمون مخونم . بعد گفتن مذهبی چی ؟ مذهبی نمی خونی ؟؟ یعنی زوریا هر چی می خوانو باید از دهنت بشنون . آخر سرم گفتن از رو قرآن بخونن به یه بچه هام گفتن بهتره نوار قرآن گوش بدی لهجت بهتر شه! حالا این تقریبا سوالا مذهبی بود بقیه سوالاشون مثلا اخبار ساعت چن گوش می دی (که در اینجا چون 2.30 مشکوکه نباید بگیم ،هرچن همشون سرشون تو یه آخُره ) ، آخرین خبری که شنیدی چی بوده ؟ مشکل ما با امریکا چیه ؟ اسم وزیرا رو بگو ( حالا اینو که دوسم سر کار بم گفت من بی هیچ استرسی کلی مخمو زیرو رو کردم تا وزیر خارجه یادم اومده دوسم که هیچی نتونسه بود بگه ، آخه قربونش برم تاریخ انقضا وزیرام که هر کدوم یکی دوروزس باید حواسمون باشه وزیره منقرض نشده باشه ). خلاصه همش از این خزعبلات دریغ از یه سوال که مثلا وجدان کاری داری یا نه ، کارتو دوس داری؟ و ... اصلا. به خدا اگه می گفتن اون وسط جفتک وارو بزن به کارمون مرتبط تر بود .حالا خوبه ما هیچ پست خاصیم قرار نیست داشته باشم مطمئنا برا پستای خاص رسما باید بیوفتن به چریدن وعلف خوری تا باورشون بشه طرف گوسفند گوسفنده . پسرامونم هفته بعد رفتن اونام خیلی با حال بود همه شلوار پارچه ای کلی ریش و پشم کلی خندیدم هنوز که هنوزه یکیشون ریشاشو نزده فک کنم یارو باورش شده برا امام جماعت می خوانش . خلاصه که شایسته سالاریه مطلق داریما . من برا این کارگزینی اینا نرفته بودم چون آدرس خونه می گیرن می ترسم بیان برا تحقیق اگه بفهمن من تنهام و تازه خونوادمم امریکان . اصلا نمی دونم چه کار کنم . مسئول ارشدمونم هفته پیش بم گف از کارگزینی تماس گرفتن که شما نرفتین و چرا نرفتین ؟ گفتم خب دنباله کارا فارغ التحصیلیمم (زیاد وقتی نیس پروژه لیسانسمو تحویل دادم و هنو اصلا دنبال فارغ التحصیلی نرفتم) . گف مشکلی نیس شما برین . منم دوباره بی خیالش شدم . باز پریروز زنگ زده که خانم شما بالاخره رفتین یا نه ؟ گفتم نه تازه رفتم دنباله فارغ التحصیلیم . گف من که گفتم مهم نیس فعلا برین شما تا بعد اون بیاد . اما من در واقع فارغ التحصیلیمو بهانه کردم . اصلا دوس ندارم آدرس بدم یهو اینا بیان برا تحقیق . آخه خونمم از این مجتمع مسکونیاس با هیچکسم سلام علیک ندارم اما احتمالا همه می دونن من تنهام و خونوادم کجان . نمی دونم تا بابام هست برم . به بابامم بگم حداقل به نگهبان بسپاره نگن من تنهام . تهش اگه بیان تحقیق ضایع می شم . چه کار کنم ؟؟

 

ما همچنان مشغول مهمون داری هستیم . عصرا از سر کار خسته کوفته می رم خونه تازه باید لَلو بچه بشم . یه بچه 8 ماهه رو بغل کنم یا رو پام بخوابونمش یا باش بازی کنم یا  ...  . دیگه اصلا هوش و حواس برام نمونده ها هیــــــــــــــــچ . دیروز که برگشتم خونه همون دم در هنو وارد نشده بم گفتم په تو  چرا جورابات اینجوریه؟؟ فک کردم حالا مثلا یکم سیاه شدن . سرمو پایین انداختم جورابامو ببینم اینجوری شدما یه لنگه جورابه که پوشیده بودم راه راه سفید و آبی و صورتی یه لنگه دیگه چارخونه سفید و صورتی !! اصلا باورم نمی شد اینجور پاشدم رفتم بیرون هیچ متوجه هم نشده بودم .حالا آدم بعضی وقتا ممکنه مثلا دو تا جوراب مشکی یا دو تا چیزی که شبیه هم هستنو جابه جا استفاده کنه اما آخه این دو تا یکیشون راه راه یکی چار خونه یعنی خودمو بیلبود کردم اساسی! واای خدا از نظر عقلی انگار مشکل پیدا کردم . اینجور پیش بره یکم دیگه خل می شم . امروزم دیدم اصلا حس و حال خونه رفتنو ندارم . تا ساعت 1 کلاس داشتم بعد ازکلاسم رفتم یه رستوران ناهار خوردم الانم اومدم سر کار پشت کامپیوتر نشسم دارم چُرت می زنم .

پاورقی : یه off جدید امرو برام اومد به نظرم خنده دار اومد گفتم بگمش . یارو می ره کلانتری می گه جناب طوطی من گم شده . کلانتری می گن خب ما چه کار کنیم . می گه هیچی فقط خواستم بگم کلا هر فحشی به آخو.... می ده نظر شخصیه خودشه به من ربطی نداره

 

عجب تیتری زدما . گزارش زنده !! من که تا کمتر یه هفته پیش اصلا تلوزیونم جاییو نمی گرفت (ماجراشو قبلا گفتم خلاصش این می شه که اماکن لطف کردن و تشخیص دادن که دیش وسیله بدیه و باید جمع بشه  وگرنه ما گوسفندا که عقلمون به این چیزا نمی رسید ) الانم که دیش گرفتیم به خاطر این بچه نق نقو مهومنامون همش تلوزیون باید یا رو guli ، boomrang یا mbc3 باشه (منم اینا رو نمی شناختم اما یکی از مزایا مهمون داری اینه که می فهمی این کانالا مال بچه هاس ) تا حالا می شه گفت هیچی المپیک ندیدم . تو سایتا خبری کمابیش اخبارشو دنبال می کنم مثلا همین که 4 سال پیش پرچم دارمون بود و بعدم روبرو حریفش بازی نکرد و قهرمان ملی شد و چقد جایزه و کادو  و تقدیر که اگه بد شانسی نیورده بود حتما قهرمان جهان بود و حالا چقد زود حذف شد ! شناگرمونم که چون یکی از رقیباش از یه جا بدی بود و آب مسلما نجس می شده نرفته تو آب و انصراف داده! البته با کلی دلیل که مریض بوده و مرده بوده و چی چی بوده و گرنه که جریمه سنگین می شن . این همه خرج می کنن برن اونجا مریض شن . خلاصه فعلا اینم از قهرمانمون برا 4 سال دیگه  البته بازم ممکنه تعداد این قهرمانا بره بالاتر چون هنو تا آخر المپیک وقت هست . ما که مدال بیار نیسیم بزا حداقل اینجوری قهرمان شیم . الانم داشتم یه مطلبه دیگه می خوندم  "روبوسي كاپيتان تيم بسكتبال ايران و مربي اسرائيلي‌الاصل"که نوشته ورزشکارمون نمی دونسن یارو اسرائیله وگرنه اصلا مسابقه نمی دادن و غلط کردن و اطلاع رسانی خوب نبوده وگرنه این فاجعه رخ نمی داد و .... . آخه با مسابقه ندادن با اینور اونور و جا زدن کی سود می بره ؟ جز همون جاهایی که مسئولین باش مشکل دارن؟ اصلا مسابقه شنا چه فرقی با المپیادا درسی بچه ها دبیرستانی داره ؟ چرا اونا برا حمایت از جاها مختلف انصراف نمی دن؟ اینجوری بیشتر جا می زنیم و یعنی خیلی بهتر از مردم مظلوم عراق ، افغانستان ، فلسطین ، ونزوئلا ، جزایر قناری و .... حمایت کردیم

 

پاورقی : واقعا شرمنده من تا مهمونا نرن زیاد وقت ندارم بتون سر بزنم برا همین نظر خواهی غیر فعاله تا بیشتر شرمنده نشم .باور کنید از وقتی مهمون اومده برام حتی با مامانم و خواهرام حرف نزدم فقط گاهی از سر کار باشون می چتم! حالا اونا که اونور دنیان بابام که همینجاسم درس باش حرف نزدم . اصلا آدم معذب می شه مهمون بیاد . حتی را رفتنم برام سخته چه برسه کارا دیگه . این پستام از سر کار می نویسم

 

سرورقی : (در مورد پست قبلی و این پست )من زیاد آدم از جمع فراری نیسم یا از مهمون بدم بیاد اما وضعیته من طوری نیس که بتونم مهمون داری کنم و همینطور خوشم نمیاد از کسایی که بخوان تو کارا آدم دخالت کنن . مثلا امروز اومدم می بینم لیفم نیسش . با پرس و جو فهمیدم که از لیفه خوششون نیمده و انداختنش!! آخه به شما چه! (یه عالمه دخالت دیگه که نه من حال دارم بگم نه کسی حوصله خوندن داره). منم ترجیح می دم با دوسام باشم که هم الکی دلسوزی نمی کنن هم تو کارام دخالت نمی کنن.

دیروز در مورد وضعیت مهمون داریو اینا گفتم و اینکه همش چن روز باید تحمل کنم و بعد راحت می شم ایشالا . آقا ما این پستو دیروز سر کار نوشتیم (چن تا ازکارا مفیدی که سر کار به عنوان مهندس کامپیوتر انجام میدمو قبلا گفته بودم یکی دیگه از کارا مفیدی که انجام می دم همین بلاگ نویسیه ) داشتم می گفتم مطالب پست قبلیو سر کار نوشتم بعد اومدم خونه فهمیدم ماشین مهمونامون (مهمونامون داییم و زن داییمن که زن داییم دختر عمم می شه) تصادف کرده . یعنی داییم خیلی تند می رونده و هی بابام و دختر عمم می گفتن آروم برو. داییم اعصاب نداشته  لج کرده محکم رفتن تو جدول حالا نمی دونم عمدا رفته تو جدول یا سهوا! می بینین چه آدمایی پیدا می شن! یکی اعصاب نداره ،یکی شانس نداره و یکی ... از اون طرف یکی مثه من هم اعصابش فولادیه هم شانسش زاییده . خلاصه ماشیه چَک و چوله فعلا تو تعمیرگاه خوابیده . تا 2 هفته دیگه آیا تحویل بشه نشه چی شه!! این معنیش اینه که اگه قرار بود تا 3 ، 4 روز دیگه اینا برن فعلا کمه کم 2 هفته ای هستن و الانم نمی خوام به خودم وعده وعید بدم 2 هفته دیگه می رن چون می ترسم یه طوری شه و مجبور شن کلا اینجا موندگار شن که اونوقت این منم که باید رخت و لباسمو کول کنم و دنباله یه دخمه باشم .

پاورقی : دوسان اگه کسی فک می کنه که شانس نداره بگه من یه عالمه تخم مرغ شانسی دارم آخه فعلا موقع تخم گذاری شانسمه بدجوووووور و یه شعر مربوط به احوالاته ما

شانس در هر خونه رو
فقط یه بار می زنه
ببین حالام اومده و
وایساده جار می زن

 

سرورقی : شرمنده من اصلا هنو وقت نکردم جواب کامنتا رو بدم . تو رو خدا ببخشید حتما میام

ميبينم که يه چن روزي نبودم و اساسيم حالم ماليدس و نهضتم همچنان ادامه داره . فعلا يکم جريانات اين چن روزه رو بگم . تو پست قبلي يکي از چيزايي که توضيح دادم اين بود که را آب آشپزخونه گرفته بود . من گذاشته بودم بابام که اومد يکيو بگه بياد درسش کنه و هنو بابام نيمده بود که دختر عمم با شوهرش (داييم شوهرش مي شه) و بچه هاشون  از يه شهر ديگه اومدن پيشم .  4 شنبه از سر کار که برگشتم ديدم دختر عمم عصباني اين چه وضعه زندگيه و اين چرا اينجوره چرا اين اينجاس  چرا خونه کثيفه در گنجه چرا بازه و ....... و ياسي (ياسي يکی از دختر خاله هامه . اينجور که من فهميدم مرجع تقليده دختر عمم هم حساب مي شه. 1 سال از من کوچيکتره چون يه شهره ديگه درس موخونه تنها زندگي مي کنه ) برو ببين چه خونه زندگي اونجا داره!؟ حالا اينا اصلا خونه ياسي نرفتن البته خيلي دختره تميزيه اما بهر حال دليل بر مقايسه نمي شه (قربون مامان بابا خودم هيچ وقت ما رو با کسي مقايسه نمي کردن )بعدم گف ما زنگ زديم لوله باز کني بياد (از رو ديوار يه جا رفتن تلفن يکيو برداشتن بش زنگيدن! ) بعد مي گن اين کار خيلي سخت بود؟! آخه من تنها از رو ديوار شماره يکيو که نمي دونم کيه بردارم بش بزنگم!  نمي خواستمم به کسي از فاميل بگم بيان بينن من مشکل دارم . خوشم نمياد هر کي مياد هي دل مي سوزونه و برام آخيو و اووخِي مي کنه . فوقش اگه بابام قرار نبود بياد به يه دوسام مي گفتم بياد پيشم تا يکيو بگم بياد درسش کنه. خلاصه کلي مخه منو تو فرقون ريختن. اصلا دخالت تو چيزايي مي کنن که مامان بابام دخالت نمي کردن . الانم که بابام اومده ادامه داره و بابامم که همينجوريَم از اوضاع احوال تنهاييم و وضع غذاخوردنم ناراحته ،  دارن کلي بش مي گن اين چه وضعه زندگي شادونس و شادونه بياد شهر ما زندگي کنه همه فاميل اونجان يه روز مي ره اينوريه رو اونور . بابامم مي گه آره اگه قبول مي کرد خوب بود . آخه آدم اگه بخواد چشش به دهنه مردم باشه ول معطل . يکي مي گه حيفه چرا برا فوق ليسانس ادامه نمي دي . يکي مي گه خودتو گير کار انداختي نمي شه يه مسافرتي  بري  يکي مي گه .... جالبيشم اينه که خونوادمم مي گن سابقه کار داشته باشي خيلي خوبه (البته کاري هم که انجام مي دم الکي نيسا مهندسيم ديگه ) بعدم خودشون مي گن پــَـه چرا يه طرفي نمي ري . منم فعلا تصميم گرفتم تا اونا اينجان بيشتر سر کار بمونم و دير برم خونه  و بعدم که رفتم خونه بخوابم و ... خلاصه  چن روزي اين جور سر کنم تا ايشالا برن و سختيا بگذره . من نمی دونم حالا واجبه حتما باید از تیپ و قیافه من گرفته تا شلینگ و آفتابه توالت نظر بدین! خلاصه اين ماجراها بزرگاشون بود . بچه هاشونم يه  جور . يکي وَق مي زنه . يکي عر مي زنه . يکي جفتک مي ندازه .

ديروز داييم گف شادونه اينترنت داري ايميلمو چک کنم ؟ گفتم آره بيا . يکم که گذشت ديدم اِاِاِ  تو بلاگه يه دوستامه!! يکم شک کردم .گفتم اينا به ايميلتون مياد ؟! يه چرتي جواب داد منم بي خيال شدم . بعد يکم ديدم رفته تو گوگل داره چيزايي که من search کردمو مي بينه !!!! وااااي آدم اينقد ....... مي شه!!اين داييم  از اين آدم بددلا و شکاکاس که چن سال پيشم تو گوشي تلفن مادر بزرگم يه چي از اينا گذاشته بود که حرفا مادر بزرگمو خاله هامو ظبط کنه!! منم که ديدم اينجوريه گفتم  داري مي بيني من چي search کردم ؟! بده ببينم . گف بيا . خوبه ما يه چيز از تو خواسيما ! البته تقصيره من بود که با user  خودم وارده ويندوز شده بودم . فک نمي کردم اينقد بي جنبه باشه . بعد دخترشون رفته بود سر يه کامپيوتره ديگم ( کامپيوتره قبلا ماله بابامو بچه ها بوده حالا زاپاسه من شده )داييم داش به دختر عمم مي گف به شادونه بگو يه دفعه چيزه بدي رو سيستمش نباشه چون اين بلده بره ببينه !! ديگه از يه همچين پدري همچين دختريم بايد بشه . منم گفتم زياد سر اون سيستمه نمي شينم چيزه بدي روش نيس . آخه من حالا هر چيم داشه باشم رو سيستمم به کسي چه!  برا چيزايي که به خونواده جواب نمي داديم بايد به کيا جواب پس بديم .  فک کنم تا اينا رفتن فوري بايد دو تا ويندوزا رو عوض کنم . معلوم نيس برا رديابي کارا خفني که من مي کنم چيا رو سيستم نصب نکردن! خدا مي دونه شايدم  بلاگم لو رفته باشه .

هر جام که مي خوان برن من بايد باشم وگرنه افسردگي گرفتم و بدبختم و چرا هيجا نمي رم و .... . ديروز ظهر با اتولو مَتول رفتيم بيرون خريد. تو بازار چيزا مختلف که مي ديدم دختر عمم مي گف اِاِ اينو ياسي اين رنگشو گرفته اِاِاِ اين گوشوارها شبيه ماله ياسيه . فک کنم اين ياسي دس کنه تو دماغش اين چار دسو پا  بره تو دماغش . تو بازارم که بوديم بحث بود که بچه خرابکاري کرده يا نه! به توافق نرسيدن بعد به من مي گن تو بيا بو کن ببين کاري کرده! ديگه فقط تو ..... بچه نرفته بوديم که رفتيم!!  اينقدم پياده اينور اونور با بچه تاب خورديم من که ديگه مي خواسم گيوه هامو در بيارمو چار زانو رو زمين بشينم . نصف شب برگشتيم خونه . يکي نمي گه اين بچه فردا مي خواد کار بره. اينا تا بليط پروازه يه سره بي توقف اون دنيا رو برام صادر نکنن ول کن نيسن . به بهانه بابام اومدن همش اينور اونور . بدبختي تو اين وضعيت نمي شه من به کارو زندگيم برسم هنو سوغاتيمو درس حسابي نديدم .

پاورقی ۱ : تموم دشویی و  توالت و خونه زندگیم بو پوشکو و آب زردی گرفته

پاوقی ۲ : افتتاحیه المپیک هیچیشو ندیدم

پاورقي ۳ : عجب پست طولاني شدا ! تازه کلي ماجرا ها هم نگفتم و اين شد . ديگه تلافي اين چن روزه . شرمنده اگه این پست غلط غلوط داره . تند تند نوشتم و وقت نشده درس بخونمش . بعد درسش می کنم

 

 

یه چن وقتیه این را آب کف آشپزخونه هی می زنه بالا . یعنی تا یه تف تو ظرف شویی می کنی همچین کف آشپزخونه آب را میوفته و بو گنــــــــد فاضلاب میاد که نگو . منم که قبلا هفته ای یه بار ظرف می شستم کلا این مدت دیگه تعطیل کرده بودم و دکور آشپزخونه خیلی خوشگلتره همیشه شده بود . دیروز دیگه دیدم خیلی اوضاع خرابه و هر آنم ممکنه مهمونایی که برا بابام قراره بیان برسن ، آخه قرار بود بابام تا حالا رسیده باشه اما پروازش یکم عقب افتاد چون مثکه کارمندا اونجا اعتصاب کرده بودن و پروازش کنسل شده و با یه پرواز دیگه قرار شد بیاد . خلاصه داشتم می گفتم که دیگه مهمونا کم کم می خواسن بیان و منم این را آب آشپزخونه رو گذاشته بودم بابام که بیاد درسش کنه اما دیدم حالا بابام شاید اومدنش خیلی دیر شد اما این مهمونا که برا دیدنش می خوان بیان قبلش دارن می رسن و با این اوضاع ظرفا و بقیه چیزا هی می خوان به من قر بزنن که چه وضعیه اینجور می خوای از بابات استقبال کنی ! برا همین گفتم جهنم از ضرر بزا ظرفا رو تو حموم می شورم . ظرفا رو با خودم بردم حموم یه اسکاچ به خودم می کشیدم یه لیف به ظرفا. چه ظرف شستنی شد و چه حمومی .سرمو با ریکا شستم ظرفا رو با شامپو. این که گفتم فقط وضعیت را آب آشپزخونه بود . حالا فک کنین من حساب کردم بابام داره میاد و کلا یه مدتیه به امید بابام هیچ کاری نکردم . یه 2 3 روزیه نون ندارم و نون نگرفتم حالا مهمونا اومدن بچشون هی وَق و ووق  که من گشنمه منم گفتم نون نیس اگه می خواین برین از سوپر بخرین بعدم بابا بچهه گف رسمه جدیده مهمون بیاد بفرسنش نون بخره! خو به من چه من حساب کردم بابام بیاد بش لیست کارا و خریدمو می دم نمی دونسم شما بدو بدو زوتر می رسین (بیچاره بابا از اون سر دنیا میاد اینجا من چه لیستی براش آماده کردم ) . اینم از حال و روزه ما. فعلا احتمالا یه چن روزی به مهمون داری هسیم تا بینیم کی دور و برم خلوت می شه . 

پاورقی : شرمنده وقت نکردم جواب کامنتا رو بدم . در اسرع وقت میام جواب می دم

 

دیروز که پست پایینیه رو نوشتم اصلا فک نمی کردم این پست ۲ قسمتی باشه اما ... . امروز سر کار داشتم با خواهرم میچتیدم (عجب کارا مفیدی سر کار می کنما ) گف بابا خیلی اعصابش خورده و به یه عمه هام گفته لباسیو که برا یه دختراش داده جا نیس ببره بعد عمه گفته اِاِاِاِاِ من به بچم گفتم که یه لباسه پوس پلنگی قراره براش ببری (بـیــــــخــــــــــود هر وقت خودت خواسی بیای لباسه هر پوسته الاغیو خواسی بردار بیار) و بابام زوری تو چمدون جا داد و عصابانی شده . بعدم خواهرم داش می گف که آره این عمه چه پرروِ و کلی چیز برا همه عروس و دامادا و نوه نتیجه هاشو و هفت پشت اینور اونور چیز داده و حتی عروسک برا نوه ۲ ۳ سالش! البته بقیه هم یه چیزایی دادن که بابام بیاره ماشالا همه دس به دستورشون تووپه   اما این دیگه حسابی چمدونا بابامو آباد کرده و ۲ تا چمدون بیشتر نمی شه چیز اورد این سهمیه خودشو بالا ۳ تا حساب کرده و بدبختی هر چی اینا چیز می دن و چمدونا رو پر می کنن هی سوغاتیا من حذف می شه . حالا خلاصه این حرفا خاله زنکیو که کی چی داد و چی نداد و ول کن . من یه تخمینی از چمدون سوغاتی که قراره برسه زدم و گفتم اینجا لیست کنم دلتون بسوزه : خمیر اصلاح ، ریش تراش برقی گازی شارژی (بهرحال لازمه مثلا اگه برق رفت کارم لنگ نمونه) ، after shave ، انواع اسباب بازی ، عروسک ،ماشین همه چی ، پوشک بچه ، جغجغه ، شیر خشک بچه، پسونک و .... فعلا چیزایی که من حدس زدم اینا بود حالا بقیه چیزاشو بعد می گم

پاورقی : دیروز نوشتم شانس اوردم بیشتر عمه هام اونجان به یه روز نکشید که باید اعتراف کنم شکر خوردم . حالا فوقشم اینجا بودنو سفارشم می دادن که به بابات بگو فلان چیزو بیاره .منم لیست می کردم و بعدم که بابام میومد لیستو بش می دادم و می گفتم بده به نفره بعدی که می خواد بیاد . ته کلام اینکه فامیله اینجوری چه اینور باشه چه اونور دردسره

 

یکم دیگه قراه بابام بیاد به همین مناسبت همه یادشون اومده شادونه ایم هست خوبه بش بزنگیم . مثلا یه عمه هام که خودش حدوده 6 ماهه اومده و اصلا تا حالا برام زنگ نزده و چن بار من بش زنگ زدم حال احوال ، حالا که بابام داره میاد زنگ زده برا سفارشات . منم که خونه نیسم یه آدم مشکوکم بیبنم به گوشیم زنگیده جواب نمی دم ، زنگ زده دختر عمم که اون به من بگه که من به بابام بگم که بابام به یه عمه ها دیگم بگه فلان مدارکه این عمم خونشون جا مونده و بده بابام بیاره! یکی دیگشون که اونم قبل عید اومده ، زنگ زده پماده کمره فلان مارک برام بیاره! آخه یکی نیس بگه یه کارت تلفن خریدن اینقد سخته! خو حداقل یه کارت بگیرین و یه زنگ به خودشون بزنین . یا شما که خودتون تازه اومدی خو دو تا پماد بیشتر می خریدی . بعد جالبیش اینه که اومدن برا من حتی یه لنگه جورابم نیوردن یعنی هیچیا . هر چن که باید الانم خدا رو شکر کنم که تعداد زیادیشون اینجا نیسن وگرنه من باید کارو زندگیو تعطیل می کردم و لیست اقلامیو که می فرمودن به اونور سفارش می دادم

 

خالم اینا چن روزیه اومدن شهرمون و رفته بودن خونه عمو مامانم که یکی از شهرا دور و بره(با ماشین شخصی ۱۵ دیقه راهه) . منم ۵شنبه زنگ زدم بشون که مثلا ببینم چه خبر و کی از اینورا میاین اول که کلی دعوا شدم که معلوم هست کجامو نه گوشیمو جواب میدم نه تلفن خونه و نگران شدیمو اینا (آخه خبر دار شده بودم که قرار بیان دیگه گوشیو خاموش کرده بودم تلفنه خونه هم که خوراکمه جواب ندم. آخه حتی اگه اینجام نمیومدن بازم من باید می رفتم اونجا و حسابی برنامه آخر هفتم با کلی کار مالیده می شد ) بعد گفتن نه دیگه وقت نیس طرف تو بیایم تو پاشو بیا (قربون آدما رعایت کن . به خدا وضعه خونه زندگی مجردی داغووونه . رحم کنید و طرف این خونه ها نرید ) . منم رو هوا زدم و گفتم باشه فردا (یعنی دیروز) میام . خلاصه دیروز صب تا پاشدم کارامو کردم دیگه یکم دیر شده بود و چون جمعه هم بود گفتم ممکنه ماشین گیرم نیاد برا همین به آژانس زنگ زدم . ماشین آژنسیه که اومد آرم نداش سوار شدم بعد گفتم چرا آرم ندارین گف تازه اینجا اومدم . بعد گفتم ماشین برا کی اومده اصلا (یعنی فامیلم که به آژانس گفتم چیه) گف والا یادم نیس اما به تاکسی ستاره زنگ زدین دیگه (اسمه آژانسه ستارس ) . گفتم آره . اما یکم ترسیده بودم آخه باید خارج شهرم می رفت . خلاصه به وارسی ماشین مشغول شدم . ماشینه یه آردی بود که قفلاشون از این فشاریاس (مثه سمند یا ۴۰۵ یا خیلی چیزا دیگه ) .قفله درا واقعا مشکوک بود در واقع روکشه قفلا در اومده بود و قفلا حالته میخ مانند بودن . یه دسی بش زدم دیدم اصلا نه می شه پایین بردش نه بالا! نکه درا از داخل باز نشه! بعد پنجره رو امتحان کردم پنجره تا آخر اومد پایین خدا رو شکر . اینجور که حساب کردم می شد از تو پنجره بپرم بیرون . بعد رسیدیم به یه چراغ قرمز . همینجور که ایستاده بودیم دیدم بهتریم فرصته که در ماشینو امتحان کنم . مثلا به بهانه گیر کردنه لباسم درو باز کردم که خب باز می شد . یکم خیالم راحت شده بود چون راها فرار کار می کردن . دیگه از شهر خارج شده بودیم و مسیرم اونقدرا سوت و کور نبود که بخوام خیلی بترسم . تقریبا آخرا راه بودیم و به یه پیچی رسیدیم که روبرومون یه پلی بود و بعد از پله شهره بود . آقا سر پیچ یهو یارو گف نمی دونم ماشین چشه و ببخشید من یه نگاهی به ماشین بندازم اول یکم خم شده بود ابزار بر داره و منم همینجور رنگ به رنگ الان چاقوشو در میاره و ... . بعد رف بیرون و کاپوت زد بالا و یکم ور رفته و بعدم اومد سمت راسه ماشین که سنگ و کلوخ بود و یه سنگ تقریبا بزرگ برداشت . وااای این دسش بود و داش به طرف من میومد سنگه بزرگ اگه به بینیم می خورد حتما از ریخ میوفتادا!! قفله درام که امتحان کرده بودم و درا قفل نمی شدن .دیگه آماده بودم جیغ بزنم و بعدم غش . البته با اون وضعیتم احتمالا مستقیم سر برنامه غش می رفتم ! خلاصه یارو اومد با سنگ و بعدم رف عقب ماشین سنگ و گذاش پشت تایر (آخه ماشین تو سرازیری بودچقد ضایع شدما ) اما دیدم اینجور پیش بره اینم نکشتم خودم سکته می کنم . زنگ زدم بشون و گفتم من رو پل ... هستم (اسم پله رو از رو تابلو خوندم) و فوری بدوین بیاین دنبالم و کلی وقته ماشین اینجا خراب شده و علافم . یکم بعد راننده اومد گف درس شده . گفتم ولی من زنگ زدم بیان دنبالم . گف نه نه درس شد . شرمنده و اینا . خلاصه که یارو شانس اوردا . اگه می خواس دس از پا خطا کنه همچی زیره یخم دوخمشه می گرفتمو بار اندازش می کردم . نمی دونس من یه ورزشکاره حرفه ایم و شنا رو تخصصی دنبال می کنم و گرنه اینقد حرصم نمیداد

 

سرورقی : همه نظرات این پست متاسفانه پرید :(  اگه می شه دوباره بگین چی گفتیم .شرمنده

خب من توسط یکی از دوس جونا (رز سفید ) به یه بازی دعوت شدم که باید 10 تا چیزی که دوس داریم و دوس نداریمو بگیم . می ریم که بازیو داشته باشیم با گزارش شادونه
چیزایی که دوس دارم

1- چیزای معنوی مثل خدا ، خونواده و دوسام و سلامتی
2- خصوصیات اخلاقی که دوس دارم آرومشو راسگویی و بقیه خصوصیات خوبه اخلاقی
(معنویا که خب همه چیزا خوب دوس دارم دیگه .بقیه چیزا مادیو می گم .اینطور نیس به ترتیب اولویت گفته باشمشون )
3- کیف کول پشتیامو خیلی دوس دارم they're my babies
4- کامپیوتر و اینترنت و رشته درسیم و شغلم
5- مسافرت مشهد که جای خود داره اما محمود آباد شمالو خیلی دوس دارم عالیـــــه . دوس دارم چين ، یونان و ایتالیا هم برم .
6- وبلاگم و دوس جوناش
7- دوران دبیرسان و دانشگاه
8- غذا : ته چین مرغ ، جوجه کباب ، آش رشته (آخ که همه رو کلی وقته نخوردم )
9- ورزش شنا
10- هر چیز خوشحال کننده جُک ، فیلم کمدی و ... (اِکس و اینا منظورم نیسا )
1+10- بستنیم خیلی دوس دارم (اینم باید یه جور جا می دادم دیگه)

چیزایی که دوس ندارم (ترتیبی که نوشتم ترتیبه خاصی نیس )
1- از بازار و خرید خیلی بدم میاد (چه خریدا خونه چه خریدا خودم)
2- آدمای مغروری که فک کردن چه افتخاری دارن می دن به دور و بریا و همه رو یه مشت گوسفند می بینن
3- از عجله داشتن و هول بودن
4- سیگار و مواد مخدر و منقل و الکل و ...
5- از گیر دادن و شکاک بودن و یکی بخواد بگه کجا می ری
6- کارای خونه مثه آشغال بردن دمه در ، دسشویی شستن و ...
7- املا ، انشا ، نقاشی . کلا با کاغذ هیچ جوره حال نمی کنم (البته دیدن این چیزا فرق می کنه . مطمئنا نقاشی دیدن دوس دارم )
8- فک کردن به اینکه خیلی مردم خودمون نون شب ندارن و همه مردم بدون استثنا از حقوق اولیه مثل برق ، آب محرومن ، علاوه برا اینکه جیبه سوراخه یه عده پر نمی شه تازه پول به اینور اونور صادر می شه ، ناراحت کنندس.
9- از گاوایی که در حال چریدن برا مردم تصمیم می گیرن ( یه نمونش که به سرم اومده تو پست من و بشقابام نوشتم)

10- بدقولی و سر قرار دیر رفتن
مطمئنا بخوایم فک کنیم هم چیزا خوبه زیادی هست هم چیزا بد (ماشالا چیزی که الان زیاده مسائل ناراحت کننده ) اما من هم چیزا شخصی نوشتم هم چیزا عام و 10 تا شد دیگه
حالا باید 5 تا دوس جون به بازی دعوت کنم اما مسئله اینه بیشتر دوس جونام بلاگشون این تریپی نیس مثلا شعر می نویسن و نمی شه که وسط شعرا بیان اینارو بنویسن. حالا از دوس جونایی که می خوان دعوت شن می خوام که اعلام آمادگی کنن تا من الکی یکیو نگم خودمو ضایع کنم. اگر دوس جونی اعلام آمادگی نکرد خودم چن تا اسمی که وجود خارجی ندارنو به بازی دعوت می کنم

 

 دیشب برق رفت و تو بی برقی داشتم به قطعی برق و خبر حذف یارانه از برق و اینا فک می کردم که یه فکر توووووپ به سرم زد . فکر فوق العاده ایه . اول فک کردم یه جا معتبر برم ثبتش کنم  اما بعد دیدم کجا معتبر تر از اینجا برا همین اینجا ثبتش می کنم . این ایده اگر برق گرون بشه محشـــــره .خب حالا زیاد حاشیه نرم می ریم سراغ ایده : یه چراغای هست که با برق شارژ می شن(منم تو بی برقی استفاده می کنم البته فعلا تو بی برقی بعد از خوندن ایدم می فهمین که بعدا تو با برقیم ازش استفاده می کنم ) این چراغا  یه 10 ساعت تو برق می زنیم تا شارژ شه بعد حدود 2 ساعتی تو بی برقی کار می کنه . خب تا اینجا معرفی چراغا بود. نمی دونم کسی تونس ایدمو حدس بزنه یا نه!!؟ فک نکنم . حالا فک کنین که برق بخواد گرون شه و اینجور که من خوندم قبض برق ممکنه تا چن برابر الان بیاد . خب ایده ی من اینه که هر کس یه چند تا از این چراغا بخره و بعد هر روز ببرشون سر کار شارژشون کنه و تو خونه استفاده کنه و دوباره فردا ببره سر کار شارژش کنه و ... ! فوق العادس نـــه!! محشــــــــــره پسر ایدم . اما این ایده یه نکته ایم داره و اونم اینه که کار شما بهتره دولتی باشه و صد البته نمی تونه مغاه ای باشه که خودتون پول برقشو می دین (ایشالا در آینده یه فکریم برا بازاریا می کنم ) . تا حالا ممکنه خیلیا به فکرشون رسیده بوده که دیگه گوشیشونو تو خونه شارژ نکنن اما این نظر من خیلی کامل بود . تازه شاید اگه کمی بگردیم کولر شارژی ، بخاری شارژی ، یخچال شارژی و ... این چیزام گیر بیاد که دیگه چی می شه!! تازه حالا اول نظرا و ایده هاس  و باید اینو در نظر داشت که من خودم تنهام و اکثر وقتام خونه نیسم . مطمئنا خونواده هایی که  بیشتر وقتشون تو خونن بیشتر نگرانه گرونینو خیلی راه های بهتری پیدا می کنن . حسن ختام این پست یه دعا می کنم : خدایا این نعمت بی برقیو از ما نگیر که چه دانشمندایی از همین بی برقی داره در میاد

 

من تو پست قبلی از کارای خیلی زیادی که ریخته رو سرم نوشتم یه دوستی لطف کردن و نظر دادن که بابا مام که هیچ کاره خاصی نداریم اگه اینقد را به را تو بلاگمون آپ می کردیم به کاری نمی رسیدیم . یه نگاهی به پستام انداختم دیدم جدیا!! از ۲۱ تیر تا حالا هر روز دارم آپ می کنم (جز ۳۱ تیر که نمی دونم چرا!!). آخه یکی نیس بگه بچه اونایم که تریبون ملی مثل تلوزیون یا هر چی دسشونه و ارثه باباشونه دیگه اینقد نمی چسبن بش و حرف بزنن تو که دیگه اونام از رو بردی . برا همین تصمیم گرفتم امروز (و فقط همین امروز ) پستی ننویسم و یکم سکوت کنم

 

پاورقی : این پستم منو یاده اون جُک انداخت که یه آقایی همیشه با تلفن ۲ ساعت حرف میزده یه بار نیم ساعت حرف می زنه . خانمش می گه عجیبه نیم ساعته تمام ! می گه آخه اشتباه گرفته بود . حالا حکایته این پسته منه یه جورایی

 

سر ورقی :یه دوسه خوبی هست که خیلی پستامو داره می خونه و منو دعوت کرده بلاگش . اما آدرس نزاشته !! دوس جون بابا دعوت می کنی آدرس نمی زاری ؟ کلی برام نظر گذاشی اما آدرس نزاشی بی آدرس که نمی تونم بیام پیشت D:   (دوس جونی که اسمت هلما س )

وقتی پروژه لیسانسم کار می کردم استادم خیلی اصرار می کرد که برا من بیشتر مقاله مهمه و سعی کن حتما یه مقاله از پروژه در بیاری برا یه کنفرانسی که تو آبان ماه برگزار می شه بفرسی . منم قبول کرده بودم و خلاصه استاد نمرمو رد کرد بی اینکه من نه حتی یه فایل از پروژم دسش داده باشم فقط براش توضیح دادم چه کارا کردم . اونم گف خوبه حالا از اینا برام پرینتم بگیر و دیگه برو رو مقاله کار کن . تو مدتی که مثلا رو مقاله کار می کردیم یه بار گف خانم شما خیلی آرومی و تا بیای یه کاریو بکنی شب شده که و خیلی slow motion هسی !! گفتم نگا بچه اینم فهمیده چه شیربرنجی هسیا ! اونم استادی که من فک می کردم هر بار دارم می رم پیشش باید خودمو معرفی کنمو بگم کیم (خیلی به نظر شوت می زنه ) . آخه می دید من هر بار که می رم پیشش اگه وقتم نداشه باشه با اینکه کار منم واجب بود از پیشش می رفتم و بعد بر می گشتم یا همینجور می نشسم تا کارش تمام شه . کلا نمی گفتم استاد بدو کار دارمو دیر شد و اینا . منم چون نزدیکه محل کارم بود سختم نبود . خلاصه گفتم فقط این مونده بود که همچین حرفی بگه! آخه از خیلیا شنیده بودم بیشترینشم بابام بود که می گف بابا شادونه خودتو سف بگیر یه دفعه باد نبرت و محکم باش بچه . خلاصه داشتم از مقاله می گفتم دیگه به هر مصیبتی بود چکیده مقاله رو برا کنفرانسه فرسادم و حدوده دو هفته پیش نتیجش اومد که چکیده مقاله قبول شده حالا مقاله کاملو تا آخره ماه بفرسین . با اینکه مقاله دادن برا سابقه فعالیت آدم خیلی خوبه اما دیدم اصلا وقت ندارم و چون استادم تابسون رفته خارج دیگه گفتم بی خیال بابا حال داریا بزا بخوابیم . امروز ایمیلمو چک می کردم دیدم یه ایمیل از استاد اومده پرسیده چی شد چکیده مقاله قبول شده یا نه!! اصلا فک نمی کردم دیگه سراغ بگیره . منم یه بادی به قَب قَب انداختمو جوابشو دادم که بله چکیدمو قبول کردن . گفتم حالا استاد یه نامه فدایت شوم برام می نویسه که دستت درد نکنه چکیدت قبول شده و می رسیو اینا . یه ساعت نشد که جواب داد . جوابش اینه

 
Dear Shadoone
 
BA SALAM
 
Here you again being very slow.....
 
It took 3 weeks to tell me that the abstract has been accepted.
 
You really need to work on the paper otherwise you misse the deadline for the paper.
 
Regards

(لپه نوشتش اینه که چرا بعده 3 هفته که فهمیدی مقالت قبول شده داری می گی و خیلی فِس زدی ! اصلا تقصیره منه که مقالم قبول شده :( ) حالا باید مقاله هم از خودمون درکنیم این در حالیه که من اصلا یادم نمیاد مقالهه در مورد چی بود ! نمی دونم بررسی عوامل ایجاد کننده ارزونی و دلایل این ارزونیا بود؟! یا بررسی وضعیت وخیم و حاد مردم امریکا و پیشنهاد راهی برای کمک به اونها ؟! شایدم اصلا مقالم یه مقاله تخصصیه کامپیوتر بوده مثلا بیان نحوه روشن کردن کامپیوتر، علل و عومل و اهداف آن . فعلا کارم در اومد . مونده بودم ۳ روز تعطیلی چه کار کنم که دیگه جور شد . ۵ شنبه هفته دیگه هم یه امتحان از یه جزوه ۴۰۰ صفحه ای دارم و به علاوه اینکه یکی دو هفته دیگه هم سر کار باید یه چیزای کنفرانس بدم . ۳ روز تعطیلی دارم به اندازه ۱ هفته براش برنامه ریختم ۲ روز رو مقاله کار می کنی ۲ روز برا امتحان می خونی ۲ روزم برا مطالب کنفرانست وقت می زاری ۱ روزم استراحت می کنم به این می گن time management . بعد حالا جالبه با یکی صحبت کنم می گن بابا شادونه 3 روز تعطیلی پا می شدی میومدی اینجا (اینجا یه شهر دیگس که با شهر من 12 ساعت با اتوبوس راهه ) . آخه تنهایی و بی کاری!! حوصلت سر نمی ره ؟ به خدا من اگه بی کار بِشما می شنم این گاو و گوسفندایی که زاییدمو بزرگ می کنم

 

امروز نوبت دکتر پوست داشم و می خواس صورتمو پلینگ کنه ( پلینگ یه عملیاته خیلی خاص روی صورته البته نمی دونم شاید برا بقیه جاها هم بکنن .در ادامه توضیح می دم چیه فقط اینو داشه باشین که خیلی خاصه!!) . این دکتره واقعا سرش وحشتناک شلوغه . یعنی من حدود ۲ سال پیش برا اولین بار به زور برا ۵ ماه بعدش وقت گرفتم و دیگه مرتب هی ۲ ماه ۲ ماه وقت می گرفتم و مشتری شده بودم .۲ ماه قبل عید که رفته بودم نوشته بود تا بعد عید وقت به آدما جدید اصلا نمی دیم (یعنی بعده عید تازه بیاین وقت بگیرین تا مثلا بگیم ۶ ماه دیگه نوبتتونه!) . بعد عید که رفتم نوشته بود تا ماه ۶ وقت نمی دیم و برا گرفتن وقت ماهِ ۶ بیاین و امروزم که رفتم نوشته بود فعلا اصلا وقت جدید نمی دیم!! به خدا این دکتر زده تو گوشه شانسا!! باید ببینم این فامیل من نیست اینقد خوشانسه !! آخه منم با این ماجراها چن وقته بدجور رو دوره شانس افتادم . خلاصه خدا رو شکر زود نوبتم شد . رو یه تختی خوابیدم بعد دکتر یه پنبه ای رو فک کنم از فاصله چن متری یه ظرف آب و الکل یه نیم دوری چرخونده تا یه نمور این پنبه بو بگیره . بعد این پنبه رو همچی یه کوچول به صورت می کشن و برا همین کار کلی پول می گیرن!! اصلا 1 دیقه هم وقتشو نگرف . بعد گف ۱۰ دیقه دیگه صورتتو بشور ( مثکه صورتم خیلی بو گرفته که بشورم !) تو اتاقه نشسه بودم و دکتر تو اتاق بغلی داش بقیه مریضا رو می دید . در واقع نسخه هر کی قبله ورودش نوشته شده بود طرف تا میومد تو قبل اینکه اصلا دکترو ببینه چه برسه بخواد یه کلمه حرف بزنه دکتر نسخشو بش می داد! تو این ده دیقه که نشسه بودم شونصتا مریض ویزیت!! شد. استثنائا یکی از کسایی که اومده بود حرف زد . اولش نفهمیدم چی می گه اما آخراش گف آقای دکتر پشت پلکمم دونه ها چربیه می شه برشون داش. دکترم دیگه همکاریه لازمو باش کرد و گف بله مثکه پلکتونم افتادگی داره یه باره می تونین پلکاتونم عمل کنین ! حالا زنه ماشالا ماشالا پاش لبه گور دکتر داره می گه پلکاتو چی چی کن . بعد زنه از هزینش پرسید دکترم گف برا ۴ تا پلک ... می شه (درس متوجه نشدم چندی گف !) اما بگو دختر ۱۴ ساله می شی ! وقت پول و اینا که می شه ها زبون در میارن جواب می دن . حالا دکتره نسخه که می نویسه کاش لااقل خوشخط می نوشت ! من دو سه بار تا حالا شده نسخمو دارخونه اشتباه داده . این بارم که چیزامو بردم نشونش دادم گف نه اینو اشتبا داده!! اصلا حالشو نداشتم ببرم پسش بدم آخه دارخونه خودش نداشته یه بار نسخه رو بردم بش دادم تا سفارش داده دو دفعه هم رفتم سفارشا رو گرفتم حالا باید اینو می بردم پس می دادم و سفارش جدید می دادم تا کی براش برسه ! بابا خو تو رو خدا خوشخط بنویس . هر دفعه هم می رم بش می گم دکتر تو رو خدا خوشخط بنویس کیه که گوش بده چیزیو گوش می دن که توش پول باشه !! .

پاورقی : به قوله اون خواننده که می گف : دلیله چرخشه زمین نیس جاذبه ، پوله که زمینو می چرخونه جالبـــه!

 

امروز سر کار که بودم دختر عمم زنگ زد که ما از صب آب نداریم و می خوایم بریم خونه تو (آخه این خونه که من زندگی می کنم عمم زندگی می کرد و بیشتر وسایل مال اونه البته الان ایران نیس. برا همین دختر عمم کلید اینجا رو از قبل داشه ولی اینجور نیس که بیاد تو ) خلاصه منم یکم مِن مِن کردم بعدم دیگه دیدم چاره ای نیس گفتم که خب باشه برین . آخه خونه زندگیو که ۱۰۰ بار گفتم چطوره . حالا جدا از اون دیروز حقوق دادن بمون بعد من صبحی پولامو از تو کیفم در اوردمو ریختم همینطور وسط آتو آشغالا . چن روز پیشم بانک رفته بودم یکم پول گرفتم اونام یه ور دیگه ریخته بودم . خلاصه خیلی ضایع وسط خونه همینجور پول و تراول ریخته بود گفتم الان می گن شادونه تو معلوم هس تنهایی چکار می کنی اینقد پول وسط خونه ریخته !! بیا این همه عرق جبین بریز زحمت بکش آخرش اینجور . خلاصه اومدم خونه پرسیدم چه خبر چی شده؟ گفتن هیچی تلوزیون زیرنویس کرده تا ۴۸ ساعت آب نیس !! گفتم واااای نـــــــــــــــــه!!! چه قد بد ! (البته من بیشتر شانس خودمو داشم می گفتم!) . خلاصه الان یکمه رفتن خدا کنه فردا آب داشه باشن . منم اینقد حساسم به خونه زندگیمو نظافت که نگو!! هی باید بگم تو آشپزخونه می رید دمپایی بپوشید زمینش کثیفه. دمپایا آشپزخونه رو رو قالیه خونه نیارید . دسشویی نرید چون خوشم نمیاد کسی بره توش و....

در اینجا از مسئولین محترمی که این سرگذشت سوزناکو خوندن خواهشمند است تو رو خدا فردا آب و وصل کنن حتی اگه لوله ها مشکل داره خواهشا از طریق بی سیم بفرسن . یکمم رعایت حال منو بکنن . بابا من به نظافت زندگیم حساسم . دوس ندارم کسی رو قالیام را بره و قالیام پایی بشه .

پاورقی : یه خبر خیلی جالب و خوشحال کننده امروز دیدم : ايران براي برق‌رساني به مناطق دوردست روستايي در سريلانكا، 65 ميليون دلار وام در اختيار اين كشور قرار مي‌ هد . خدا رو شکر مشکل برق فقط تو ده کوره های سریلانکا مطرح بود که اونم به امید دولت ریشه کن شد

 

امروز باید یه سمینار می رفتیم . ما تقریبا ردیفا آخر نشسه بودیم و بعضی همکارا جلوی ما نشسه بودن . واای یکی از این همکارا همش دسش تو کمرشو سرشو  ریشاش. معلوم نبود دنبال چی چی می گشت .حسابی حالم بد شده بودا  همه شیپیشاشو هوایی کردی اینور و اونور   . بابا من می دونم  این روزا واقعا بی آبی بی برقی بی امکاناتی دردسره زیادی داره اما واقعا تو رو خدا اینقد چرکولی پا نشین بیاین بیرون! خو اگه آب نیس تیمم کنید . اصلا این همه پاک کننده غیر آب داریم . تا جایی که من یادمه اون سالا خاک ، خورشید ، زمین و اینام جز پاک کننده ها بودن اینا رو من الان نباید بگما . مطمئنا همه این چیزا رو صد بار از مهد کودک تا دکترا خوندیم . اصلا فک کنم همه این مصیبتا از اونجا اومده که جدیدا فتوا دادن با توجه به کمبود آب از این به بعد نظافت نصفه ایمانه !! بابا تابسونا نظافت دو برابر ایمانه . مطمئن باشید   

پاورقی : یه شعاره انتخاباتیم گفتم بگم : شعار قبل از انقلاب -> نه تاید می خوایم نه ریکا ، غلط کرده امریکا . شعار بعدش -> نه تاید داریم نه ریکا غلط کردیم امریکا

 

بَـــَـــَه دوس جونای عزیز گل خودم . من میمرم برا این دوس جونا (چیزه خاصی نشده فک نکین یه دفه چیزی می خوم بخواما اصلا)

نمی دونم دیشب خوابیدم  چی شد صب پاشدم تصمیم گرفتم بیام اینجا سلام و عرض ادب کنم و تشکر از شماها (تا اینجا اگه خوب تو پاچه رفتم می تونین ادامه مطلبو بخونید در غیر این صورت تکرار قبلیا خونده بشه ).

خب دیگه خیلی تشکر و قدر دانی کردم برم سر اصل مطلب (البته اصل مطلب که همون تشکرا بود در واقع برم سر فرع مطلب ) آقا خلاصه چه فرعی چه اصلی من تو انتخابات نایت اسکین شرکت کردم . اصلا قصد نداشم بیام و تبلیغ کنم  اما دیدم اینجور که نمی شه ! همینطوری می خوای بری برا قهرمانیو تیم ملی ؟! آخه بی تبلیغات که نمی شه . برا همین اومدم بگم منم کاندید انتخاباتم . در اینجا معمولا همه التماس دعا دارن بریم به من رای بدین و اینا . اما من اصلا چنین قصدی ندارم به نظرم آدم باید اول جوانب رو بسنجه بعد بره نماینده مورد نظرشو انتخاب کنه بالاخره بحث یه عمر زندگی مطرحه! حالا خلاصه من در اینجا می خوام به معرفی خودم و اهداف و شعارای انتخاباتیم بپردازم تا اگه خوشتون اومد برین و بم رای بدین

1 –  اولا من با شعار هر ایرانی یک بلاگ در ماه در این انتخابات شرکت کردم و واقعا این یک شعار نیس و جوانان مستعد ما آمادگی این خطیر را دارند و ….

2 –  متاسفانه اکنون هزینه بلاگ ها چه خریدنی چه اجاره فوق العاده بالاس و اصلا مناسب استفاده نیست . برای همین من راه حل بلاگ 99 روزه رو در نظر دارم که اگه انتخاب شدم بیشتر در مورد طرحش توضیح می دم که واقعا طرحه جالب و ابتکاری هستش (یه دف فک نکنین مثه زمین ۹۹ ساله هاسا نـــــــــــــه )

3 – متاسفانه تفریح کردن برای جوانان بشدت سخت شده و من خودم با این مسئله مشکل دارم (رجوع شود به خودکشی با کلاس تابسونه) برای همین تصمیم دارم بلاگ ها داری امکانات بیشتری مثل استخر ، سونا ، جکوزی ، زمین گلف ، بیسبال و … . البته این طرحیه که در مراحل آخر اجرایی هستش و مطمئن باشید مثلا برای راه اندازی استخر فقط آبشو نداریم برا گلف و بیسبال توپش هنوز آماده نیس که انشالا بعد انتخاب شدن من اینام می رسه .

 

حالا فعلا این شعارا به نظرم رسیدن می گم که صب پا شدم گفتم بزا دو تا شعار بدم . حالا اگه بازم چیزی به نظرم رسید میامو می گم . شمام اگه شعار خشکلی داشین حتما بگین تا بیانش کنم (چیزی که مالیات نداره حرفه ) . برای تبلیغات و معرفیم هم نماینده فعال در سراسر همه جا پذیزفته می شود . فعال بودنش خیلی مهمه واینکه چونه خوبی برا چرت و پرت گویی داشته باشه . بالاخره کاندیدا شدم باید بتونن از پسش بر بیان .

خب حالا اگه خواسین رای بدین به ایــــن آدرس برین و نماینده مورد نظرو انتخاب کنید فقط بازم می گم اگه شعارم کمه بگین ، مسئله ای نیس تعداد رو بالا می بریم .

http://www.night-skin.com/topblog/

 

یه چن وقت پیشا فهمیدیم یه سری کلاسه ccna (دوره های مربوط به شبکه کامپیوتره) گذاشته شده و قرار کارمندا خیلی قسمت ها مجانی برن مام با مسئولمون صحبت کردیم که پول ما رم اینا بدن . گف باشه ببینم کلاسا چه جوره معلمش کیه یکم تحقیق کنم خبرتون می کنم . بعد از اینکه از هر عابر پیاده ای رسیده بود پرسیده بود فلانی خوب درس می ده یا نه (آخه مثلا قرار بود اگه خوب باشه پولمونو بدن. می خواس هر جور شده یکیو گیر بیاره که بگه نه این مدرسش خوب نیس ) و همه هم کلی مدرس رو تایید کرده بودن نتیجه گرف که یه پسرا (اسمشو میزارم لوک خوش شانس) رو برا این کلاسا بفرسه ! حالا اصلا کلاس پیدا کردن و چک و چونه زدنش با ما بود مف خوریش برا یکی دیگه ! بعدم که اعتراض کردیم می گه خوب آخه لوک کارش در رابطه با این چیزاس . اگه بقیه هم می خوان برن طوری نیس مرخصی بگیرین و برین (یه روزه کلاس تو ساعت کاریه یه روزشم ۵شنبس که ساعت کاری نیس .). تهش این شد که ما هم باید مرخصی بگیریم هم پول کلاسو مهمونه جیبمون باشیم . بعد لوک خوش شانس هم پول کلاسشو می دن هم هر چی تو کلاس حضور داره ساعت کاریش حساب می شه هرچیم آخر هفته کلاس میاد ، براش اضافه کار حساب می شه ، لا کتاب و جزوه هم تو خونه باز کنه بازم براش اضافه کاری حساب می شه . واقعا اینا همه در صورتیه که اصلا نه لوک و نه مسئولامون اگه من حرفی از این کلاسا نمی زدم هیچ خبر دار نمی شدن . تقصیر خودمه باید بی سر وو صدا کلاس می رفتم اون ساعتا هم مرخصی می گرفتم تو ناقاره هم نمی کردم کدوم گوری دارم می رم . خلاصه سر این جریان خیلی از مسئولامون و لوک کفری بودم .البته بعید نیس لوک هم ناراحت باشه چون بالاخره بیخودی زور زوری یه کلاس تو پاچش رفته شاید نمی خواس کلاس بیاد و آخر هفته مثلا کار داشته . گفتم که یه جلسه از این کلاسا ۵ شنبه هاس که با دستگاها کارا عملی می کنیم و یه جوری پیکربندیه شبکه و ایناس . این ۵ شنبه جلسه دومی بود که ۵شنبه ها می رفتیم . جلسه قبلی ۵ شنبه دو هفته پیش بود (هفته پیش بین التعطیلی گفتن کلاس نیس) که زیاد شلوغ نبود یعنی ۶ تا خانم و ۲ تا آقا بودن(این ۲ تا آقاها یکی لوک و یکی دوس لوک بود . دوس لوکم یه جورایی همکارمونه و بعد سر یه موضوعی فهمیدیم پول اینم می دن! خیلی بدم اومده ازشون). برا کاره عملی باید 3 گروه می شدیم . ۲ تا گروه ۳ نفری خانم و این دو تام باهم . اون جلسه چون کم بودیم به خیرو خوشی گذشت . اما این جلسه که رفتیم خانما 10 نفر بودیم با این 2 تا . از همون اولی که سر کلاس تئوری بودیم و داش درس می داد من همش تو فکره قسمت عملی بودم که نکنه بخوان خانما 2 دسه 5 نفری شن و این 2 تا هم یه دسه!! تا قسمت تئوری تمام شد من و دوسام فوری پريدیم  جا گرفتیم . بعد از یه 10 دیقه استراحت وقتی همه اومدن برا عملی، این پسرا آخره همه اومدن و خانما همه جاها رو گرفته بودن ، ما 3 نفره بودیم و دو گروه دیگه هم 3 و 4 نفری . نشسه بودیم پشت وسیله ها . اونا هم یکم این پا اون پا کردن بعد رفتن با استاد صحبت کردن . نمی دونم استاد چی گفت . مثلا شاید گفت با هر گروهی دوس دارین برین که یکم بعد لوک اومد گف مثکه من باید با شما باشم (آخه بقیه همکارای ما نبودن و ماله قسمتا دیگه بودن. مثلا ما همکار بودیم و باید هوا همدیگه رو می داشیم ) . منم تا این اومد چون یکم آمادگی داشم که ممکنه بیان فوری گفتم خب باشه شما بشینین ما خودمون همه کار رو می کنیم . گف اِاِاِ چه خوب . باشه ! گفتم خب آره شما سر کارم کارتون همین چیزاس اونجا هم با همینا کار می کنید ، ما الان باید کار کنیم . گف باشه بابا چرا دعوا می کنی ؟ گفتم نه بابا دعوا چیه تقسیمه کاره ! به دیقه نکشید که رفت .آخه کار عملی بود مام قاطی یه مش سیم و این چیزا نمی شد که اینام بیان بامون قاطی بشن . دوباره رفتن پیش استاد نمی دونم دوباره چی گفتن که استاد داش به گروه که3 نفری بودن می گف 1 نفر از شما برین با اون یکی گروه 3 نفریه (یعنی ما) ، تا این آقایون پشت وسیله هایی باشن که دفعه پیش بودن . اونام گفتن نه طوری نیس 5 نفری می شینیم . خلاصه اینجور شد که ما 3 نفری موندیم و اونا 5 نفری . اینقدم زود تموم کردن که نگو . ساعت 10 که شروع کردیم اونا 12 نشده بود تمام کردن ولی ما 1.30 به ضرب و زور استاد که می گه دیگه بسه هر چیش مونده یه دفه دیگه بیاین جم کردیم. حالا اینا به کنار با این برخورد ضایع من با این لوک که واقعا نور چشیه مسئولین حساب می شه موندم چه طور شنبه برم سر کار ! خیلی بد جور بود کلی ناراحت بودم دوسام میومدن مثلا دلداریم بدن می گفتن بابا چیزی نشده که مگه چی گفتی ؟ (آخه ندیده بودن چی شده) بعد جریانو که براشون می گفتن همچی سرشونو می نداختن پایین که یعنی تِر زدی اساسی بچه .بیخیاله کار شو کلا. فک کنم شنبه اگه بخوام برم باید با گل و شیرینی برم و شکر خوریو اینا .

 

پاورقی : نمی دونم چرا یه مدته در هر شرایطی غش خندم . امروز سر ساعت اول کلاس که تئوری بود داشم همینجوری می خندیدم دوسم پرسید چرا داری می خندی؟ گفتم آخه گشنمه!(صب وقت نداشم چیزی بخورم باید صب می کردم تا ساعت استراحت شه ) . بعد دوسم گف تو در هر شرایطی باشی استرس ، گشنگی ، بدبختی همش می خندی؟!!! آخه دیروزم که ناطرا اومده بودن من جلو ناظرا از استرس اینجور بودم .حالا همه خیلی جدیو جنتلمن و جنتلوومن ، من تا ته دندونامو می شد شمرد . امروزم این برخوردم با اینکه رسما داشتم می گفتم تو بتمرگ ما کارا رو می کنیم همش غش خنده بودم . الانم در عین درموندگی نمی تونم خودمو جم کنم!

 

دیروز نوشتم امروز قراره برا نظارت بیان ببینن چی چی به کجاس . چون ازمون درخواس شده بود سر وقت بیایم دیگه منم مرام گذاشمو زود پاشدم در حالی که از زور خواب اصلا دس چپ راسمو تشخیص نمی دادم چه برسه آدرس محل کارو ، با آژانس رفتم کار . گفتم حالا برسم همه به صف شدن دارن سوالا تخصصیو جواب می دن . موقعی که رسیدم هنو ناظرا نیمده بودن (منو مسخره کرده بودن کله سحر جَک زدم زیر چشام پاشدم اومدم!) . بعد کلی وقت که اومدن اول یه سری دیگه بچه ها حسابی سر گرمشون کرده بودن و داشن از خریدایی که کردن و چرا این مارکو خریدن و اینا توضیح می دادن . مام حسابی تو خماری که بابا اگه می خواین سراغ مام بیاین تو رو خدا زوتری چون من هر آن احتمالش می رفت تمام چیزایی که حفظ کرده بودم از سرم بپره و از زور خواب صفحه کلیدمو بکنم بالشو دِ بخواب . برا اینکه یکم بتونم خودمو نگه دارم یه آهنگ همچین مشتی با ولومه بالا گذاشه بودم که بدبختی نمی شد از شرمندگی آهنگم اون وسط در بیایم . بعد یه عالمه وقت اومدن سراغ ما . اولش که مسئولمون داش ما رو معرفی می کرد همه خانم آقا مهندس . البته خو درسته من مهندسم اما خیلی آدم فروتنیم جایی بخوام خودمو معرفی کنم اصلا نمی گم مهندس شادونه هسم . تو معرفی هر کیم پروندش از اینکه از مهد کودکش کجا بوده تا فارغ التحصیل از کجاسو می گف. همه مهندسینم کلی تخصص و مهارت پیدا کرده بودن . مثلا برا معرفی من، من همینجور داشم اینور اونورو نگا می کردم این کیه این همه مهارت داره! بعد که فهمیدم منو میگن حسابی خودمو باد کردم که به به منو می گه ها .دیدم سنگ مفت گنجشکم مفت یه عالمه تخصصم خودم روش براشون اضافه کردم. والا دیروز که این حرکات همکارا رو دیدم گفتم اینا که می خوان بیان حتما دکترا نظارت دارن و چه توهینی دارم بشون می کنم می گم مهندس ناظر ! بعد اینکه معرفی شدیم و بحث تخصصی پیش اومد دیدم نه بابا همچین مالی نیسن ! اصلا فرق موس با گوش کوب نمی دونس تو رو خدا برا کیا کلاس گذاشه بودم . مسئولمون مثلا داش مسائل تخصصیو توضیح می داد

 

مسئول : بله جناب این وسیله mouse هستش .

 

ناظر: فرمودین چی ؟!

 

مسئول :عرض کردم این mouse هستش !

 

ناظر : به به ! به به ! بعداین mouse چه امکاناتی داره؟ چه برنامه هایی روش می شه نصب کرد؟!

 

مسئول : والا....

 

..... (بحث مسائل تخصصی کمی ادامه داشت )

 

اصلا اگه بگی این ناظرا با ما صحبتی کردن! به ضرر خودشون شد این همه کوفتن از تهران اومدن . ما کلی چیز داشیم که خوب روشن شن از وضعیت کار و مسئولینو اینا . از دس دادن دیگه . آخه یکی که جایی می ره برا تحقیق و نظارت ، وضعیتو باید از خود مسئولینی بپرسه که اومدن راجبشون تحقیق کنن؟!!

 

پاورقی ۱ : راسش اون بحث تخصصی که مثال زدم بین ناظر و مسئولمون دیگه در این حدم تخصصی نبود من زیادی تخصصی بیانش کردم

 

پاورقی ۲ : این مهندس مهندس کردنا منو یاد فیلم مرد هزار چهره می ندازه (البته من خیلی کمشو دیدم اما نقدو ایناشو زیاد خوندم ) . اون جاهایی که هی همدیگرو دکتر دکتر صدا می زدن و هی قاطی می کردن منظور کیه. بعد می گفتن با شما نبودم! چقدر در گیر این لقباییما

 

پاورقی ۳ : امرو یه سوتیه وحشتناکم دادم . من اکثر وقتا بعد کار همون جام خیلی وقتا پیش میاد که تو واحد تنهام . هیچ وقت کسی نیمده بود . امرو یکم بعد اینکه بچه ها رفتن منم چون خیلی خسه بودم دیدم نمی تونم بمونم باید برم . پشت کامپیوتر نشسه بودم داشم ضد آفتاب می زدم یه دفعه نگهبان اومده تو می گه خانم شما اینجا هسین؟! فک کردم همه رفتن گفتم درو ببندم . حالا من با صورت خال خالی ضد آفتاب زده هنو ضد آفتابا رو پهن نکرده بودم چه صحنه ای ! حالا می گه مهندس پشت کامپیوتر نشسه داره ازک بزک می کنه . هیچ وقت کسی تو نمیومد هیچ وقتم من اونجا ضد آفتاب نمی زدم چون یا دیر می رفتم خونه آفتاب کم بود یا آفتاب گیر استفاده می کردم (امرو از عجله یادم رفت آفتاب گیرو ببرم )یا اینکه می رفتم تو دسشویی اینا رو می مالوندم . خیلی ضایع بود

 

امروز سر کار فهمیدیم که قرار فردا بازرس از تهران بیاد وضعیت کار ما رو چک کنه ببینن بچه ها خوبی هسیم یا نیسیم یا هر چی . خلاصه حسابی سر کار همه به جنب و جوش اینو تمیز کن اونو از اونجا بردار . این چرا اینجاس . راسش کن صافش کن ! چی چیش کن . همه به تکاپو یکی تی بکش یکی گردگیری یکی ریخت و پاش جمع کنه که حالا فردا چی قراره بشه؟ ناظر قرار بیاد . یکی از رده بالاهام اومده می گه بچه ها فردا همه لطفا سر وقت بیاین چون فردا ناظر میاد یه سوالایم می خوان بپرسن دیر نکنید . (این تیکه رو بدجور منظورش من بودم آخه همه باید ساعت ۷ اونجا باشن همه هم میان جز من که بشه ساعت ۸ نشه ۹ ،۱۰ برو بالا کِلِش کِلِش خودمو می رسونم سر کار ( این جریان کار کردن منم خودش ماجراسا . امرو فرداس که بندازنم بیرون) . خلاصه گف سر وقت بیاین (منم گفتم حالا بینیم چی می شه ) . یک چیزا مسخره ایم دیده می شد که نگو . مثلا یه همکارا اومده می گه اینجا شما کپسول آتش نشانی ندارین؟!!!! جــــــــــان؟!! گفتیم نـــــــه. گف چرا انگار ۲ تا بود یکیش اینجا باید باشه . گفتیم نخیر ما اینجا هیچی نداریم بدواین تا فردا نشده بیارین . اون یکی کلی بعد وقت اداری اومده می گه فلان چیزو رو سیستماتون نصب کنید از فردا می خوایم login تو سیستما مدلشو عوض کنیم (عوض کنیم! می خوایم زیر آبی login کنیم!!) بعد گف از این به بعد با این usb ها به سیستماتون وارد می شین (یه وسیله ای دادن مثه حافظه flash که روش نوشته usb security .باید اینا رو به کامپیوتر بزنیم بعد login کنیم ) جل الخالق . بابا این ادا اصولا چیه دیگه . من که فردا جلو این ناظرا این وسیله رو در بیارم بخوام باش login کنم از خنده همون کف پهن می شم ! حالا نمی شد از هفته دیگه با این login کنیم ! همین فردا که آخر هفتس حتما باید از اینا استفاده کنیم! بعد از اینکه مام اومدیم بیرون کلی جلسه گرفته بودن . فک کنم هنو کلی می خوان همه چیو تغییر بدن . حالا فردا می ریم می بینیم فرش قرمزه رو پهن کردن . همه دکوراسیون ریخته بهم . تازه حتما فردا برا اینکه جلو ناظرا خوب جلوه کنن بمون ناهارم می دن . مام با بچه ها کلی نقشه کشیدیم که جلو ناظرا ضایشون کنیم . مثلا یکی بگه آقای نون (یکی از رده بالاهامونه ) خیلی وقت بود ندیده بودیمتون! کم پیدایین ! تازه حالا یکم ترسیدیم ناظرا چی می خوان بپرسن! قرار شده بچه ها امشب یه نگاهی رو رساله بندازن تا سوالارو بتونن جواب بدن!(والا بعیده سوال تخصصی جز از تو رساله بپرسن )


پاورقی : بازم خدا خیر این ناظرا بده که به این بهانه یکم به دور و برمون می رسیم وگرنه هیچکی توجه نمی کرد ما اینجا نه کپسول آتش نشانی داریم نه جلیقه ضد گلوله نه حتی یه چتر نجاتی چیزی !

 


 الان می نویسم شاید فردا خاطرات امروزم برام جالب باشه . 24 ساله ، لیسانس نرم افزار و فعلا تنها زندگی می کنم .درگیریا الانم زبان ، کارا شرکت ، کارا خونه و .... .

صفحه نخست
درباره من
عناوین مطالب وبلاگ

آرشیو موضوعی

شخصی
شعر
جالبات!

زیرخاکی

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

آخرین مطالب

تزئین گوگووولی اتااق
همه راه ها به کوچیکه ختم می شه!
امتحان و کار و بی کاری
دردسر حرفا رئیس کوچیکه
کتابا و سی دیای علمی آموزشی!
بو .... میاد!
مجلس ختم افطاری
ساعات کاریه سر کاری
آشغالی صدا و سیما
بنیاد کودک


پیوندها

  RSS  
پرشین وبلاگ