نوشته های دخترونه یه شادی
اینقدر بدم میااااد از این بلاگا که خااک می خورن که خدااا می دونه . اَه اَه!! خو به من چه ! من که هر روز اینجا رو گردگیری می کنم D:
خیلی دلم برا همه تنگ شده اما اصلا سر کامپیوتر خونه نمیام یه عالمه وقت سر کارم دارم کارا مدارک و یه سری چیزه دیگه باید جور کنم تا بفرستم دیار غربت ایشااالا برا درس. حتی روزا تعطیلم می رم کار آخه سرعت اینترنت اونجا خیلی خوبه و کارام خیلی سریعتر پیش می ره (اونجا نمی شه بیام تو بلاگا چون اگه چک کنن کی کجا رفته دوست ندارم ردی از خودم تو بلاگستان باشه) . دیگه می رسم خونه یه تیکه گووشت بی جووووون.آخه از اینم زورم میاد که این مدت خیلی وقتا برا کار بیرون تو سازمانا مختلف می رفتم و کلی ماجرا پیش اومد که وقت نداشتم بگم :(
حالا فعلا برا رفع کووتی یه جریانه کوچولو تعریف کنم . سه شنبه طبق
معمول همه روزا با دوستم بیشتر موندیم و 8 گذشته بود که دوستم زنگ زد
آژانس و ماشین گرفت. من معمولا با اسم جعلی رحیمی ماشین می گیرم
دوستمم که
زنگ زد به همین اسم ماشین گرفت. ماشینو گرفتیم و همینجور پشت
کامپیوتر نشسته بودیم که یهو دیدیم راننده اومده تو از پسرا اونور داره می
پرسه خانم رحیمی کیه؟ اونا هم می گفتن رحیمی؟ نداریم. یهو چشممون به
راننده افتا گفتیم آقاا الان میااام. وااای بچه ها با فک کــــش اومده
داشتن ما رو نگاه می کردن. من که شست تیییر خدافظی کردم و پریدم بیرون،
یکی بچه ها به دوستم گفته بود از این به بعد اسم مستعار می زارین ما هم تو
جریان بزارین! تمام مسیر کف ماشین پخش بودیم قیافه مبهووت اینا وقتی ما پشت سر راننده راه افتادیم خیییلی با حاال بود.
تو مسیر راننده گفت خب مسیرتون خیلی گرون می شه . گفتیم این مسیر هر
شبمونه و زیاد نمی شه. بعد گفت خب زنگ بزنین به صاحب آژانس بپرسین
چقدر می شه و اصلا هم نگین که راننده کیه و کار نداشته باشین راننده کیه.
گفتم باشه منچه کار دارم راننده کیه، قیمت مسیرو می خوام بپرسم. زنگ زدم آژانسیه و
مسیرو گفتم اونم قیمتو گفت که یکم ارزنتر راننده بود ، بعد آژانسیه پرسید چقدر گرفته ازتون؟
گفتم هنوز نگرفته و می خواد الان بگیره. بعد خود آژانسیه پرسید راننده
کیه؟ از راننده پرسیدم شما کی هستین؟ راننده گفت رحیمی!!!!! وااای یعنی
اینو که گفتا من بوووووووووووم
ترکیدم اصلا یه کلمه هم نمی تونستم حرف
بزنم ، حالا گوشی دسته من ، یارو آژانسیه اونور پشت خط منتظر، من و دوستم اینور داشتیم
خفه می شدیم. من موبایلو گرفته بودم داشتم می زدمش به راننده و یه جور سعی
می کردم حالیش کنم که بیا خودت با آژانسیه حرف بزن! به هر
مصیبتی بود به مقصد رسیدیم. اول دوستم پیاده شد بعد رفتیم سمت خونه
ما. راننده فکر کنم خیلی خوشش اومده بود یکی هم فامیله خودشه ، فکر کرده
بود فامیله دوستم رحیمیه، پرسید شما و خانم رحیمی یه جا کار می کنین ؟
خیلی روزا این ساعت میان و ..... بیچاره کلی سوال از خانم رحیمی پرسید :)) خلاصه اون شب بساطی داشتیم با رحیمی!
حالا این یه جریانا رحیمی بود ،چند بار دیگه هم برامون دردسر درست
کرده فکر کنم باید عوضش کنیم!
بــــه رسیدنم به خیر باشه! دیشب از مسافرت برگشتم. مشهد رفته بودیم باید قبلش میومدم حلالیت و خدافظی شرمنده نشد :(. دوشنبه هفته پیش رفتیم، برا اولین بار سوار قطار شدم . رفتن خیلی خوب بود کوپه 4 نفره داشتیم من و مامانمو دو تا خانم که خواهر بودن، اونا یه ساعت نشستن و بعد رفتن پیش خونوادشون یه کوپه دیگه ، شب برا خواب یکیشون اومد صبح زودم رفت. اکثرش تو کوپه تنها بودیم. سه شنبه مشهد رسیدیم جاتون خالی . فقط بدیش این بود 4 شنبه رفتم پارک موج های آبی هر چند خیلی خوب اما واقعا خوووورد خااکشیر شدماا دیگه رمقی برا هیییچ کاری نداشتم و روزا بعدم همینجور افتاده بودم تو رخت خواب استرااحت! دور از جوووون انگار زایده بودم. شنبه غروب برگشتمون بود . قرار بود با همون نوع قطارا برگردیما اما چون بلیط از طرف آژانس بمون تو مشهد دادن ، اونجا دیدیم بلیط معمولی دادن که کوپه هاش 6 نفرس! حالا هرچی به آژانسه می زنگیدیم گفت اون قطاره شلوغ بود ، خراب بود و ...! حالا ما هی دعا دعا می کردیم که حداقل کوپه خلوت باشه و به جا 6 نفر 4 ، 5 نفر باشیم. رفتیم اونجا می بینیم 6 تا آدم بزرگ و یه بچه زلزلللللههه. برا بچه ها بیشتر 2 سال باید بلیط بگیرن، مسئول قطار اومد پرسید بچه چند سالشه، مامان بچه گفت والا تازه رفته تو 2 سال!! خرس گنده همسن من بودا!! عااااصیییموون کرد، از در و دیوار قطار و صندلیا بالا پایین می رفت فااجعه بود. 20 ساعت با این بچه تو قطار یعنی صااااف شدیما. هر چی رفتتن خوب بود و چسبید در عوض برگشتن مصیبتی بود بی نظییییر ! تازه فکر کنید ما اتاق هتلمونو 12 تحویل دادیم بعد من 11:45 رووم به دییواار گلاب به روتون رفته بودم ساعت 8:30 قطار راه افتاد و من تقریبا تا 11 روز بعد تحمل کردم ،یعنی حدودا 23 ساعت .بعد دیدم نه بابا دارم کووور می شم و حالا حالاهاااا مونده تا برسیم. گفتم طوری نیست از دسشویی قطار استفاده می کنم نمی می رم که! رفتم دسشوویی وااای لِک لِک دسشوویی زیر پا آدم تکون می خورد اصلااا تمرکز نداشتم! حالا هر چی دارم التماس می کنم کمترین فایده ای نداشت تمرکزم نمیومد!! اینم شده بود یه مشکل بزرگ ، یه گوشه نشسته بودم چوولیده تو خودم فقط داشتم قسم سااعت می دادم زووتر برسیم. من که به شکر خوری افتادم برا مسافرت با قطاار .یکی نیست بگه اینقد جووون عزیز نباش مثه آدم با هواپیما پاشو اینور اوونور برو!
پاورقی : شرمنده در اسرع وقت میام پیشتون :x
دوشنبه بعد از کار با دوستم بازار رفتیم دوستم کیف لپ تاپ می خواست
بخره . بعد از خرید کیف (دوستم کیف لپ تاپ خرید منم یه کیف اسپرت) داشتیم
تو بازار می چرخیدیم که یه کیفی دایره که کله یه پسر بچه بود و
موهاشو تو صورتش ریخته بود دیدیم ، یه قیافه خیلی مشنگی داشت ،کیفه رو دیدیم
مااات مونده بودیم که وااای این چقدر شبیه رئیس کوچیکس و انگار خودشو
چسبوندن رو کیف و نگا تریپ موها خودشه و .... گفتیم حالا که ما برا
خودمون کیف خریدیم بزار برا اینم یه کیف می خریم تا بعدها که یکم روابط
حسنه شد به یه مناسبتی بش می دیم حتی شده یه گودبای پارتی جعلی براش راه می ندازیم تا ردش کنیم بره و بعدم تو گودبای پارتیه کیفو بهش می دیم .
کلی فکر کردیم بخریم نخریم چه کنیم آخه ١٤ تومن بود و اصلا رئیس کوچیکه با
کلهم وسیله هاشو همه چی سر هم مفتش گرووونه و اینقدرا نمی ارزه که بخوایم
براش اینقدر پیاده شیم! آخر سر گفتیم جهنمه ١٤ تومن و بریم بخریم اما
مغازه درش بسته بود و طبق گفته شاهدان دور و بری گفتن فروشنده همون دور و
بره اما خدا رو شکر ما ندیدیمش و خطر از بیخ گوشمون رد شد وگرنه می خواسیم
کیفو بخریم . داشتیم جاها دیگه رو می گشتیم که رسیدیم به یه مغازه مجسمه
فروشی که چیزا فانتزی قشنگ داشت. از اونجایی که به نظرمون جو کار خیلی
غمناک و دپ بود مخصوصا من بعد از دعوایی که با رئیس کوچیکه کردم به زوور
می رم کار و اصلا صبح به صبح انگار می خوام پاشم دور از جووون برم تو گوور
،
گفتیم یکم خرت و پرت دکوری بگیریم و یکم برنامه رو شااد کنیم :)) و
الگومونم شده بود گوگل، آخه یه محیییط کار جیییگری دارن. هر کی هر کار
دوست داره می کنه و کلی امکانات : شهر بازی ، پارک ، مبل و خلاصه بساطیااا پیک
نییییکه پیک نیییک
. گفتیم درسته حقوق و مزایا گوگل نمی تونیم داشته باشیم حداقل بزار ٤
تیکه چیز که می تونیم خودمون بخریمو داشته باشیم و به قولی اگه نمی تونیم
محیط کارو گوگلی کنیم حداقل گوگووولی کنیم
.
دو تا قو قرمز گرفتیم و دو تا قورباغه ، قورباقه ها هر کدوم یه مجسمن که
سه تا قورباغه چسبیدن به هم. اینا رو که گرفتیم یه مجسمه پسر خنگوووولم
گرفتیم به نیت رئیس کوچیکه :)) یه مو قشنگه دماغ گنده
حالا
بعدها که ایشالا خواست بره یا ایشاالاتر ما خواسیم بریم بهش می دیم. مجسمه
قورباغه ها رو بالای کیس گذاشیم ، قو هام کنار دستمون گذاشیم. قوها وقتی
کله هاشون چسبیده به هم حالت قلب پیدا می کنه. وقتی سر کاریم شکل قلب
می کنیمشون (البته برا خودمون وگرنه پسرا کاری لا جررزم زیادشونه) وقتی
کار تمام می شه به حالت معمولی می زاریمشون . شش تا قو هم با کاغذ قبلا
درست کرده بودیم که سه تاش رو به رو مانیتور منه سه تاش پیش دوستم ،این
کاغذیا چون کار دستن خیلی خوشم میاد ازشون( همین که پایینه البته این عکسو از اینترنت پیدا کردم
). دیروز دوستم داشت با رئیس کوچیکه حرف می زد، از رئیس کوچیکه پرسید
الان نیرو می گیرین؟ و یکی هست می خواد بیاد سر کار.رئیس کوچیکه گفت برا تیممون پسر
باشه بهتره
!
دوستم گفت چرا ؟! از ما خسته شدین؟( تو تیمه رئیس کوچیکه من و دوستم هستیم)
گفت نــه!! شما اینا رو که گذاشین آقای قد قد گفت ( قد قد نمی دونم مسئول
چیه، یه جوری شاید هماهنگی و مدیریتی و ... اینا باشه اما فنی نیست) نگاا
توضیحا پرانتز اینقدر زیاد شد یادم رفت چی چی می گفتم ! داشتم می گفتم آقای
قدقد به رئیس کوچیکه گفته تیمت معلومه دخترونس!! دوستمم گفت برین ببین
گوگل چه جوریه. رئیس کوچیکه گفت نه خب گوگل فرق داره ماساژورو اینام
دارن!( حالا از بین این همه چیز نمی دونم چرا ماساژور گفته!!) دوستم گفته
آره ما از حقوق و مزایا گوگل گذشتیم حداقل این کارو که می تونیم
بکنیم.خلاصه بی ادبا کلی مسخرمون کردن. حالا بعد یه عکس از محیط کارم می
زارم . خیلی خوشکل تر می تونست باشه الانم به نظرم خلوته اما دیگه بیشتر
گفتیم شاید دعوامون کنن :(. کلی چیزه خوشگل برده بودم به دیوار و کیس و اینا
بزنم (بلکه یکم خوشحال بشم می رم کار ، مثه یه زهر ماررری که بخوااای یه
جووری شیرین کنی و زووری بخوری !) اما بعد گفتم فردا میان مسخره می کنن و
مثلا یکی بلند به قدقد می گه بیا اینجا رو ببین اتاق بچتو اینجوری تزئین
کن!(آخه انگار بچش تو راهه). این پسرا همون آشغالدونی لیاقتشونه اینا رو چه
به گوگل!

دیروز با رئیس بزرگه تلفنی صحبت کردم که من نمی تونم اینقدر زیاد سر
کار بیام و می خوام 80% بقیه بیام (بقیه 5 روز می رن من 4 روز برم) . رئیس
بزرگه گفت خب چرا و چه دلیلی داره ؟ گفتم خسته می شم اینقد کار کنم! نمی
تونم این همه کار کنم و ساعت کاری زیاده و خستمــــــــــــــه . گفتم مگه
غیرعادیه یکی بگه خستشه ؟! گفت خب آره اینجور که نمی شه! گفتم من می رسم
خونه 5:30 ، 6 می شه ، هوا تاریک به هییییچ کاریم نمی رسم نه کلاسی نه
هیچی و نمی تونم و جون ندارم. گفت حالا تا کی می خوای اینطور باشه ؟ گفتم
تا عید. رئیس بزرگه گفت باید با رئیس کوچیکه هم حرف بزنی. گفتم تابستون
باش حرف زده بودم و گفته بود تا آخر مرداد بیا بعد کمتر بیا. اون موقع
تابسون ساعتا کاری کمتر بود دیگه من دنبالشو نگرفتم و الانم نمی تونم باش
حرف بزنم!(بعد دعوا هلووویی که کردیم یه دوبار دیدمش یه سلام خدافظی
زووووووری کردیم
)
رئیس بزرگه گفت خب من فعلا تا اطلاع ثانوی موافقت می کنم نه تا عید و
ممکنه وسطش بگیم کامل بیا . گفتم من می خوام برم یه کلاسی چیزی بنویسم نمی
شه که! گفت حالا اگه ما لازمتون داشتیم می گیم بیشتر بیاین. چیزی نگفتم
هرچند که تو ذهنم اومد اون موقع که رئیس کوچیکه هر چی از دهنش دراومد باید
فکر اینجاشو می کردین و من حتی حق دارم بگم پارت تایم می خوام بیام
الانم که گفتم می خوام کم بیام فعلا برا اینه که کمتر رئیس کوچیکه رو
ببینم چون دو روز میاد می خوام یه روزشو نباشم. بعد رئیس بزرگه گفت یه
درخواست کتبی بنویس و بده به من. گفتم پس دیگه نمی خواد به رئیس کوچیکه
بگم؟ گفت همون درخواست کتبیو بش بده امضا کنه! ایییییش همه چی به این
کوچیکه می رسه! حالا باز کتبی بهتره چون اصلا نمی تونم صداشو تحمل کنم.
چند وقت پیشا فهمیدیم یه سری کلاسا شبکه از طرف کار می زارن (البته
محیط اصلی کار خیلی بزرگه یه مکان خیلی بزرگه که من بیشتر در مورد همین قسمت
خودمون که مال کامپیوتر و شبکه و ایناس می گم). سال قبل یکی از دوره ها رو رفته بودم
خیلی راضی بودم اما پارسال شرکت پول دو تا پسرا رو داد و پول منو نداد
(گفتن کلاسا به کار تو ربط نداره و اگه می خوای بری با پول خودت و ساعتا
کاری هم که کلاس می ری مرخصی بگیر) گفتم امسال خودمون می ریم ثبت نام می
کنیم و اصلا به کسی هم نمی گیم ( چون آگهی کلاسا به صورت اینترنتی تو
سیستم اومده بود فکر کردم کسی توجه نکرده) با دوستم برا ثبت نام رفتیم
دیدم واااای اینا همه که ثبت نام کردن ماله قسمت خودمونن که!! حتی
منشیمون. تقریبا مطمئن شدم قراره پول یه سریو از طرف کار بدن که اینا همه
بدوو اومدن ثبت نام. رفتم به یه بچه ها که مسئول مالی و خرید و این چیزا
بود گفتم این کلاسا چه جوره؟ قراره هزینشو بدن؟ گفت رئیس بزرگ گفته یه
سریو می دیم. گفتم ما هم ثبت نام کردیم بی زحمت ما هم لیست کن. چند روز
بعد اومد گفت رئیس بزرگ با همه موافقت کرده و حالا باید بدیم رئیس کوچیکه
اونم موافقت کنه که خب اون احتمالا موافقت می کنه! یعنیاااا یعنی الان تک
تک گیسامو می کنم
.
هر جا می ریم و هر چی میخوایم این باید تایید کنه. من شخصا حاضرم دو سه
برابر پول کلاسو خودم بدم( 250 تومن) اما نمی خوام با رئیس کوچیکه در
مورده هیچی حرف بزنم. بهرحال لیستو نشونش بدن حتما منو تایید می کنه!
توجه
کردین خیلی چیزا چقدر نسبیه؟ مثلا پیری و جوونی . ممکنه به نظر ما یکی پیر
باشه و به نظر یکی دیگه جوون. چند روز پیش دیدم یه بازیگرا سریال لاست 40
سالشه (لاست نمی بینم، سر یه موضوعی داشتم در مورده یه بازیگراش می خوندم)
به مامانم گفتم اِاِاِ این 40 سالشه (آخه مامانم لاست می بینه) گفت "چه
جووون معلوم بود سنی نداره!" گفتم جوون؟!! مسخره می کنی ؟ خرپیره کجاش
جووونه؟ 40 سال!! بعد دیدم چه ضایعی کردم جلو مامانم!:(